X
تبلیغات
بهترین مسجد

بهترین مسجد

چگونه مسجد را خوب اداره کنیم؟

یاعلی

یا علی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1391ساعت 10:55  توسط اسلام  | 

1- ابعاد گوناگون مسجد 2- نقش امام جماعت در موفقیت مسجد 3- خطر سوء استفاده از مسجد 4- نقش بانی و هیئت

بِاِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي
موضوع بحث به مناسبت این که مقام معظم رهبری سال 86 را نام گذاری کردند به نام اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی، این است که چه چیزهایی اتّحاد را پررنگ می کند و انسجام را بیشتر می کند؟ و چه چیزهایی اینها را متزلزل می کند؟ یکی از مسائلش مراکز وحدت است که ما مراکز وحدت را تبدیل می کنیم به مراکز تفرقه، از جمله مسجد، که مسجد بیشترین جایی است که مردم در آن جمع می شوند، همه با وضو می آیند، رو به قبله می نشینند، اما اگر برنامه های مسجد ضعیف باشد، این اتّحاد و انسجام از بین می رود، چهارتا می آیند و چهارتا نمی آیند و آنهایی هم که می آیند به هم نق می زنند و قُر می زنند، فحش می دهند، یا رنگ سیاسی اش می کنند یا رنگ حزبی می کنند یا رنگ قبیله ای اش می کنند. یعنی این مسجد ما اگر اداره خوبی داشته باشد، مساجد شلوغ می شوند و اگر مساجد شلوغ شوند یکی از این پایگاههای مهم وحدت مسجد است.
1- ابعاد گوناگون مسجد
فکر کردم راجع به مسجد صحبت کنم، راجع به مسجد من ده عنوان نوشته ام: یکی اهمیّتش، یکی بانی مسجد، جغرافیای مسجد، برنامه های مسجد، مدیریّت مسجد، حفظ مسجد، اخلاق مسجدی ها، پیش نماز، خادم. راجع به اینها صحبت کنیم: البتّه ممکن است که اسم مسجد باشد امّا یک معیارهای کلی است، یعنی اگر کسی هم اهل مسجد نیست، نکات برای اداره اش، برای همه چیز است. چون گاهی وقتها آیات ممکن است یک مورد خاصی را بگویند ولی آدم یک پیام کلّی می گیرد. قرآن می گوید: کسی حق ندارد در یک لحظه زنش را سه طلاقه کند، به طلاق هم اگر رسید یعنی زن و شوهر اگر واقعاً نمی توانند با هم زندگی کنند و لازم شد که از هم جدا بشوند، مرحله به مرحله جدا شوند. خوب بحث، بحث طلاق است که می گوید مرحله به مرحله جدا شوید. امّا الآن سیاسیّون هم همینطور است. سفارت را در حد کاردارش می کنند، کسی اگر زن هم ندارد ولی خواست
با کسی قهر کند، یکمرتبه قهر نکن و هرچی فحش می خواهی به او نده، یک راهی برای برگشت بگذار. در کاشان ما اینطور می گویند، اینجا دیگر من و شما در یک منطقه هستیم. می گویند: یک خالی را برای خاله وابگذارید. با هر کسی که بد شدید هر چه که می خواهید فحش ندهید شاید فردا خواستی رفیق شوی. و با کسی هم که رفیق شدی هر چی که داری به او نگو خوب ممکن است فردا همین دشمنت شود خوب پس ببینید وقتی می گوید مرحله به مرحله جدا شوید، اسم طلاق برده شده ولی آنهایی هم که زن ندارند و حتی آنهایی که مسلمان نیستند می توانند از این درس بگیرند یعنی روابط باید مرحله ای سفت شود و مرحله ای هم شُل شود. خوب پس بسم الله الرحمن الرحیم موضوع بحث ما: مسجد پایگاه وحدت. اسلام می گوید مردم محلّه در مسجد محل جمع شوند، صبح، ظهر، شب. در شهر که شد دیگر محله به محله نه، مردم یکجا جمع شوند، مرکز نماز جمعه، این هم برای شهر. آنوقت در سال که می شود، ماه که می شود، سالی دومرتبه هم یک موج عمومی نماز عید، بعد هرکسی هم که توان دارد مکه یک مرکز بین المللی است. یعنی مردم محله روزی 5 بار، مردم شهر هفته ای یک بار، مردم کره زمین سالی یکبار، روزی یکبار، هفته ای یکبار، سالی یکبار. این مرکز اسلامی است. حالا، عرض کنم به حضور شما که : عوامل جذب یا دفع در مساجد:
2- نقش امام جماعت در موفقیت مسجد
اوّل امام جماعت است که می تواند يك مسجد هشت نفري را هشتاد نفری بكند، هشتصد نفری بكند و مي تواند امام جماعتي باشد كه هشتاد نفر را هشت نفر بكند. اين كه امام جماعت چه جور آدمي باشد مهم است. هيئت امنا مهم است. هيئت امناي با سليقه يا بي سليقه. با سعه صدر يا بداخلاق. خادم هم نقش دارد. مردمي كه به آن مسجد مي آيند هم نقش دارند. طولاني شدن مراسم نقش دارد. عرض كنم به حضور شما كه ايجاد زحمت يا رفاه نقش دارد. شركت مسئولين نقش دارد. اينكه مسئولين بيايند براي نماز يا نيايند نقش دارد. مطالبي كه گفته مي شوند نيز نقش دارند. كه چه چيزي در مسجد گفته مي شود؟ خوب، يكي يكي درباره اينها صحبت كنيم. اول چيزي كه نقش دارد نيّت است آن نيّتي كه دارد اثر مي گذارد، در اسكناس يك نخ است، در چكهاي تراول يك نخ است آن نخ نشانه اصلي است. خيلي به اين كار نداريم كه اين چك عرضش چقدر است يا طولش چقدر است؟ يا رنگش چيست؟ ارزش اسكناس به آن نخ است. همانطور كه ارزش اسكناس به نخ است ارزش ما هم به نيّتي است كه داريم. نيّت خيلي مهم است. حاج شيخ عباس قُمي خيلي كتاب نوشت اما اين كتاب مفاتيحش گل كرد. كتابهايي را نوشت كه خيلي بيش از مفاتيح رويشان تحقيق و پژوهش كرد، اما اخلاصي كه در مفاتيح بوده گفته اند كه در كتابهاي ديگر نبوده است. اگر زني به بچّه از سينه شير بدهد محرم مي شود ولو مادرش نيست. چند بار يك زني به بچه اي شير بدهد، اگر از سينه شير بدهد محرم مي شود اما اگر همين شير را در شيشه بريزد و با شيشه شير بخورد ديگر محرم نخواهد شد. اينها يكسري چيزها است كه... . آن سوز مهم است. شما گاهي وقتها به اسم امام زمان مي نشينيد و بلند مي شويد و گاهي وقتها هم پايتان درد مي آيد و بلند مي شويد. اگر يك معلم آمد و شما به احترام استاد بلند شديد ثواب كرده ايد. چون قرآن مي فرمايد: معلم كه آمد، برپا. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحْ اللَّهُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعْ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌالمجادلة/11» يعني برپا. چرا؟ مگر چه كسي آمده يا چه خبر است؟ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحْ اللَّهُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعْ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌالمجادلة/11» معلّم آمد، عالم آمد، برپا. نه اینکه پايت درد مي كند، بلند شدي. نيّت ها خيلي مهم است.
3- خطر سوء استفاده از مسجد
در قرآن راجع به مسجد داريم كه: منافقين آمدند و يك مسجدي را ساختند در مدينه كنار مسجد النّبي، گفتند: يا رسول الله تشريف بياوريد و مسجدمان را افتتاح كنيد. فرمود: الآن جنگ تبوك است من مي روم و برمي گردم سپس تكليف شما را روشن مي كنم. وقتي برگشت، آيه نازل شد كه اين مسجد را براي خدا نساخته اند، اين يك محل توطئه است منتهي براي اينكه مشتشان باز نشود اسمش را گذاشته اند مسجد، مسجد ضرار. «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا الْحُسْنَى وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ التوبة/107» یعنی این مسجد را ساخته اند که کمر آن مسجد را خم کنند، این هیئت را ساخته اند که آن هیئت را ضعیف کنند. این می گوید من یک مدّاحی را می آورم که مشتری های شما را ببرم آنجا. و او هم می گوید من یک واعظی می آورم که مشتری های شما را ببرم آنجا. در بعضی شهرها هیئت ها چه کار می کنند؟ یا روی رقابت یا روی چشم هم چشمی. و به همین دلیل نیّتها مهم است. رئیس یک قبیله ای شتری را کشت و آبگوشتی راه انداخت و قبیله ی دیگر گفت به کوری چشم این قبیله، من دوتا شتر می کشم و او هم گفت من به کوری چشم او سه تا شتر می کشم. هِی روی رقابت کارشان به جایی رسید که صد تا شتر کشتند و امیرالمؤمنین فرمود: احدی از این غذاها نخورد. گفتند: آقا چرا؟ آخر حرام می شود. فرمود: بریزید در بیابان سگ ها و شُغال ها بخورند. نیّت اینها خدا نیست بلکه رقابت است. چشم هم چشمی است. اگر یک چیزی رقابت و چشم هم چشمی شد دیگر ارزشی ندارد در خیلی از عروسی ها پیراهن هایی که می پوشند از روی چشم هم چشمی می باشد، ماشین هایی که برای عروس بوق می زنند یا گلهایی که می زنند، نمی دانم، همش چشم هم چشمی است، خیلی از کارها روی چشم هم چشمی است و لذا اثری هم ندارد، محبوبیّتی هم ندارد، نیّت خیلی مهم است. پیغمبر فرمود: بروید و مسجد را خراب کنید و در آن محل هم زباله ها را بریزید یعنی از زمین های عادی هم باید پست تر باشد و محل زباله ها باشد.
4- نقش بانی و هیئت امنا در مسجد
نیّت مهم است، پس کجا برویم و نماز بخوانیم؟ «لمسجد اُسّس علی التّقوی من اوّل یومٍ» عربی هایی که می خوانم قرآن است. (لمسجدٌ) یعنی مسجدی که،( اُسّس علی التّقوی) یعنی اساسش بر تقوا است. (من اوّل یومٍ) از روز اوّل این مسجد را برای خدا ساخته اند آن مسجد (احقّ ان تقوم فیه) در آن سزاوار است که نماز بخوانید، «لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ لتوبة/108» پس مسئله اول: نیّت بانی . این خیلی مهم است مسجدی که، از روز اول براساس تقوا بنا شده است. آن مسجد برو درآن مسجد. می خواهی بروی روضه، برو ببین کدام روضه خلوصش بیشتر است. می خواهی درس بخوانی نگو در این درس نان است، می خواهی رفیق شوی، این پسر، پسر خوبی است، دخترهایی که می خواهند با دخترها رفیق شوند حساب این را نکنند که این دختر باباش چطور است؟ ماشین باباش چطور است؟ رفاقتها بر اساس تقوا باشد، اگر رفاقت براساس تقوا بود همیشه هست. شما امام حسین(علیه السلام) را به خاطر تقوا دوست دارید، 1400 سال است که یک جور دوستش دارید برای پدر و مادر حاضر نیستیم که سالگرد پنجم را بگیریم اما براّی امام حسین سالگرد هزاروچهارصدمی هم می گیریم. علاقه های خدایی می ماند. بارها گفتم دُم طاووسی که خدا رنگ کرده است می ماند و هر چقدر هم که شلنگ بگیریم پاک نمی شود. این تخم مرغ هایی که ما رنگ می کنیم با یک خورده تُف پاک می شوند. چیزی را که ما رنگ کنیم پاک می شود ولی چیزی را که خداوند رنگ کند می ماند. مردمی که می خواهند آدم را عزیز کنند، عکس آدم را چاپ می کنند، به آدم رأی می دهند. دور دوّم نه به آدم رأی می دهند و نه عکسش را می چسبانند، دو تا هم فحش و تهمت به آدم می زنند یعنی مردم آدم را بالا می برند و پایین هم می آورند. امّا خدا وقتی کسی را بالا بُرد، دیگر پایین نمی آورد. چیزهایی که رنگ بشری دارد می پرد «مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ لنحل/96» هرچیزی که رنگ شماست می پرد «مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ لنحل/96» عربی هایی که می خوانم قرآن است، اگر می خواهید همیشه عزیز باشید نیّتتان را پاک کنید. برای چی درس می خوانی؟ برای پول و مدرک و زندگی؟ زندگی می پرد هفتاد سال، سی سال، چهل سال، اگر موفق بشوید. نیّت بانی خیلی مهم است.
5- برقراری ارتباط میان مسجد و مدرسه
2- جغرافیای مسجد است، مسجد و مدرسه اگر با هم باشند، ای کاش مساجد ما، ای کاش اوقاف ما، ای کاش متولیّان مسجد ما، امور مساجد، ائمّه جمعه، هرجا که می خواهند مسجد بسازند در یک جایی بسازند که یک طرفش دبیرستان باشد، یک درش در خیابان باشد. قدیمی ها مسجد و مدرسه را که می ساختند با هم می ساختند. شما در همین کاشان، مسجد آقابزرگ را نگاه کنید. گنبدش را ببین و پایینش هم حجره های طلاب. اصفهان بروید و مساجد را ببینید، مسجد امام اصفهان که مسجد شاه سابق بود. مسجد است و گوشه ها هم گوشواره هایش هم حوزه علمیّه است تازه محوریّت مسجد است یعنی وارد که می شوی چیزی که چشمت را می گیرد گنبد و بارگاه است. اصل خداست. اوّل درس بندگی و بعد درس زندگی. اگر درس زندگی بخوانیم ولی درس بندگی نخوانیم آخرش می شویم رئیس جمهور آمریکا. اصلاً می شویم تحصیل کرده های دنیا. این که دنیا به فساد کشیده می شود، هر کشوری دانشگاهش بیشتر است آمار جُرمش هم بیشتر است. این به خاطر این است که درس زندگی می خوانند ولی درس بندگی نمی خوانند. یعنی دو تا بال نیست علم و تقوا. بال علم که شُد می پرد، منتهی بمباران کردن حزب الله لبنان. این مسئله جغرافیای مسجد که مسجد و مدرسه باید با هم باشد، مسجد برجسته باشد. تسهیلات مسجد، هوایش، پارکینگش باید محکم ساخته شود، بزرگ ساخته بشود، در دسترس باشد، چند تا در داشته باشد و هر درش به یک محله ای باز بشود
6- قرآن در نماز و نماز در قرآن
مسئله ديگر كه مهم است اين است كه نماز و قرآن به هم چفت شده و يكي از عيبهاي مساجد ما اين است كه البتّه الآن دارد برطرف مي شود: چندهزار مسجد است كه نماز وقرآنش به هم چفت شده است الحمدلله. قبلاً جدا بود. يعني كره يك سمت بود و دوغ در سمت ديگر بود. قرآن وقتي مي گويد نماز، مي گويد: نماز و قرآن با هم هستند، يعني اصلاً وقتي نماز مي خواني مجبور هستي كه 120 آيه را بخواني، يعني هر هفده ركعت نماز 10 ركعتش كه سوره حمد را بايد بخوانيم. 10 تا سوره حمد هر سوره حمد هم هفت آيه دارد 10 در 7 كه ضرب شود، مي شود 70 تا . 10 تا هم سوره توحيد را مي خوانيم كه هر سوره توحيد هم 5 آيه دارد كه اين هم ضربش مي شود 50 آيه. و جمع 70 و 50 مي شود 120. يعني به طور اتوماتيك هركس بخواهد نماز بخواند، بالاجبار بايد روزي 120 آيه هم بخواند. پس ببينيد نماز كه مي خوانيد مجبور هستيد كه قرآن هم بخوانيد. و تا مي خواهي قرآن بخواني مي گويد:‌«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ لبقرة/3»، «اقام الصلاة»، «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْالكوثر/2». يعني مي روي قرآن بخواني مي گويد: نماز. مي روي نمازبخواني مي گويد: قرآن. اينها به هم بده بستون دارند. مثل اينكه برگ، آفتاب را به ريشه درخت مي رساند و ريشه درخت هم مواد غذایی را به برگ مي رساند اينها بده بستون دارند، به هم چفت شده اند. قفل و لولا است. قرآن بخوانم: «يمسّكون بالكتاب و اقاموا الصلاة». يمسّك، تمسّك يعني: چنگ مي زنند به قرآن،‌يعني قرآن را گرفته اند، و اقام الصلاة. جاي ديگر: «يتلون كتاب الله و اقاموا الصلاة» قرآن مي خوانند. اينكه ما جلسه قرائتمان يك چيز باشد و مسجدمان چيز ديگر باشد. قرآن و نماز بايد به هم چفت شود. اخيراً يك كار بسيار خوبي شروع شده، يك چند سالي است در دانشگاه تهران كه من هر روز هستم اين كار مي شود در طول سال است نه در ماه رمضان. دانشگاه تهران جمعيّتش هم خيلي شلوغ است ولي تا نماز تمام مي شود، يك صفحه قرآن مي خوانند. به بنده هم كه گفتند: بيايد و پيشنماز بشويد، گفتم: به شرطي پيشنماز مي شوم كه يك تفسير قطره اي بگويم مثل آبياري قطره اي كه داريم. تفسير قطره اي تفسير دو دقيقه اي يا سه دقيقه اي. خيلي راحت مي شود يك تفسير گفت. تفسير خيلي كم و فوري. عرض كنم به حضور شما كه، پريشب رفتيم عروسي، در عروسي گفتند: سخنراني كن. گفتم: بابا اينها آمده اند اينجا عروسي، براي سخنراني که نيامده اند، آمده اند عروسي. ديگر عروسي مردم را عزا نكنيد. گفتند: خوب يك دقيقه صحبت كن. دريك دقيقه سخنراني كردم تفسير قطره اي، تفسير قطره اي نمونه اش را مي گويم از ايراني ها هركس كه پاي تلويزيون هست ببيند كه تفسير قطره اي چيست؟ تفسير يك دقيقه اي. گفتم: سه رقم رابطه در قرآن داريم: 1- رابطه پيامبر با مردم. 2- رابطه مردم با پيامبر. 3- رابطه عروس و داماد، چون جلسه عروسي بود. رابطه پيامبر با مردم، رحمت است چون قرآن مي فرمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ لأنبياء/107» پيغمبر من تو را نفرستادم الّا رحمت، مگر براي رحمت. من تو را رسول قرار ندادم مگر رسول رحمت. رابطه پيغمبر با مردم رحمت است. مردم بايد چه بكنند؟ رابطه مردم با پيغمبر مودّت است. پيغمبر فرمود: من مزد رسالت نمي خواهم «الّا المودّﮤ في القربي» هركس مي خواهد مزد پيغمبري مرا بدهد، اهل بيت مرا دوست داشته باشد: «الّا المودّﮤ في القربي». رابطه پيغمبر با مردم رحمت است. رابطه مردم با پيغمبر مودّت است. رابطه عروس و داماد قرآن مي گويد: «و جعل بينهما مودّﮤ و رحمه» خداوند قرار داده بين عروس داماد هم مودّت و هم رحمت را. رابطه پيغمبر با مردم رحمت است. با هم بگوييد، رابطه مردم با پيغمبر مودّت است. و رابطه عروس و داماد هم رحمت است هم مودّت. والسّلام عليكم و رحمة الله. اين مي شود يك سخنراني يك دقيقه اي.
7- سخنرانی های کوتاه در مسجد
ما بايد طرّاحي كنيم كه اين سخنراني هاي طولاني تبديل شوند به سخنراني هاي يك دقيقه اي، دو دقيقه اي، سه دقيقه اي. خود امامان ما، اميرالمؤمنين كه اوّل خطيب دنيا بود كلماتي دارد به نام كلمات قصار. كلمات قصار يعني سخنراني هاي يك دقيقه اي، دو دقيقه اي. «كونا للظّالم خصما و للمظلوم عونا». نسبت به ظالم دشمن باشيد و نسبت به مظلوم حمايت كنيد. از مظلوم حمايت كنيد و بر سر ظالم نعره بكشيد. خوب بنابراين كلمه اقامه درباره نماز هست. «اقيموا الصلاة». همين اقامه درباره قرآن هم هست. «ولواتهم اقاموا التوراﮤ و الانجيل و ما انزل الیک» يعني همان كلمه اقاموا كه براي نماز آمده يعني به پا داشتن. براي قرآن هم آمده اقامه، يعني قرآن را هم بايد به پا داشت. به پا داشتن نه يعني وقتی جمعيّت نيامده به قاري بگويي كه بخوان تا جمعيّت جمع شود. اين اقامه قرآن نيست اين اقامه مراسم است، منتهي چون هنوز جمعيّیت جمع نشده به قاري مي گوييم كه بخواند تا مردم بيايند. اين اقامه نيست. اقامه يعني همه مردم كه جمع شدند خوب گوش بدهند و ببينند كه خالق با مخلوق چه مي گويد؟ مخلوق به حرف خالق بايد گوش بدهد. گوش بدهد و دل بدهد و بپذيرد و عمل كند اين اقامه است.
تفقد از افراد غائب. مسجد يك حاضر و غائب اتوماتيك است، نگاه مي كند مي بيند كه احمد آقا نيست، فاطمه خانم هم چند روز است كه نيامده، احوالپرسي مي كنند. تفقد از غائبين، تشويق افراد فعّال. سرگُردها در مسجد سرهنگ شوند و سرهنگ ها در مسجد و نماز جمعه تيمسار بشوند اينها مسجد را اوج مي دهد. شاگرد اوّل ها در آنجا تشويق بشوند. در استان فارس مي خواستند مخترعين را تشويق كنند، امام جمعه اش زنگ زد و من رفتم شيراز، گفتند چه جوريه؟ گفتم والله اينها مخترع هستند ديگر سكّه به درد اينها نمي خورد، من حاضرم كه دست اين مخترعين را ببوسم منتهي اينها بروند بالا بايستند در آن جايي كه امام جمعه مي ايستد در آن بلندي. هفت تا مخترع داشتند كه رفتند آنجا و من هم رفتم دست اينها را بوسيدم و گفتم آقا من تشكر مي كنم از اينها و دستشان را بوسيدم و آمدم پايين. تشويق بايد در مسجد باشد. تنبيه هم بايد از نظرنماز باشد. يك منافق فراري مُرد، حضرت فرمود: «لا تصلّ علي احد منهم» براي جنازه اش نماز نخوانيد «لا تقوم علي قبره» سر قبرش هم نرويد. يعني با نماز هم مي شود حال طرف را گرفت و هم مي شود كه تشويق كرد.
8- توجه به نسل نو و نوجوانان در مسجد
اگر خواستيم مركز اتّحادمان كه مسجد است خوب باشد اين مسجدها بايد از اينكه صف اول و دوم يك مشت نسل منقرض پيرمرد مي آيند و اگر بچّه هم بيايد تحقير مي شود و محلّش نمي گذارند، غذا كه مي دهند هركسي كه تاجر است در صف اوّل مي نشيند. در بعضي مسجدها فكر مي كنند كه اين جا بانك است. بچّه اي نامه نوشته بود كه تا آخر عمرم مسجد نمي روم، به دليل اينكه در مسجد غذا مي دادند به همه گروهها دادند و خوردند و بچّه ها را بيرون كردند و آخر هم گفتند بچّه ها برويد خانه كه غذا تمام شد.
نوبت بچّه: بچّه دو ساله را نمي توان بلند كرد و رئيس جمهور در جاي يك بچه دوساله نماز بخواند نماز رئيس جمهور هم باطل است. هرمقامي كه وارد شد نبايد بچّه را از جايش بلند كرد، هر كسي نشسته خوب نشسته. در مسجد هركس هر كجا كه نشست احدي حق ندارد كه بلندش كند، چه آيت الله و چه نمي دانم سرلشگر و چه رئيس جمهور. هركسي هر كجا كه نشسته شما حق نداري كه بلندش كني امّا بچه وقتي آمد بلندش كردي. من خودم بچّه كه بودم رفتم صف اوّل در كاشان يك پيرمردي خدا بيامرزدش دست مرا گرفت و مرا مثل گربه عقب انداخت. گفت بچه صف اول نمي ايستد. اين خاطره الآن كه من تقريباً 63 سال دارم اين خاطره مال وقتي كه من نمي دانم 7 يا 8 يا 10 سالم بود. 50 سال، نيم قرن اين خاطره تلخ در ذهنم مانده است، كما اينكه خاطرات شيرين در ذهن ها مي ماند. امام رفته بود مكّه، بنيانگذار جمهوري اسلامي، كتاب خريد تا رفت كه پول بدهد صداي اذان بلند شد، طرف پول را نگرفت و گفت: اذان. گفت: آقا پول را بگير. گفت: اذان، «الله اكبر» خدا از پول بزرگتر است برو برو. برو بعداً بيا. يعني اين به خاطر الله اكبر پول را از امام نمي گيرد اين عمل كتابفروش دهها سال روي مغز يك مرجع تقليد اثر مي گذارد، شما نگاه كنيد اگر در يك اتوبوسي راننده تا اذان گفت، اولّين نمازخانه اي كه در راه است بايستد. مدير درس مي دهد تا صداي اذان را شنيد گفت: نماز. اين بچّه سر كلاس نماز خوان مي شود. حضور مسئولين خيلي مهم است.
مديريت مسجد: مدير مسجد چه كسي بايد باشد؟ اوّل كه «انّما» يعني فقط در قرآن هرچي انّما هست يعني فقط. «إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ لتوبة/18» فقط كساني حق دارند مسجد را آباد كنند كه: 1- «إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ التوبة/18»، ايمان به خدا و قيامت داشته باشند، خودش اهل نماز و زكات باشد و بعد اينكه شجاع باشد «ولم يخش الّا الله» به غير از خدا از كسي نترسد، آدمهاي ترسو نبايد هيئت امنا بشوند. ترسو است. «مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا التوبة/17» كساني كه مطيع آمريكا هستند اينها حق ندارند، كساني كه اطاعت از كس ديگر مي كنند يا بندگي غير خدا را مي كنند اينها حق ندارند كه باني مسجد بشوند. «إِنْ أَوْلِيَاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ أنفال/34» قرآن مي گويد: متولّي مسجدالحرام بايد فقط افراد با تقوا باشند.
9- حفظ حقوق بانوان در مسجد
توجه به امور خانمها. من شهر شما را نمي دانم چطور است اما در شهرهاي ديگر ايران اينطوري است حالا انشاالله كه در شهر شما اينطور نباشد، در شهرهاي ديگر بيشترين قسمت مسجد را مي دهند به آقايان. فكر مي كنند كه مسجد هم ارث است، آخر در ارث مردها دو برابر زن ها مي برند در اين جا هم قسمت بد را مي دهند به زنها بعد اينكه زن ها را مي فرستند بالا در صورتي كه خانمها ببيشتر درد پا دارند و حاملگي هم در زنان است يعني زن ها هم به خاطر حاملگي و هم به خاطر درد پا و هر چي پيرزن و درد پايي هست مي فرستند بالا و جوانها مي آيند و در پايين مي ايستند يعني پلّه ها را مي دهند به آنها، رفتم در يكي از استانها در نماز جمعه سخنراني كنم بعد از خطبه ها رفتم روي آن بلندي، ديدم هر چي قالي هست زيرپاي مردها است و زير پاي خانمها موكت بود. گفتم: آقاجان صبر كنيد محبّت كنيد همه بلند شويد، بلند شدند. گفتم: 10 تا از اين قالي ها را بفرستيد آن طرف و همين الآن اين كار را بكنيد. و قالي ها كه رفت آن طرف، گفتم: اين بود عدالت اجتماعي، والسّلام عليكم و رحمة الله. و اصلاً سخنراني نمي خواهد. ما گاهي وقتها سخنراني مي كنيم ولي در خود سخنراني ضدّ عدالت هست. مثل سازمان ملل، سازمان ملل جمع شده اند براي عدالت. درخود سازمان ملل حق وتو است، يعني هر چه همه بزنيد من هوا مي كنم. يعني محل عدالت ضدّ عدالت. محلی كه مي گويند همه مساويند مسجد غير عدالت. عرض كردم ما اسلام را قاتي كرديم. اسلام يك آبي است از بس كه گرد و خاك و سوسك و ملخ و پشه در اين آب نشست ديگر كسي که اين آب را مي خواهد بخورد بايد تصفيه كند. اسلام ناب. امام در فرمايشاتش مي فرمود: اسلام ناب. اسلام منهاي سليقه ها و منهاي خرافه ها، منهاي حزب ها، قبيله ها، منهاي خطهاي سياسي، منهاي... . اسلام ناب اگر باشد، يكي از چيزهايي كه مسجدها را تفرقه مي كند برنامه هاي ناقص مساجد است. اميدواريم كه همه بنشينند و تغيير بدهند. در رابطه با مسجد من خيلي حرف دارم ولي نيم ساعتمان تمام شد، دور دوم مذاكرات را در جلسه بعد مي گوييم. خدايا به مساجد ما رونق بيشتر مرحمت بفرما. (الهي آمين) خدايا اخلاق مسجد، اخلاق امام جماعت، اخلاق خادم، اخلاق خود ما كه مي رويم و شركت مي كنيم، عدالت واقعي، اخلاق واقعي، آنطوري كه در قرآن از مسجد و مسجدي ها تعريف كرده اي به ما آن صفات را مرحمت بفرما. (الهي آمين)
والسلام عليكم و رحمة‌الله و بركاته
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:22  توسط اسلام  | 

- اقتدار مسلمانان در گرو اتحاد و انسجام اتّحاد: اتّحاد قدرت مي آورد. ببينيد شما اگر يك دشمني آمد و ه

- اقتدار مسلمانان در گرو اتحاد و انسجام
اتّحاد: اتّحاد قدرت مي آورد. ببينيد شما اگر يك دشمني آمد و همچين كه خواستي با او بجنگي انگشتانت مي شكند، امّا اگر آنها متّحد شدند، وقتي خوردند زور پيدا مي كنند. خداوند مي فرمايد: «يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ يوسف/39» واحد كه شد قهار مي شود. يعني يكي كه شد زور پيدا مي كند. «واحد قهار». باطن هم همينطوره. حديث داريم امام فرمود: «لا يزال هذالامر في بني اميه مالم تختلفوا بينهم» تا وقتي كه بني اميه منسجم باشند حكومت را در دست دارند يعني افراد باطل هم اگر متّحد باشند قدرت را در دست دارند. «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنيَانٌ مَرْصُوصٌ الصف/4» قرآن مي گويد خداوند كساني را دوست دارد كه در جبهه چنان مي جنگند مثل ساختمان بتون آرمه. اتّحاد عزّت مي آورد. قرآن مي گويد: «وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُواالأنفال/46». نزاع نكنيد. تفشلو، شُل مي شويد، فلج مي شويد. «وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ الأنفال/46». بادتان خالي مي شود يعني بادي كه به پرچمتان مي خورد و بادي كه كشتي شما را حركت مي دهد آن باد مي ايستد و ديگر باد به پرچمتان نمي خورد و عزّتتان از بين مي رود.
امدادهاي الهي: «يدالله مع الجماعه»، قرآن مي گويد تفرقه يك عذاب است. آيه قرآن «عذاباً من فوقكم» يا از آسمان عذاب مي آيد. «او من تحت ارجلكم» يا از زير پايتان عذاب مي آيد. «او يلبسكم شيعا» يا بينتان تفرقه مي افتد. يعني خداوند در قرآن تفرقه را كنار عذاب آسماني قرار داده است و گفته است كه سه رقم عذاب داريم. عذاب آسماني: «عَذَابًا مِنْ فَوْقِكُمْ الأنعام/65». عذاب زميني: «أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ الأنعام/65». «أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا الأنعام/65».
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:15  توسط اسلام  | 

5- مراعات وقت نمازگزاران در برنامه های مسجد بين دو نماز گروگان نگيريم. دو تا نماز را بخوانيم و يك تس

5- مراعات وقت نمازگزاران در برنامه های مسجد
بين دو نماز گروگان نگيريم. دو تا نماز را بخوانيم و يك تسبيحات حضرت زهرا، يك يا دو دقيقه تعقيب. كه اگر كسي مي خواهد كه برود، برود. نگوييم كه آقا من اگر بعد از نماز سخنراني نكنم جيم مي شوند. نه. دوتا نماز را با هم بخوانيد بعد هر كس كه مي خواهد بنشيند و يك سخنراني كوتاه. اصلاً دليلي ندارد كه ما هر روز سخنراني كنيم. حديث داريم كه پيغمبر ما هفته اي يكبار سخنراني مي كرد. ما هم هر روز سخنراني مي كنيم و هم 40 دقيقه سخنراني مي كنيم و هم گاهي بين دو نماز سخنراني مي كنيم، گروگان مي گيريم. بارها من اين را گفته ام ولي بايد بگويم تا فرهنگ بشود. من ديشب از سفر مي آمدم. بحث اين بود كه بعضي حرفها را ما در تلويزيون زده ايم بیست و هفت سال در تلويزيون من هر چيزي كه داشته ام گفته ام، مجبور مي شوم كه يك چيزهايي را تكرار كنم اين رفيقمان گفت كه در روايات داريم كه «و كثيراً ما يقول»، كثيراً ما يقول يعني راوی مي گويد كه اين را امام خيلي تكرار مي كرد، كلمه كثيراً ما يقول، حالا كسي كه كامپيوتر دارد مي تواند اين كلمه را بگيرد، يعني مثلاً امام صادق اين را چند بار گفت؟ «انّي تارك فيکم الثّقلين كتاب الله و عترتي» پيغمبر اين را چقدر گفت؟ ولذا بعضي حديث ها را مي گويند كه متواتر است يعني بارها و بارها اين را گفتند. شما اگر يكمرتبه بگويي مرگ بر شاه كه خوب شاه كه نمي رود. اگر چراغ را يكباره روشن كني كه غذا نمي پزد، بعضي غذاها را بايد شب بار كرد و تا صبح روي آتش باشد. يك خورشيد بتابد كه خرما نمي رسد. «كثيراً ما يقول»، يعني... بارها من اين را گفته ام كه نبايد بين دو نماز استخاره بگيريم، براي اينكه وقتي بين دو نماز يك نفر مي آيد پيش آقا كه يك استخاره كن آخر آن دويست نفر چه گناهي كرده اند كه بايد معطّل استخاره اين آقا بشوند؟ يك نفر استخاره مي خواهد اما 200 نفر عمرشان تلف مي شود و اين تجاوز به عمر مردم است. بين دو نماز مسئله نپرسيم، تعبير خواب ممنوع است. استخاره ممنوع، دو تا نماز را پشت سر هم بخوانيد بعد از نماز گاهي سخنراني هاي چند دقيقه اي. آن هم سخنراني هايي كه مفيد باشد. برنامه هاي مسجد مي تواند جاذبه زيادي داشته باشد. خوب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:14  توسط اسلام  | 

4- بهره گیری از نیروهای جوان در اداره مساجد من پارسال رفتم خانه يك پيرمردي در تهران روضه. من ديدم هر

4- بهره گیری از نیروهای جوان در اداره مساجد
من پارسال رفتم خانه يك پيرمردي در تهران روضه. من ديدم هر كس كه مي آيد از 60 سال به بالا. كانون بازنشستگان. به حاج آقا گفتم: حاج آقا چقدر خرج اين دهه روضه كرده اي؟ كمي فكر كرد و گفت: سه ميليون. گفتم مي شود كه يك كاري بكني؟ شما اين سه ميليون را بده به پسرت. تو پسر جوان داري. بگو آقاجان از من ديگر گذشته اين سه ميليون را بگير و تو روضه را به پا كن. اين پسر خودش مي داند كه چه كند. نمي گويم كه پيرها نيايند، آنها هم بايد بيايند منتهي نسل نو هم بايد بيايد، اصلاً كار را بايد بدهيم به بچّه ها. اگر بچّه ها خراب كنند و كار دستشان بدهند بهتر از اين است كه بزرگترها كار دست خودشان بدهند. چون كه بچّه دو سال كه خراب كند در سال سوم خوب انجام مي دهد اما وقتي كار را دست اين جوان ندادي تا آخر عمر اين بچّه فلج است و هيچ وقت نمي تواند كاري را انجام دهد. خدا رحمت كند، دكتر بهشتي شهيد مظلوم را، ايشان گفتند كه كار را بدهيد به جوانان. يك عدّه مي گفتند كه جوانان ناشي هستند. فرمود: ما چقدر خرج ناشيگري خواهيم كرد؟ دو سال سه سال خرج مي كنيم بعد اين ناشي ها متخصص مي شوند. ولي اگر به آنها كار ندهيم تا آخر عمر اين ها ناشي مي مانند. خوب دو سال خراب كند. دو سال خراب كردن بهتر از اين است كه يك نسلي كاري از دستش برنيايد. همين اذان مسجد بايد چرخشي باشد و هر روزي يك جوان اذان را بخواند. خوب بسياري از جوانان ما با اذان خواندن حلقومشان باز مي شود. يك نفر بلندگوي مسجد را گرفته، سفت هم مي گيرد مثل اينكه ارث پدرش است و به احدي نمي دهد، خوب اين ها يكسري چيزهايي است كه باعث مي شود مساجد خلوت شوند و آنوقت ما براي وحدت دنبال مكان مي گرديم.
برنامه هاي ورزشي، برنامه هاي... در مسجد بايد يك جايي باشد كه غير از مسجد باشد خدارحمت كند دكتر بهشتي را، در آلمان، هامبورك يك مسجدي ساخته من هم رفتم و ديدم، مسجد امام علي در اين مسجد وسطش يك دايره اي است. (اين جا مثلاً مسجد بود و كنارش هم يك همچين حاشيه اي بود)حصير هم انداخته بودند، حصير كه شيعه و سنّي روي آن نماز مي خوانند، ديگر مهر نيست كه فقط شيعه نماز بخواند، اين جا حصير بود و همه مي آمدند و نماز مي خواندند، اينجا هم فقط يك ديوار يك وجبي بالا بود، افرادي كه مسلمان نبودند، يا مثلاً جنب بودند يا شرايطي بود كه صلاح نبود كه پايشان را در مسجد بگذارند، امّا مي خواستند كه سخنراني را گوش بدهند. اينجا ايشان مي رفتند منبر، همه در يك سطح بودند و فقط بينشان يك ديوار يك وجبي بود، ولي وقتي هم كه مي نشستند و جمعيّت هم پُر مي شد پيدا هم نبود، صندلي هم بود، مثل اينكه من اينجا نشستم وقتي كه آدم نگاه مي كند اصلاً ديوار پيدا نيست، يعني غير مسلمانان را هم راه مي دهند كه بيايند و بنشينند و ببينند كه اسلام چه مي گويد. زن بدحجاب است مي آمد و مي نشست حرفهاي ايشان را گوش مي داد و بعد هم كه مي رفتند خيلي هايشان متحوّل مي شدند، منقلب مي شدند. يا مثلاً مسيحي است يا يهودي است يا... يكي از شرايطش شرايطي است كه مسجد آمدنش مشكل دارد، عذر دارد كه بيايد به مسجد. خوب از بحث مسجد بگذريم. خيلي از مساجد ما نقص دارند و اگر در مساجدمان تحولي بوجود بياوريم، بهترين مركزي است كه، هم مجاني و هم با وضو.
اخلاق مسجدي ها: قرآن مي فرمايد كه:‌«فيه لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ التوبة/108» تعريف يك مسجد را مي كند و مي گويد كه در اين مسجد كساني هستند كه دوست دارند كه اصلاح بشوند. در مسجد ملاك ها و ارزشها تقويت مي شوند. چه كسي پيشنماز باشد؟ «أقراهم» هر كسي كه قرائتش بهتر است. «اتقاهم» هر كسي كه تقوايش بيشتر است. و در آخر هم مي گويد: «اسنّهم». پيشنماز بايد مراعات اضعف مأمومين را بكند. به جاي سوره توحيد سوره بزرگتري را نخواند. نماز را طولاني نكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:14  توسط اسلام  | 

3- توجه امامان جماعت به نسل نو خيلي مشكلات را مي شود در مسجد حل كرد. فقط اين مديريّت مي خواهد مسجده


3- توجه امامان جماعت به نسل نو
خيلي مشكلات را مي شود در مسجد حل كرد. فقط اين مديريّت مي خواهد مسجدهاي ما بدنه اش وارفته است. خيلي از مساجد پيشنمازش پيرمرد است ولي آدمهاي محترم، سابقه دار گاهي در مسجدي پدر در پدر پيشنماز بوده اند. خيلي از مساجد پيشنمازشان آيت الله است ولي پير است. دارويش را قرآن گفته، كه مساجد پير را چه كنيم؟ خدا به موسي گفت: برو پهلوي فرعون، موسي گفت: من نمي توانم، «هَارُونَ أَخِي طه/30» برادرم هارون با من بيايد. «هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي القصص/34» او بيانش از من افصح است يعني فصيح تر است. فصاحت و بلاغت. او زبانش روان تر است، او بهتر حرف مي زند. او بيايد و با هم برويم پهلوي فرعون. و لذا خداوند مي گويد: «اذهبا» با هم برويد. موسی پيغمبر اولولعزم است، مقام موسي از هارون خيلي بالاتر است. امّا وقتي كه مي خواهند بروند پهلوي فرعون چون او بيانش بهتر است مي گويد تو بيا و سخنگوي من تو باش. گاهي وقتها يك پيرمرد نمي تواند كه مسجد را اداره كند و نمي تواند با نسل جوان ارتباط برقرار بكند. آدم خوبي است ولي سنّش اجازه نمي دهد. درخت گلابي، درخت خوبي است اما با اسفناج پيوند نمي خورد. لوله 2 وقتي كه مي خواهد به لوله 8 وصل شود يك زانويي مي خواهد. اين آيت الله پيرمرد پيشنماز يا برادر خانمش طلبه است، يا پسرش طلبه است، يا دامادش طلبه است و يا مدرّس يك حوزه اي است كه شاگردش طلبه است يا همشهري اش طلبه است، بالاخره يك طلبه جوان خوش سليقه سراغ دارد مگر مي شود كه يك آيت اللهي باشد و يك طلبه خوش سليقه سراغ نداشته باشد. بگويد كه بيا من پير شدم، من نماز را مي خوانم رابطه با نسل نو در مسجد با تو. ببين چه كسي شاگرد اوّل است؟ تشكّر كن. ببين چه كسي مريض است؟ از طرف من برو عيادتش. مشكلات منطقه را حل كن. ببين چه كسي فارغ شده؟ يك كتاب، كودك فلسفي برايش ببر. ببين چه كسي عروس شده؟ يك كتاب آئين همسرداري آيت الله ابراهيم اميني برايش ببر. اين ارتباطات با مردم را تو برقرار كن سنّ من ديگر اجازه اين كارها را نمي دهد. ولي تو اين كار را بكن. يعني شريك بشويم كه مسجدمان خيلي رشد كند. يك جوري است كه اين رئيس هيئت ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:13  توسط اسلام  | 

2- توجه مساجد به نیازهای فرهنگی و آموزشی مديريّت مسجد: مسجدهايي داريم كه خوب مديرّيت مي شوند. كتابخا

2- توجه مساجد به نیازهای فرهنگی و آموزشی
مديريّت مسجد: مسجدهايي داريم كه خوب مديرّيت مي شوند. كتابخانه دارند، قرض الحسنه دارد، كلاس هست، آموزشهاي مختلف هست، وسايل ورزش هست. اصلاً اگر مساجد ما مهدكودك داشته باشد، ما در همين كشورمان ميليون ها خانم را داريم كه به خاطر يك بچّه كوچك نمي توانند بروند نماز جمعه يا نماز جماعت. اگر كنارش يك اتاقي باشد كه اين بچّه را بدهد به آن اتاق، بچّه را با اسباب بازي مشغول كنند و مادر هم برود نمازش را بخواند بعد بيايد و بچّه را بگيرد و برود. ميليون ها خانم را مي توانيم در نمازهاي جمعه و جماعت شركتشان بدهيم، منتهي يك جايي، يك سالني بايد تدارك شود در كنار مصلّی كه خوب بالاخره نمي تواند كه بچّه را در خانه تنها بگذارد، براي نماز هم كه بياورد جيغ مي زند، آقا اين بچّه مرا بگير، چطور شما البتّه بلاتشبيه كفشت را مي دهي و برمي گردي از زيارت و كفشت را مي گيري؟ بچّه ات را بده آنها نگهدارند حالا يا يك پولي هم بده يا مجّاني. يعني با يك مديريّت مي شود ميليون ها مراكز وحدت را. رنگ اتاق مي شود رنگي باشد كه شاد باشد رنگ سفيد شاد است و رنگ سياه، مشكي است. شما نگاه كنيد به قباي من الآن من عباي مشكي را مي اندازم روي قبايم شما نگاه كنيد، اين قيافه شادتر است يا اين قيافه شادتر است؟ لباس سفيد، قرآن يك آيه داريم براي روانشناسي رنگها كه مي گويد: «لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ البقرة/69» اينكه به خانمها مي گويند چادر سياه، براي اينكه مي خواهند در خيابان شاد نباشد. كه هركسي سرش را پايين بياندازد و برود. كه شد شادي در خانه براي شوهر باشد. در خيابان براي نامحرم نبايد شاد باشيد. نامحرم بايد سرش را بياندازد و برود. خوب مساجدي هست كه حل اختلاف در آنجا مي شود، بسيج هست، پاسخ به سوالات هست، تشويق در آنجا صورت مي گيرد، انتصابات در آنجا مي شود. اصلاً در مسجد چه اشكالي دارد كه در مصلّی و هر مسجدي يك تك اتاقي باشد براي افراد غريب، افراد غريب. بالاخره با اين ماشين ها و سفرها و اين ها. مگر هركس كه به شهر ما آمد بايد برود هتل؟ مگر همه مي توانند كه بروند به مسافرخانه؟ يك مسجد شبانه روزي، يك سالن در كنارش باشد. افراد غريب حالا بنزين ماشینش تمام شده يا پولش تمام شده، در جادّه خوابش گرفته، زن و بچّه اش مشكلي پيدا كرده اند. خود پيغمبر يك صُفّه داشت در مدينه در كنار مسجد يك صُفّه بود يك تختگاهي هنوز هم هست افرادي كه هجرت مي كردند و آواره بودند و جابجا نشده بودند تو صُفّه مي نشستند. اصحاب صُفّه. خوب اين اصحاب صُفّه همين الآن هم اگر يك سالني باشد، منتهي خوب يك بازديد هم بشوند كه يكوقت در آنجا كسي سوءاستفاده نكند يا نيايند آنجا حالا، خانه تيمي نشود. يك وقت دختري از خانه اش فرار مي كند و پسري فرار مي كند. مي گويند: فرار كنيم و بريم آنجا در آنجا اتاق هست كه بخوابيم. يعني جلوي سوءاستفاده را بايد گرفت. يعني راه خير را بايد باز كرد و جلوي سوءاستفاده را هم بايد گرفت. مي شود اينها مديرّيت مي خواهد. ما مي توانيم كه همه ايران براي همه باشد بدون هيچ منّت و خرجي. اين مصلّاي به اين بزرگي اين مسجد به اين بزرگي حالا يك اتاق 20 متري يا 40 متري هم كنارش باشد. همان خادمي كه اين را حفظ مي كند، شما چه كاره هستيد؟ كارت شناسايي، شناسنامه ات را ببينم. يك بازديد بدني بكند و بگويد: بفرماييد بخوابيد. صفّه بايد داشته باشد. مسجد بايد همه مشكلات مردم را حل كند. خلاصه اين روابط مسجد خيلي بايد تنگاتنگ باشد. افرادي كه خمس نمي دهند. يكبار پيغمبر آمد مسجد و نگاه كرد و فرمود: «قُم» قُم يعني بلند شو و برو بيرون. قم قم قم برويد بيرون. گفتند يا رسول الله چرا اينها را از مسجد بيرون مي كنيد؟ فرمود: اينها نماز مي خوانند ولي زكات نمي دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:12  توسط اسلام  | 

1- لزوم مدیریت منابع در مسجد آنقدر پول هاي ميلياردي ما در مملكت به خاطر نبودن مديريّت آتش مي گيرد. م

1- لزوم مدیریت منابع در مسجد
آنقدر پول هاي ميلياردي ما در مملكت به خاطر نبودن مديريّت آتش مي گيرد. ما كه مي خواهيم در اين باغچه درخت بكاريم خوب درخت زيتون مي كاريم. درخت زيتون فايده اش اين است كه يك درخت با بركتي است و هم در زمستان سبز است و هم در تابستان، خوب مي شود. ما كه مي خواهيم براي دخترمان گوشواره بخريم، بگويم اگر نمره هايت خوب بود، اگر نمازت بي غلط بود، يعني ما مي توانيم آبي را كه به صورتمان مي ريزيم را نيّت وضو بریزیم، اين خودش مديريّت است، وقتي كه مي خواهيم قدم بزنيم بگوييم كه از اين كوچه برويم، يك بركاتي هم دارد، از اين كوچه كه برويم به 30 نفر برمي خوريم و سلام مي كنيم، يا در خانه عمّه را هم مي زنيم و احوالش را مي پرسيم. يك فقيري هم هست يك پولي هم به او مي دهيم. از اين راه برويم بهتر است. در هر انتخابي يك مديرّيت مي خواهد. رشته تحصيلي، رشته دانشگاهي. نامگذاري براي بچّه هم مديريّت مي خواهد. چه اسمي براي بچّه بگذاريم؟ كسي كه اسم بچّه اش را مي گذارد، علي، زهرا، هر روز اين اهل بيت در خانه اش زنده هستند. ولي گاهي وقتها يك اسمهايي مي گذاريم كه وقتي به بچه مي گوييم اسمت چيست؟ مي گويد: يك گلي است در ايتاليا. حالا معلوم هم نیست كه راست مي گويد. شايد هم به او گفتند ولي دروغ است. حالا شايد هم راست باشد آخر گل ايتاليا در خانه شما، كي ياد ايتاليا مي افتد؟ يا كي ياد گل مي افتد؟ در نامگذاري و در همه چيزي بايد در همه حال بايد بگوييم: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ الحمد/6» اينطور نيست كه چون شما مسلمان هستيد ديگر راهتان مستقيم است، مسلمانها در هر كلمه اي در هر راهي و در هر پولي كه خرج مي كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 13:12  توسط اسلام  | 


+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 15:29  توسط اسلام  | 

هفت مسجد زیبا از عجایب جهان

هفت مسجد زیبا از عجایب جهان

مسجد برای مسلمانان، گذشته از آنکه مکان عبادت، اجتماع، قانونگذاری، آموزش و تعلیم و تربیت روحانی است، نشان‌دهنده نگاه متعالی آنان به هنر و معماری نیز هست. در این میان، برخی مساجد به لحاظ معماری و طراحی منحصر به فردی که دارند، متأثر از آموزه‌های گوناگون قرآن بوده، سلیقه مردمان سرزمین خویش را نیز به نمایش می‌گذارند؛ مردمی که در عصور مختلف، اسلام را در آغوش کشیده‌اند.
از بین همه این مساجد، هفت مسجد زیبای تاریخی به عنوان «هفت اعجوبه جهان اسلام که تاریخ شکوه و جلال این دین الهی را به رخ می‌کشند» در ساعت 9 صبح روز یکشنبه اول آگوست (10 مرداد 1389) و با پخش یک فیلم مستند از طریق تلویزیون تایلندی «ترو ویژن (TrueVision)» معرفی می‌شوند.
این فیلم، بینندگان تلویزیون را به سفر جهان اسلام می‌برد تا هفت مسجد بدیع جهان اسلام را به آنها نشان دهد و تاریخ و پیام اسلام را از نگاه شش جوان مسلمان ردیابی نماید. این مستند یک ساعته احساسات این جوانان را به تصویر کشیده است که به زیارت مکه رفته و سپس هویت اسلامی خود را در کشورهای خود و در مساجد گوناگون اسلامی یافته‌اند. این برنامه بر این هفت مسجد متمرکز بوده و زندگی شش نفر از جوانان مسلمان را تبیین می‌کند که در نزدیکی این مساجد زندگی می‌کنند و در آن نماز به جای می‌آورند.
این هفت اعجوبه جهان اسلام که به عنوان «امانتدار تاریخ باشکوه و جلال اسلام» در این مستند به تصویر کشیده شده و نمونه کامل عظمت هنر معماری اسلامی محسوب می‌شوند عبارتند از:
1. «مسجد الحرام» در مکه مکرمه ـ حجاز؛
2. «مسجد الاقصی» در بیت المقدس ـ فلسطین؛
3. «مسجد الحمراء» در گرانادا (غرناطه) ـ اسپانیا؛
4. «مسجد امام خمینی» در اصفهان ـ ایران؛
5. «مسجد کبود» در استانبول ـ ترکیه؛
6. «مسجد جامع» در دجینه ـ مالی؛
7. «مسجد پادشاهی» در لاهور ـ پاکستان.

Masjed1.jpg

«المسجد الحرام» در شهر «مکه مکرمه» در کشور عربستان ـ قبله مسلمانان

Masjed2.jpg

نمایی دیگر از مسجد الحرام ؛ قلب جهان اسلام
Masjed3.jpg

«المسجد الاقصی» در شهر «قدس» در کشور فلسطین ـ قبله اول مسلمانان
Masjed4.jpg
نمای دیگری از مسجد الاقصی؛
Masjed5.jpg
«المسجد الحمراء» در شهر «گرانادا» در کشور اسپانیا ـ یادگاری از عظمت اسلام در اروپا
Masjed6.jpg
نمای دیگری از مسجد الحمراء ؛ غرناطه اندلس
Masjed7.jpg
«مسجد امام خمینی» در شهر «اصفهان» در کشور ایران ـ شکوه تلفیق معماری اسلامی و ایرانی
Masjed8.jpg
نمای دیگری از گنبد و گلدسته های مسجد امام خمینی اصفهان
Masjed9.jpg
«مسجد کبود» یا «بلو مسجد» در شهر «استانبول» در کشور ترکیه ـ خواهرخوانده ایاصوفیا
Masjed10.jpg
«مسجد جامع» یا «مسجد بزرگ» در شهر «دجینه» در کشور مالی ـ بزرگ‌ترین مسجد خشتی جهان
Masjed11.jpg
نمایی دیگر از مسجد جامع شهر دجینه

Masjed12.jpg
«مسجد پادشاهی» یا «پادشاهی مسجد» در شهر «لاهور» در کشور پاکستان ـ با آجرهای سرخرنگ
Masjed13.jpg

                                                نمایی از مسجد پادشاهی لاهور ؛ در شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 15:47  توسط اسلام  | 

مساجد، مشكلات و راهكارها

 

مساجد، مشكلات و راهكارها
محمد رض
امروز:9/2/1381
ا حشمتي *
اهميت مسجد و نقش آن در فرهنگ اسلام و انقلاب اسلامي
از احكام و تاريخچه ي مسجد اين گونه پيداست كه مقدس ترين و با اهميت ترين مكان روي زمين، مسجد است . همه ي اماكن مقدس نظير مكه، مدينه، بيت المقدس و كوفه نيز به اعتبار مسجد مقدس شده اند . در حدوث و بقاي انقلاب اسلامي به ويژه در مقطع دفاع مقدس، مسجد خدمات قابل توجهي داشته است و جايگاه و نقش آن در صورت توجه كافي در مرحله ي حساس مقابله با هجوم فرهنگي دشمن مي تواند كارساز باشد .

گرچه به صورت پراكنده تحقيقاتي در خصوص مساجد انجام شده است، اما به جز طرح سراسري تهيه شناسنامه ي مساجد كه توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و مركز آمار انجام شده و حاوي مطالب بسيار مفيدي است كار شاخص ديگري به چشم نمي خورد .

آخرين وضعيت مساجد
بر اساس آمارهاي اعلام شده و نظر صاحب نظران، آخرين وضعيت مساجد به اين شرح است:

1 - از تعداد 58000 مسجد، در حال حاضر بيش از نيمي از آنها فاقد فعاليت و تحرك لازم مي باشند و براي حدود 30 هزار مسجد، امام جماعت نياز مي باشد .

2 - مساجدي كه نماز در آنها در سه وقت صبح، ظهر و عصر و مغرب و عشا اقامه مي شود، رقم آن حدودا به سه هزار مسجد مي رسد; يعني، فقط در حدود 6 (ع) از مساجد در سه وقت اقامه نماز مي شود .

3 - به دليل مشكل اقتصادي، ائمه ي جماعات ترجيح مي دهند در ادارات، سازمانها، مراكز نظامي و انتظامي اقامه ي نماز كنند، لذا بيم آن مي رود كه نماز جماعت در مساجد به ويژه نماز ظهر تعطيل شود .

4 - از جهت بهداشتي و نظافت ظاهري، مساجد هيچ جاذبه اي به ويژه براي جوانها ندارند و با وجود مراكز فرهنگي هنري بسيار زيبا و تميز كمتر كسي مايل است به اين مكانها رو آورد .

5 - خادمين و هيات امنا در غالب مساجد كشور نه تنها جاذبه اي براي جذب جوانان ندارند بلكه خود مانع فعاليت بسيج و كانون هاي فرهنگي جوانان هستند و اكثر مساجد كشور صرفا در مدت محدود نماز باز بوده و نقشي در اجتماع و حل معضلات فرهنگي و اجتماعي ندارند .

6 - در محلات جديد به ويژه در شهرك ها تعداد محدودي مسجد وجود دارد كه مردم محل در ساخت و ساز اين مساجد با مشكل مواجه اند . بسيار به چشم مي خورد كه ساخت و ساز مسجدي حدود 15 سال به طول كشيده است و هنوز نيمه تمام مانده است .

7 - با وجود چند نهاد كه بخشي از ماموريت آن مسجد است مردم در خصوص مساجد با مشكل مواجه هستند و با مراجعه به هر يك از دستگاه ها مسائل، لاينحل باقي مي ماند .

8 - بر اساس آمار موجود زيربناي تقريبي مساجد كل كشور تا سال 1375 حدود 17 ميليون مترمربع بوده و زمين مساجد كشور حدود 36 ميليون مترمربع مي باشد كه با احتساب قيمت حداقل، سرمايه اي به ارزش تقريبي چهل هزار ميليارد تومان را شامل مي شود و جا دارد جهت اين سرمايه ملي و ديني فكري انديشيده شود .

9 - مجموع اعتباري را كه نهادهاي مسؤول جهت مساجد جذب و هزينه مي كنند، به سي ميليارد ريال نمي رسد و اين اعتبار در مقام مقايسه با ساخت يك فرهنگ سرا، يك بيمارستان كوچك، يك مجتمع آموزشي، يك پل كوچك و . . . برابري نمي كند و اگر سخاوت مردم متدين كه در برابر سه ميليارد تومان دولت ميلياردها تومان هزينه مي كنند نبود، امروزه از مساجد جز مشتي سنگ و آجر باقي نمي ماند . وضعيت بد اقتصادي مردم در سالهاي اخير و عدم توجه وزارتخانه ها و ارگانها به مساجد وضعيت نگران كننده اي را به وجود آورده است كه در صورت عدم رسيدگي جدي به زودي شاهد مساجدي خراب خواهيم بود .

10 - جمعيت سي هزار نفري ائمه ي جماعات - كه اكثرا از مرتبه علمي بالايي برخوردار هستند - و نيروهاي فرهنگي و اعضاي هيات امنادر مساجد يك سرمايه عظيم را تشكيل مي دهند كه به دليل حضور معنوي در اين سنگر حساس از كم هزينه ترين بخش نيروي انساني به شمار مي آيند . نيروهاي فهيم، ايثارگر، شجاع و كم توقعي كه سالهاست چراغ مساجد را روشن نگه داشته و با كرامت، خادم خانه خدا گشته اند .

11 - هيچ سازمان و ارگاني به صورت يك پارچه خود را متولي و مسؤول مساجد نمي داند . در زماني كه از اختيارات و ماموريت نهادها سؤال مي شود و زمان تقسيم بودجه و اعتبارات است، همه ي سازمانها اعتبار و بودجه مي خواهند اما زمان پاسخگويي و خدمات دادن، بيچاره مردم از اين سازمان به آن سازمان جهت مبلغ كمي مساعدت و كمك سرگردانند .

12 - در برنامه اول و دوم توسعه كه بخشهاي صنعت و كشاورزي، مسكن و آموزش و پرورش و بخش فرهنگ غيرديني از اعتبارات خوبي برخوردار شده و با شتاب بي سابقه اي رشد و گسترش پيدا كردند، اين مساجد بودند كه نه سخني از آنها به ميان آمد و نه اعتباري براي آنها در نظر گرفتند . ده سال دولت در همه ي زمينه ها سرمايه گذاري كرد ولي مساجد كشور ده سال بلكه ده ها سال متوقف و ساكت ماندند .

13 - اين سخن امام راحل و نظر رهبر معظم انقلاب كه «مساجد مانند روحانيت نبايد دولتي باشند» باعث سوءبرداشت بسياري از افراد به ويژه سازمان برنامه و بودجه، دولت، وزراو استانداران شده است . چرا كه با تمسك به اين كلام از كمك كردن به مساجد طفره مي روند . لذا وضع به جايي رسيده است كه كشورهاي همسايه حتي كشور لائيك تركيه از مساجدي آباد، تميز، پررونق برخوردار هستند ولي مساجد جمهوري اسلامي اين گونه نيست آيا صدها مؤسسه، تعاوني و حتي روزنامه ها كه از كمك هاي دولتي استفاده مي كنند، دولتي شده اند؟ بانكها حاضرند به سالنهاي سينما، ورزشگاهها و . . . يارانه و وام بدهند ولي از كمك به مساجد معذورند .

14 - به جز مساجد معدودي كه در سطح كشور فعالند و در محيط خود تاثيرگذار هستند، بقيه ي مساجد به دلايل مختلف از جمله: بي نظمي، كثيفي، هيات امنا و خادم بداخلاق و وضعيت بد مالي فعاليت چنداني ندارد، و تنها فعاليت آنها اقامه ي يك نوبت نماز است .

آخرين وضعيت دستگاههاي مسؤول
جهت بررسي دقيق تر مساجد كشور وضعيت نهادها و دستگاه هاي مسئول و نقش هر يك ضروري است:

1 - سازمان اوقاف و امور خيريه
اين سازمان عمدتا به مسائل حقوقي مساجد و اماكن مذهبي مي پردازد و از موقوفات محافظت مي كند . به عنوان ماموريت بعدي نيز به عمران مساجد مساعدت نموده و در تشكيل و معرفي هيات امنا به عنوان رقبه هاي وقف اقدام مي كند .

2 - مركز رسيدگي به امور مساجد
اين نهاد كه چند سالي است در حوزه تهران بزرگ و استان تهران فعاليت مي كند و عمده ي فعاليت خود را مصروف تامين ائمه ي جماعات مساجد و جابجايي نموده است، به صورت موردي نيز به امر ساخت و ساز و مسائل فرهنگي كمك مي نمايد وبه عنوان يك مركز - كه مورد قبول مساجد تهران است - به حل اختلافات نيز مي پردازد .

3 - سازمان تبليغات اسلامي
در اين سازمان، اداره كل مساجد، به امور مساجد كشور رسيدگي مي كند و در مجموع به چند موضوع نظير ائمه ي جماعات، بهداشت، اعتكاف، اعزام مبلغ و تا حد بسيار كمي به تقويت كتابخانه هاي مساجد مي پردازد .

4 - مؤسسه ي عمران مساجد
كه قبلا به نام صندوق عمران مساجد بود، مؤسسه اي است وابسته به سازمان تبليغات اسلامي و اوقاف . ماموريت اصلي آن رسيدگي به عمران مساجد و مساعدت به آنان است و در سابقه خود پي گيريهاي قانوني را از طريق هيات دولت جهت بعضي تسهيلات در ساخت و ساز و اداره ي مساجد داشته است .

5 - ستاد عالي كانونهاي فرهنگي و هنري مساجد
بر اساس مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي و به منظور تقويت و احياي مساجد تشكيل شده است، عمدتا مسئوليت تجهيز و تقويت كتابخانه هاي مساجد و سالنها را به عهده دارد واز طريق تاسيس كانونهاي فرهنگي هنري و تقويت واحدهاي فرهنگي و هنري اين اهداف را پي گيري مي نمايد . اين ستاد كه در هر استان دبيرخانه هايي را تاسيس كرده است، اكثرا تحت نظر ادارات كل فرهنگ و ارشاد اسلامي اين ماموريت را انجام مي دهد .

6 - ستاد احياي امر به معروف و نهي از منكر
كه از ستادهاي مردمي است، عملا از مسجد به عنوان ماموريت خود استفاده مي كند و در احياي مساجد نقش كمي دارد .

7 - نيروي مقاومت بسيج
اين نيرو به عنوان ماموريت اصلي خود نقشي در مساجد ندارد و از آنجا كه پايگاههاي نيروي مقاومت در اكثر مساجد كشور فعال هستند، بالطبع مي بايست نقشي در اداره مسجد و به خصوص مسائل فرهنگي مسجد داشته باشد اين نيرو در بعضي مساجد تبليغات را به عهده دارد و در پاره اي از آنها با تشكيل كانونهاي بسيج به فعاليت مشغول است .

8 - جامعه روحانيت
حوزه هاي علميه نيز در مساجد نقشهايي دارند كه عمده نقش آنها در اعزام امام جماعت و رسيدگي موردي خواهد بود .

ضرورت رسيدگي به امور مساجد
نگاهي به واقعيتهاي موجود در زمينه مساجد نشان مي دهد به دليل اهميت مساجد و نقش حياتي كه در مبارزه با تهاجم فرهنگي از يك سو و حضور نيروهاي مؤمن و وجود سرمايه هاي مادي و معنوي از سوي ديگر دارد، ضروري است، به اين موضوع رسيدگي شود . امروزه نيروهاي خط مقدم جبهه ي مبارزه با شبيخون فرهنگي دشمن مساجد هستند . نقشي را كه مساجد در نشر و گسترش اسلام و پيروزي انقلاب اسلامي و حمايت از جبهه هاي نبرد در جنگ تحميلي داشتند مجددا مي توانند ايفا كنند و با بسيج نيروها با دشمنان دين و ملت و فرهنگ اين جامعه مبارزه كنند .

با اين كه احياي مساجد و راههاي رسيدگي به اين پايگاههاي معنوي خود نياز به مطالعه و تحقيق دارد اما توجه به نكات زير خالي از لطف نيست:

1 - سازمان مساجد در حال حاضر چگونه است و چگونه بايد باشد؟
با نظر كارشناسي مي توان گفت در حال حاضر مساجد كل كشور فاقد نظام معيني هستند . در اين كشور همه ي نهادها و مؤسسات سازماني دارند ولي قريب به 60 هزار واحد فرهنگي هيچ سازماني ندارند . يك سازمان سنتي به نحو ناقصي به صورت هيئتي آنها را اداره مي كند . هيچ سازماني اين سرمايه عظيم را يك پارچه نگاه نمي كند; مشكلات آن را بررسي نمي نمايد و در راه حل معظلات آن چاره انديشي نمي كند . رها شده اند به امان خدا .

اگر بحث زعامت و تصدي اين مكان هاي مقدس پيش بيايد سازمان تبليغات اسلامي، بسيج، مركز رسيدگي به امور مساجد، حوزه هاي علميه، اوقاف و . . . همه داعيه ي تصدي آن را دارند .

اگر براي امام جماعت هر يك از مساجد كشور مشكلي پيش آيد، يا زلزله و سيل مسجدي را تخريب كند; يا دزدي اموال مسجدي را ببرد و يا اختلافي بين مسجديها پيش بيايد همه نهادهاي مسؤول شانه خالي مي كنند و به يكديگر ارجاع مي دهند . گاهي اوقات هم به عنوان صدقه مبلغ كمي كمك مي كنند واقعا تاسف بار است كه با خانه ي خدا اين گونه برخورد مي شود . عجبا كه مهدهاي كودك در اين كشور سازماني دارند، ولي مساجد فاقد سازمان هستند! ورزشگاهها، مدارس، سينماها، كتابخانه ها، پاركها، خيابانها، تفريح گاهها، زندانها، بيمارستانها، دانشگاهها، داروخانه ها، و . . . همگي سازماني دارند ومشكلات آنها در جايي رسيدگي مي شود . نيروهاي انساني شاغل در اين مراكز آموزش مي بينند، نشريه دارند، بودجه و اعتبار دولتي دارند، ضابطه دارند ولي مساجد فاقد همه اين موارد هستند! !

چه بايد كرد؟
اما اينكه مساجد چگونه بايد اداره شوند؟

براي رسيدن به اين جواب چند راه حل را مي توان مورد توجه قرار داد و يكي را برگزيد:

الف: وضع مساجد در حالت فعلي بسيار خوب است و نياز به هيچ اصلاحي نيست .

ب: وضع مساجد خوب نيست اما شكل فعلي را با اصلاحات كمي مي توان بهبود بخشيد تا به وضع مطلوب رسيد .

ج: سازمان جديدي، جهت اداره مساجد تاسيس كنيم .

د: از نهادهاي موجود نهادي انتخاب شود وهمه شئونات مسجد را طراحي نمايد .

ه: سازماني نظير اوقاف و تبليغات اسلامي از بقيه ي ماموريتها دست بردارند و به مسجد بپردازند .

ز: براي گام اول به حكم رئيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي ستادي متشكل از كليه نهادهاي موجود و بخشهايي كه در مساجد كار مي كنند تشكيل و رئيس آن با استفاده از نيروها و امكانات به امر مساجد بپردازد .

ظاهرا طرحهاي ديگري را هم مي توان پيشنهاد كرد اما اين امر تحقق يافتني است كه اگر بنا باشد سازمان جديدي را تاسيس نكنيم و مساجد را به حال خود رها نكنيم، بهترين راه حل مياني تصميم قاطع نظام است و آن صدور حكم براي يكي از بزرگواران تا مجموعه ارگانهاي مسجدي را گرد هم جمع كند و انشاءالله فكر و چاره اساسي براي آن انديشيده شود . همه ي نيروها و امكانات متفرق حول اين محور جمع شوند و با كمك دولت نسبت به احياي مساجد گام هاي اساسي بردارند .

2 - دولت اسلامي نسبت به مساجد چه وظايفي دارد؟
دولتي نشدن روحانيت و مساجد امري پسنديده و مورد سفارش حضرت امام و مقام معظم رهبري است . اما رها كردن دولت و بي توجهي نظام به اين دو ركن نظام هم قطعا پسنديده نيست . در حال حاضر براي بعضي ها مستمسك خوبي پيدا شده است كه خود علما گفته اند كه شما به مساجد كار نداشته باشيد . اين خلط مبحث را كارشناسان برنامه و بودجه به خوبي آموخته اند زيرا اسم مسجد در برنامه اول و دوم توسعه اصلا ذكر نشد و بندهاي بسيار ناقصي در برنامه سوم تيمنا درج گرديده است كه منشا اثر نخواهد بود .

از كارشناسان اين سؤال اساسي را بايد پرسيد كه واقعا سرمايه عظيم چهل هزار ميليارد توماني مساجد در خور توجه نيستند و اين سرمايه به هر نحو اداره شود، هيچ كس مسئوليتي نسبت به آن ندارد؟

آيا خطاب «انما يعمر مساجد الله من آمن بالله » (2) ; فقط مال مردم است و دولت نسبت به اين آيه هيچ التزامي ندارد . آيا مساجد ما زينت نظام ما هستند؟ يا مساجد اين كشور به علت تميز نشدن و بي نظمي موجب وهن شده اند؟

3 - هر سازمان و طرحي كه مد نظر قرار گيرد، كمك و مساعدت دولت در چند مقوله مسجد الزامي است كه عبارتند از:

1 - تهيه، آماده سازي و تحويل زمين مناسب در شهرها، بخش ها و دهستانها جهت احداث مساجد به صورتي كه در هر شهرك و مجتمع سازمانهاي مسؤول با شروع احداث مجموعه هاي مسكوني همان طور كه به فكر بهداشت و آموزش مردم هستند، با پيش بيني زمين مناسبي در بهترين محل به فكر معنويت مردم هم باشند .

2 - تامين مصالح ساختماني و تجهيزات مورد نياز مساجد به قيمت دولتي .

3 - تامين آب، برق، تلفن و گاز مساجد و قيمت گذاري بر اساس نازلترين قيمت كه الحمدلله، اين بند چند سالي است در حال اجرا مي باشد و كمك بسيار مؤثري شده است .

4 - برخورداري مساجد از تسهيلات بانكي نظير وام بدون بهره .

بسياري از مؤمنين در شهرها و روستاها آمادگي دارند هزينه ساخت و ساز . تعمير مساجد را بپردازند لكن به صورت قسطي و ماهانه مي توانند پرداخت كنند كه با تضمين قابل وصول است .

5 - كمكهاي بلاعوض جهت ساخت و ساز، با وضعيت فعلي تورم ساخت كامل مساجد از عهده مردم خارج است . جهت اطلاع بيشتر عرض كنيم در حال حاضر اكثر مساجد به صورت يك مجتمع ساخته مي شوند و گرايش مردم به ساخت و ساز كتابخانه، سالن هاي ورزشي، كلاس هاي درس و مجموعه هاي ديگر فرهنگي، هنري و اجتماعي زياد شده است . حتي مساجدقديمي كه صرفا داراي يك شبستان بوده اند خراب مي شوند و به جاي آنها مساجد جديد با ويژگي هاي فوق ساخته مي شوند . لهذا جا دارد دولت در تامين بخشي از هزينه ها سهيم شود .

6 - تصدي دولت در تامين اعتبار آموزش و حفظ نيروي انساني مساجد . اهداف بلند انقلاب اسلامي و گسترش معنويت در سطح جامعه بدون آموزش مداوم ائمه ي محترم جماعات، هيات هاي امناء، مسئولين فرهنگي مساجد و خدام مساجد امكان پذير نيست . ائمه ي جماعات و خدام مساجد كه نيروهاي ثابتي هستند، نه آموزش دارند و نه بيمه هستند . اگر مردم هزينه هاي جاري مساجد را تامين كنند، يقينا در تامين هزينه هاي آموزشي، اطلاع رساني و بيمه نيروهاي انساني تعهدي ندارند و دولت مي بايست در اين بخش سرمايه گذاري كند .

7 - احداث مسجد در راهها، پايانه ها، پادگانها، دانشگاهها و . . . همگي از شئونات دولت است و دولتهاي گذشته نيز از خود آثار بسيار گرانقدري را به عنوان مساجد جامع به جا گذاشته اند .

8 - در عصر انقلاب اسلامي كه همراه است با احياي تمدن و فرهنگ اسلامي، جا دارد دولت در هر منطقه اي با مشاركت مردم و شوراها حداقل در مركز هر استان و به ويژه در شهرهايي نظير تهران، شيراز، اصفهان و مشهد مساجدي را بسازد كه شكوه و عظمت آن بيانگر عمق ايمان واعتقاد مردم به دين و مذهب باشد . واقعا نهادهاي ديني كه سمبل وحدت ملي وعمق باورهاي مذهبي هستند، در كدام نقطه از ايران يافت مي شوند؟

پي نوشت:
* دبير ستاد عالي كانونهاي فرهنگي و هنري مساجد

1) توبه/18 .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 17:48  توسط اسلام  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تصویر زیر تصویر یکی از معروف ترین مساجد دنیا به نام مسجد النبی است. که در ان مرقد مطهر نبی گرامی اسلام می باشد.

مسجد النبی صلی الله علیه و آله

آغاز سخن

سلام و درود بی پایان خود را فدای ارواح پاک عباد مخلص خداوند عزوجل می داریم.

جایگاه مسجد در اسلام دارای ابعاد مختلف ایت. محتوای مسجد خانه خدا و حاوی وحدت است که در عین وحدت دارای تکثر است.

به عبارت دیگر علاوه بر اینکه مسجد خانه خداون است جهان پیرامونی مانیز با همه کثرت خودخانه خداست

(لله ملک السماوات والارض)

یاد خدا عنایتی از سوی اوست که انسان در سایه ان به چیستی وچرایی خود در زمین پی می برد.

مسجد سجده گاهی که انسان زخارف دنیوی را دور می ریزد و دل به خالق هستی می سپارد.

بهترین عمل

رهاکن خاک خاک پر جدل را

ببین در سجده خورشید و زحل را

به گوش جان شنو از نای هستی

نوای دلکش خیر العمل را

حبیب الله خباز

 

وبلاگی جهت دانلود کتب مذهبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 20:27  توسط اسلام  | 

وبلاگی جهت دانلود کتب مذهبی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 20:54  توسط اسلام  | 

فهرست

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 21:6  توسط اسلام  | 

2- على عليه السلام بر سينه عمرو

عمرو بن عبدود شجاعى بود كه با هزار سوار و مرد جنگى برابرى مى كرد. در جنگ احزاب مبارز طلبيد، هيچ كس از مسلمين جراءت مبارزه با او را نداشت . تا اينكه حضرت على عليه السلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه مبارزه با او را پيشنهاد كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: اين عمرو بن عبدود است .
حضرت عرض كرد: من هم على بن ابيطالبم . و به طرف ميدان حركت كرد و مقابل عمرو ايستاد .
بعد از مبارزه حساس ، عاقبت على عليه السلام عمرو را بر زمين انداخت و بر روى سينه او نشست
(31)
صداى فرياد مسلمين بلند شد و پيوسته به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله بفرماييد على عليه السلام در كشتن عمرو تعجيل نمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: او را به خود واگذاريد، او در كارش ‍ داناتر از ديگران است . هنگامى كه سر عمرو را حضرت جدا نمود، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. فرمود: يا على عليه السلام چه شد كه در جدا كردن سر عمر توقف نمودى ؟
عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله موقعى كه او را بر زمين انداختم مرا ناسزا گفت : من غضبناك شدم ، ترسيدم اگر در حال خشم او را بكشم ، اين عمل از من به واسطه تسلى خاطر و تشفى نفس صادر شود، ايستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه از براى رضاى خدا و در راه فرمانبردارى او سرش را از تن جدا كردم .
آرى براى اين اخلاص و مبارزه با ارزش ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
(شمشير على در روز جنگ خندق
(32) با ارزش تر از عبادت جن و انس ‍ است .) (33)

سایت بهتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 11:28  توسط اسلام  | 

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

تصویر زیر تصویر یکی از معروف ترین مساجد دنیا به نام مسجد النبی است. که در ان مرقد مطهر نبی گرامی اسلام می باشد.

آغاز سخن

سلام و درود بی پایان خود را فدای ارواح پاک عباد مخلص خداوند عزوجل می داریم.

جایگاه مسجد در اسلام دارای ابعاد مختلف ایت. محتوای مسجد خانه خداو حاوی وحدت است که در عین وحدت دارای تکثر است.

به عبارت دیگر علاوه بر اینکه مسجد خانه خداون است جهان پیرامونی مانیز با همه کثرت خودخانه خداست(لله ملک السماوات والارض)

یاد خدا عنایتی از سوی اوست که انسان در سایه ان به چیستی وچرایی خود در زمین پی می برد.

مسجد سجده گاهی که انسان زخارف دنیوی را دور می ریزد و دل به خالق هستی می سپارد.

بهترین عمل

رهاکن خاک خاک پر جدل را

ببین در سجده خورشید و زحل را

به گوش جان شنو از نای هستی

نوای دلکش خیر العمل را

حبیب الله خباز

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 13:55  توسط اسلام  | 

داستان های اخلاقی

 

داستان های اخلاقی

مقدمه

قال الله الحكيم : (فاعبد الله مخلصا له الدين
: خداى را پرستش كن و دين را براى او خالص گردان .)
(26)

قال على عليه السلام : اخلص يجز منه القليل
: عمل را با اخلاص بجا بياور كه اندك آن تو را كفايت مى كند.
(27)
شرح كوتاه :
قبولى همه اعمال كليدش اخلاص است . هر كس خدا عملش را قبول كند اگر چه حدش كم باشد مخلص است ؛ و آنكس كه عملش زياد باشد و خدا قبول نكند مخلص نيست .
مخلص با مجاهدات روح خود را از رذائل ذوب مى كند و خون خود را در نيت و عمل بذل مى كند تا حق تعالى از او بپذيرد.
مراحل نيت و علم و عمل به تزكيه و تصفيه وابستگى دارد، اگر مخلص ‍ مراعات باطن را نمود به توحيد رسيده است . كمترين حد اخلاص آنست عبد آنچه در توان دارد بذل كند، و براى كارش اجر و ارزشى نبيند
(28)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 11:2  توسط اسلام  | 

1-سازمان تبلیغات

 سازمانهای تقویت کننده مسجد

1- سازمان تبلیغات :

سازمان تبلیغات به عنوان نهادی با ماهیت دینی در راستای ترویج فرهنگ اسلامی تأسیس شده است. که در زمینه های گوناگون می تواند به رونق و شکوفایی مسجد کمک کند.

 

* تبلیغ:

در جهان امروز، تبلیغ یکی از مهمترین عوامل هدایت افکار عمومی و ترویج یک گونه تفکر ویژه است. سازمان تبلیغات می تواند با تبلیغات منظم و حساب شده و بر اساس مخاطب شناسی دقیق، به رونق و شکوفایی مسجد کمک کند.

 عوامل مؤثر بر تبلیغات

1- نصب پوستر و پلاکارت با موضوع مسجد در قسمتهای پر رفت و آمد شهر :

فرد با دیدن تابلو، بدون اینکه مورد خطاب قرار گیرد، ذهنش با موضوع مسجد درگیر می شود.

2- استفاده از هنر در تبلیغات :

استفاده از هنر در تبلیغات دینی، اثرگذار بوده است و استفاده از شیوه های سنتی تبلیغ به صورت خطاب مستقیم و بدون توجه به زمینه های روانی و فرهنگی مفید نیست. استفاده از هنر مثل: استفاده از تابلو یا برچسب زیبا، قابل نصب در خانه می توان مؤثر باشد.

 3- تأمین نیرو :

یکی از ارکان مهم مسجد، امام جماعت است که در جهت دادن فعالیتها مؤثر باشد. اما در سراسر کشور در مسجدها روحانی ثابت و همیشگی وجود ندارد و این یک نقطه ضعف مسجد است. سازمان تبلیغات با همکاری حوزه علمیه می تواند با تأمین امام جماعت، مسجدها را تقویت کند. مثلاً در نزدیکی هر مسجد وسایل زندگی و معیشتی را برای روحانی فراهم آورد تا همیشه وی در آن مسجد باقی بماند.

4- پژوهش :

پژوهش، یکی از راههای تبلیغات است که با ساختار سازمان تبلیغات کاملاً تناسب دارد. تهیه کتاب، جزوه، بروشور، مجله درباره آثار و اهمیت مسجد در مقاطع سنی گوناگون و ارسال آن به مدارس و مهد کودکها و مراکز پژوهشی در تقویت جایگاه مسجد در نظام دینی بسیار مؤثر است. در پژوهش، باید نیازها و ملاکهای مخاطب به خوبی در نظر باشد و دستاوری مناسب با محیط و شیوه تفکر او ؟؟؟؟؟؟؟؟ شود. برای مثال، در پژوهش برای ارسال به مهد کودک، استفاده از نقاشی با رنگهای شاد و گوناگون در قالب شعر و داستان کودکانه مفید است.

 ۵- فعالیت فرهنگی :

برای گسترش یک فرهنگ مثل فرهنگ مسجد، علاوه بر پژوهش و تبلیغ، برخی فعالیتهای فرهنگی لازم است. مثل:

- برگزاری نمایشگاه عکس، نقاشی، خطاطی، کتاب و .... با موضوع مسجد. که در داخل یا خارج مسجد و یا در مکانهایی مثل پارک و دانشگاه و ... می توان آن را برگزار کرد.

- مسابقه نقاشی، خطاطی، داستان نویسی در مورد مسجد. در برگزاری می بایست موقعیت زمان، مکان، سن، روحیات افراد در نظر گرفته شود برای مسابقه نقاشی از کودکان و مسابقه خاطره نویسی از بزرگسالان می توان استفاده کرد.

6- سمینار (کنگره) :

برگزاری کنگره در یک موضوع، نشان دهنده اهمیت آن است. سازمان تبلیغات می تواند کنگره ای درباره جنبه های گوناگون مسجد با فراخوان گسترده مقاله از سراسر کشور برگزار کند و نتایج آن را به صورت کتابی چاپ کند.

 7- نشریه :

چاپ یک فصلنامه، مجله، با موضوع مسجد که جنبه خبری داشته باشد، مثل بررسی تاریخ و قدمت مسجدها و معرفی مسجدهای کهن و مصاحبه در مورد آن می تواند در شناخت مساجد مؤثر باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 17:28  توسط اسلام  | 

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

تصویر زیر تصویر یکی از معروف ترین مساجد دنیا به نام مسجد النبی است. که در ان مرقد مطهر نبی گرامی اسلام می باشد.

آغاز سخن

سلام و درود بی پایان خود را فدای ارواح پاک عباد مخلص خداوند عزوجل می داریم.

جایگاه مسجد در اسلام دارای ابعاد مختلف ایت. محتوای مسجد خانه خداو حاوی وحدت است که در عین وحدت دارای تکثر است.

به عبارت دیگر علاوه بر اینکه مسجد خانه خداون است جهان پیرامونی مانیز با همه کثرت خودخانه خداست(لله ملک السماوات والارض)

یاد خدا عنایتی از سوی اوست که انسان در سایه ان به چیستی وچرایی خود در زمین پی می برد.

مسجد سجده گاهی که انسان زخارف دنیوی را دور می ریزد و دل به خالق هستی می سپارد.

بهترین عمل

رهاکن خاک خاک پر جدل را

ببین در سجده خورشید و زحل را

به گوش جان شنو از نای هستی

نوای دلکش خیر العمل را

حبیب الله خباز

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 17:28  توسط اسلام  | 

توصیه های کلیدی

                                 توصیه های کلیدی

1- نقش کلیدی مسجد :

مسجد در فرهنگ دینی اهمیت زیادی دارد، از این رو تبلیغ مسجد آثار و پی آمدهای فراوان دیگر را در بر دارد.

 

برنامه سازان در برنامه های خود به مسجد اهمیت دهند و با طرحهای جالب خود مردم را به مسجد فرا خوانند.

 

 

2- افزایش سطح آگاهی عمومی :

اعمال و رفتار فرد، تابع نظام شناختی است. گاهی به دلیل کم کاری اشخاص و یا مراجع دینی، آگاهی عمومی جامعه درباره مفاهیم و آموزشهای دینی در سطح پایین قرار می گیرد. بنابراین افزایش آگاهی عمومی درباره آموزشهای دینی، تلاش در راه هموار سازی برای گسترش ارزشهای دینی در جامعه مؤثر است.

 

 

3- توجه به آثار سوء تبلیغات :

امروز جهان غرب با شیوه های گوناگون، تهاجمی ناجوانمردانه را به فرهنگ و هویت ایران آغاز کرده است. القای ناکارآمدی دین و بالندگی فرهنگ غرب و تناسب آن با نیازهای جامعه، مهمترین محورهای این تبلیغات است. مثل، عکسهای مبتذل، سی دی غیر مجاز و .... . در این میان مسجد به عنوان سنگری برای مبارزه با دشمن به شمار می رود که به شدت مورد تهاجم استعمارگران نیز قرار دارد.

 

 

4- توجه به الگوی روان شناختی و جامعه شناختی در فیلم سازی :

برای تقویت فرهنگ مسجد در میان افکار عمومی، شخصیتهای فیلم باید از یک الگوی روان شناختنی و جامعه شناسی پیروی کند تا دید منفی علیه مسجد و اهل مسجد ایجاد نشود؛ زیرا بازتاب آن بی تفاوتی عمومی نسبت به مسجد خواهد بود. فیلم سازان می توانند الگوهای مطلوبی از مسجد و اهل مسجد ارائه دهند:

1- مسجد را با شغلهای مطلوب و مقبول اجتماعی مرتبط کنند.

2- افراد مسجد از میان افراد با تحصیلات بالا انتخاب شوند تا معلوم شود که علم و دین با هم تضاد ندارد.

3- اهل مسجد از افرادی با سلامت روانی مناسب باشند.

4- فیلم، به گونه ای باشد که مخاطبان را فقط در موقع گرفتاری به مسجد هدایت نکند.

5- مسجد ها را منظم و مرتب نشان دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 17:0  توسط اسلام  | 

بررسی نقاط قوت برنامه ها

                بررسی نقاط قوت برنامه ها

1- پخش اذان :

رسانه ها، برنامه های ویژه ای را برای زمان نماز در نظر گرفته و با پخش اذان، نقش مسجد را تداعی کنند به همراه پخش اذان، تصاویر وضو و نماز در مسجد نشان داده شود و پس از اذان، تصاویری از برپایی نماز در مسجد نشان داده شود.

2- فیلم سازی :

رسانه ها می توانند سریالهایی بسازند که رخدادهای گوناگون در مسجد و اهل مسجد را نشان دهد. لازم نیست همه وقایع مربوط به مسجد باشد، نشان دادن زندگی اهل مسجد با رویکرد خانوادگی، سیاسی، اجتماعی، دینی، هدف اصلی سریال باشد. در این سریال ایجاد فرهنگ مسجد، اوصاف مسجد نمونه و الگو، راه حل مشکلات مسجد و حضور بهینه مردم در مسجد نیز بیان می شود.

3- مسجد شناسی :

از جمله برنامه هایی که می تواند سبب رونق مساجد شود، شناساندن مساجد است. هر شهری دارای مسجدهایی است که پیشینه متفاوت و برنامه های گوناگونی دارند. اطلاع رسانی از ویژگیهای برنامه های فرهنگی و جنبی مساجد، امری پسندیده و نیکوست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 16:50  توسط اسلام  | 

* عوامل مؤثر در گسترش فرهنگ مسجد:

* عوامل مؤثر در گسترش فرهنگ مسجد:

الف) برگزاری نماز جماعت :

نماز جماعت از مهمترین فعالیت های عبادی مسجد است. برگزاری نماز جماعت در ادارات، همراه با سخنان کوتاه امام جماعت درباره مفاهیم دینی و اهمیت نماز جماعت، در گرایش افراد به مسجد مؤثر است.

 

ب) فضای کار :

محیط و فضای کاری با به کار بستن درست اصول و شیوه های تبلیغاتی، به صورت غیرمستقیم می تواند مفاهیم و ارزشهای دینی را تقویت کند؛ مثل قرارداشتن نوشته های زیبا، هنرمندانه و پرمعنا در زیر شیشه میز کار که قابل دیدن باشد در تقویت فرهنگ مسجد مؤثر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:28  توسط اسلام  | 

ورود به كربلا و اتفاقات رخ داده

 

ورود به كربلا و اتفاقات رخ داده


نزول امام حسين عليه‏السلام به زمين كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراينى آمده است كه: امام عليه‏السلام با يارانش سير مى‏كردند تا به بلده‏اى رسيدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آيا اسم ديگرى غير از اين اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گريست و فرمود: اين زمين، به خدا سوگند زمين كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك اين زمين را به من دهيد، پس آن را گرفته بو كرد و از گريبانش مقدارى خاك بيرون آورد و فرمود: اين خاكى است كه جبرئيل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه اين خاك از موضع تربت حسين است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى يك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسين پرسيد: نام اين زمين چيست؟

گفتند: «كربلا». پس گريست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئيل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گريستى، پيامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پيامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئيل گفت: آيا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمين كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پيامبر فرمود: آرى! پس جبرئيل زمين كربلا را به پيامبر نشان داد.

در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسين عليه‏السلام گفته شد كه اين زمين كربلاست، خاك آن زمين را بوئيد و فرمود: اين همان زمين است كه جبرئيل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سيد ابن طاووس گفته است: امام عليه‏السلام چون به زمين كربلا رسيد پرسيد: نام اين زمين چيست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پياده شويد! اين مكان جايگاه فرود بار و اثاثيه ماست، و محل ريختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنين حديث كرده است.(4)

گر نام اين زمين به يقين كربلا بود   اينجا محل رفتن خون ما بود

و در روايتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنيد و كوچ مكنيد! اينجا محل خوابيدن شتران ما، و جاى ريختن خون ماست، سوگند به خدا در اين جا حريم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همين جا قبور ما زيارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همين تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پياده شدند و بارها و اثاثيه را فرود آوردند، و حر هم پياده شد و لشكر او هم در ناحيه ديگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)


روز دوم محرم

در اين روز حر بن يزيد رياحى نامه‏اى به عبيدالله بن زياد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسين عليه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)


دعاى امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بيت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گريست و گفت: خدايا! ما عترت پيامبر تو محمد صلى الله عليه و آله و سلم هستيم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى اميه در حق ما جفا روا داشتند. خدايا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بيدادگران پيروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم عليهاالسلام به امام عليه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجيبى در اين وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سايه افكنده است.

امام حسين عليه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)


سخنان امام عليه‏السلام

امام عليه‏السلام پس از ورود به سرزمين كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الديانون.(11)

مردم، بندگان دنيا هستند و دين را همانند چيزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمايش باشد، تعداد دينداران اندك مى‏شود.

به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.


نامه امام عليه‏السلام به اهل كوفه

امام عليه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، اين نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على به سوى سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنين، اما بعد، شما مى‏دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حيات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال نمايد و پيمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در ميان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نمايد، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بيدادگر مقدر مى‏كند، براى او نيز مقرر دارد، و شما مى‏دانيد و اين گروه (بنى اميه) را مى‏شناسيد كه از شيطان پيروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطيل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏ايد، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بيعت كرده‏ايد و مرا هرگز در ميدان مبارزه تنها نخواهيد گذارد و مرا به دشمن تسليم نخواهيد كرد، حال اگر بر بيعت و پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است، من با شمايم و خاندان من با خاندان شما و من پيشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و بيعت مرا از خود برداشتيد، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمويم مسلم، ديده‏ام، هر كس فريب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را در همراه بودن با من از دست داديد، هر كس پيمان شكند، زيانش را خواهد ديد و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نياز گرداند، والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام عليه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قيس بن مسهر صيداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام عليه‏السلام از خبر كشته شدن قيس مطلع گرديد گريه در گلوى او پيچيد و اشكش بر گونه‏اش لغزيد و فرمود: «خداوندا! براى ما و شيعيان ما در نزد خود پايگاه والايى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كرديم ايراد فرمود.(16)


اظهارات ياران امام عليه‏السلام

پس از سخنان امام، زهير بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنيديم، اگر دنياى ما هميشگى و ما در آن جاويدان بوديم، ما قيام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنيا مقدم مى‏داشتيم.

سپس برير(17) برخاست و گفت: يا بن رسول الله! خدا به وسيله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنيم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روز قيامت شفيع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پيامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذير او نشدند، زيرا كه در ميان مردم، منافقانى بودند كه نويد يارى مى‏داند ولى در دل، نيت بيوفائى داشتند؛ اين گروه، در پيش روى از عسل شيرين‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على عليه‏السلام نيز چنين بود، گروهى به يارى او برخاستند و او با ناكثين و قاسطين و مارقين قتال كرد تا مدت او نيز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پيمان شكست و بيعت از گردن خود برداشت، زيانكار است و خدا تو را از او بى نياز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و يا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسيم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داريم و ما از روى نيت و بصيرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داريم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داريم.(19)


نامه عبيدالله به امام عليه‏السلام

به دنبال اطلاع عبيدالله از ورود امام عليه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدين مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسيده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و اميرالمؤمنين يزيد! به من نوشته است كه سر بر بالين ننهم و نان سير نخورم تا تو را به خداوند لطيف و خبير ملحق كنم! و يا به حكم يزيد بن معاويه باز آيى! والسلام.

چون اين نامه به امام رسيد و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خريدند.

فرستاده عبيدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: اين نامه را جوابى نيست! زيرا بر عبيدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبيدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، اين زياد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگريست و او را به جنگ حسين فرمان داد.

عمر بن سعد كه شيفته ولايت «رى» بود، از قتال با حسين عليه‏السلام عذر خواست.

عبيدالله گفت: پس آن فرمان ولايت رى را باز پس ده!

عبيدالله بن زياد اندكى قبل از اين واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زيرا ديلميان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زياد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعين(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زياد رسيد و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: بايد به جانب حسين روى و چون از اين مأموريت فراغت يافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همين جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسيار ناگورا بود به ابن زياد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بينديشم!

عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در انديشه اين كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسين و فى قتله النار التى ليس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عينى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت اين مسأله را در ميان گذاشت، همه او را از جنگ با حسين بن على عليه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغيره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از اين انديشه در گذر زيرا مقاتله با حسين، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنيا از آن تو باشد و آن را از تو بگيرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسين بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همين كار را انجام خواهم داد انشأ الله!


عمار بن عبدالله

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امير، مرا فرمان داده است به سوى حسين حركت كنم. من او را از اين كار نهى كردم و گفتم: از اين قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بيرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسين فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا ديد روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بيرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زياد رفت و گفت: مرا بدين مسئوليت گماردى و در ازاى آن، ولايت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از اين معامله آگاهند، ولى پيشنهادى دارم و آن اين است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در اين مقاتله به همراهى آنان نياز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در اين مسير همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبيدالله بن زياد گفت: ما در اين كه چه كسى را خواهيم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهيم كرد! اگر با اين گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام اين مأموريت بر مى‏آيى كه هيچ، در غير اين صورت بايد از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبيدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)


روز سوم محرم

اعزام لشكر به سوى كربلا

عمر بن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبيله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهيم از اين كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمنى ميان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبيدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبيدالله استعفاى او را نپذيرفت، و او تسليم شد.(26)

و برخى از تاريخ نويسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: يكى به نام حفص كه پدر را تشويق و ترغيب به رفتن كرد تا با امام عليه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام به چنين كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نيز با پدرش راهى كربلا شد.(27)


خريدارى اراضى كربلا

از وقايعى كه در روز سوم ذكر شده، اين است كه امام عليه‏السلام قسمتى از زمين كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زيارت قبرش راهنمايى نموده و زوار او را تا سه روز ميهمانى نمايند.(28)


هوشيارى ياران امام عليه السلام

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قيس احمسى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به اين مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام عليه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه اين كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثير بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسين رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنين تصميمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به اين سرزمين آمده است؟!

كثير بن عبدالله به طرف امام حسين عليه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از ياران امام حسين بود و چون كثير بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: اين شخصى كه مى‏آيد بدترين مردم روى زمين است!

سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام نيز عطايائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثير بن عبدالله گرفت و گفت: شمشير خود را بگذار و نزد حسين عليه‏السلام برو!

گثير گفت: به خدا سوگند كه چنين نكنم! من رسول هستم، اگر بگذاريد، پيام خود را مى‏رسانم، در غير اين صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشيرت مى‏گذارم، تو پيامت را ابلاغ كن.

كثير بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنين كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پيامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زيرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از اين مشاجره و نزاع، كثير بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جريان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قيس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسين را ملاقات كن و از علت آمدنش به اين سرزمين جويا شو.

قرة بن قيس به طرف امام حركت كرد. امام حسين عليه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آيا اين مرد را مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر عرض كرد: آرى! اين مرد تميمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در اين صحنه و موقعيت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قيس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسين عليه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنوديد باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبيب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ اين مرد را يارى كن كه به وسيله پدرانش به راه راست هدايت يافتى.

قرة بن قيس گفت: من پاسخ اين رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در اين امر انديشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جريان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: اميدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسين برهاند.(29)


نامه عمر بن سعد

حسان بن فائد مى‏گويد: من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنين آمده بود: چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جويا شدم، او در جواب گفت: اهالى اين شهر براى من نامه نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏داريد، باز خواهم گشت.

عبيدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهيرجو النجاة ولات حين مناص. (30)


نامه عبيدالله به عمربن سعد

عبيدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم، از حسين بن على بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين كرد، ما نظر خود را خواهيم نوشت!

چون اين نامه به دست عمربن سعد رسيد، گفت: مى‏پندارم كه عبيدالله بن زياد خواهان عافيت و صلح نيست.(31)

عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين نرساند، زيرا مى‏دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.(32)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى‏شدند.

عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين عليه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبيدالله بن زياد شخصى را به نام سويد بن عبدالرحمن فرمان داد تا در اين مسأله (فرار از جنگ) تحقيق كند و متخلفان را نزد او برد، و او يك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمايند تا كسى ديگر جرأت سرپيچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب ميراث به كوفه آمده بود!(33)


عبيدالله در نخيله

عبيدالله شخصا از كوفه به طرف نخيله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصين بن تميم - كه به قادسيه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخليه آمد، سپس كثير بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سويد و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از يزيد و من فرمان دهيد، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر داريد و آنان را به لشكرگاه فرا خوانيد؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخيله نزد عبيدالله باز گشتند، و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مى‏كرد و آنان را از يارى امام حسين بر حذر مى‏داشت.(35)

عبيدالله گروهى سواره را بين خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نياز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخيله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصميم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گرديد و شهيد شد.(36)


روز چهارم محرم

در اين روز(37) عبيدالله بن زياد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفيان را آزموديد و آنها را چنان كه مى‏خواستيد، يافتيد! و يزيد را مى‏شناسيد كه داراى سيره و طريقه‏اى نيكو است! و به زير دستان احسان مى‏كند! و عطاياى او بجاست! و پدرش نيز چنين بود! و اينك يزيد دستور داده است كه بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين بفرستم! اين سخن را به گوش جان بشنويد و اطاعت كنيد.

سپس از منبر به زير آمد و براى مردم شام(38) نيز عطايائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخيله حركت كرد و حصين بن نمير و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسيل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك نمايند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولين فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد يزيدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصين بن نمير با چهار هزار نفر كه جمعا بيست هزار نفر مى‏شدند.(40)


روز پنجم محرم

در اين روز كه مطابق با روز يكشنبه بوده است، عبيدالله بن زياد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور يابد، شبث بن ربعى خود را به بيمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زياد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبيدالله بن زياد براى او پيغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنين رسند گويند: از ايمان آورندگانيم، و هنگامى كه به نزد ياران خود - كه همان شياطينند - روند، اظهار دارند: ما با شماييم و مؤمنين را به سخره مى‏گيريم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما بايد حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخيص داد! ابن زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: بايد به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبيدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسيل داشت.(43)

در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پيدا كردند تا با امام حسين عليه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبيدالله بن زياد به شخصى به نام زحر بن قيس با پانصد سوار مأموريت داد كه بر جسر صراه(44) ايستاده و از حركت كسانى كه به عزم يارى امام حسين از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگيرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پيوستن به امام حسين عليه‏السلام از برابر زحربن قيس و سپاهيانش گذشت، زحر بن قيس به او گفت: من از تصميم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسين را يارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قيس و سپاهش حمله ور شد و از ميان سپاهيان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسين عليه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد، او از اصحاب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه‏السلام بود كه در چندين جنگ در ركاب آن حضرت شمشير زده است.(45)


تعداد لشكر عمر بن سعد

در تعداد كل لشكريانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پيدا كردند تا با امام حسين عليه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نبايد فراموش كرد اين است كه تعداد نظاميان جيره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دريافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)


روز ششم محرم

عبيدالله در اين روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پياده و تجهيزات، چيزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)


وضعيت لشكر دشمن

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسين عليه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پيامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسيد فقط سيصد يا چهار صد نفر و يا كمتر از اين تعداد همراه او بودند، بقيه به علت اعتقادى كه به اين جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:27  توسط اسلام  | 

معرفي ياران شهيد امام حسين عليه السلا م

 

معرفي ياران شهيد امام حسين عليه السلا م

شهادت اصحاب امام عليه السلام

نام‌هاى شهداى حمله اول

نزول نصر

استغاثه

نام‌هاى ساير شهدا

آخرين نماز


شهادت اصحاب امام عليه السلام

عمربن سعد نزديك به ياران امام شد و ذويد(1) را صدا كرد و گفت: پرچم را نزديك آر، او پرچم را نزديك آورد، پس عمربن سعد تير را بر كمان نهاد و به سوى ياران امام انداخت و گفت: گواه باشيد كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تير انداختم!! سپس ديگران نيز تير بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند(2)، كه بعد از اين اقدام، كسى از ياران امام حسين عليه‏السلام نماند كه از آن تيرها به او اصابت نكرده باشد، و همين امر باعث شد تا پنجاه تن از ياران امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسند.(3)

عمربن سعد نزديك به ياران امام شد و ذويد را صدا كرد و گفت: پرچم را نزديك آر، او پرچم را نزديك آورد، پس عمربن سعد تير را بر كمان نهاد و به سوى ياران امام انداخت و گفت: گواه باشيد كه من اول كسى بودم كه به سوى آنان تير انداختم!! سپس ديگران نيز تير بر كمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، كه بعد از اين اقدام، كسى از ياران امام حسين عليه‏السلام نماند كه از آن تيرها به او اصابت نكرده باشد، و همين امر باعث شد تا پنجاه تن از ياران امام حسين عليه‏السلام به شهادت برسند.

پس امام عليه‏السلام به يارانش فرمود: اين تيرها فرستادگان اين جماعت است! بپا خيزيد و بشتابيد به سوى مرگى كه از آن چاره‏اى نيست، خداى شما را بيامرزد.

پس اصحاب آن حضرت قسمتى از روز را پيكار كردند تا آن كه گروه ديگرى از ياران امام شهيد شدند.(4)


نام‌هاى شهداى حمله اول

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بيست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‏گويد: ده نفر آنها از موالى حسين عليه‏السلام و دو نفر از مواليان اميرالمؤمنين بوده‏اند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اينجا نام‌هاى آنان را از كتاب «ابصار العين» سماوى ذكر مى‏كنيم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل ديگران در حمله اول شهيد نشده‏اند و موارد اختلاف ذيلا مذكور گرديده است:

1 - ادهم بن اميه:از شيعيان بصره بود كه در خانه ماريه(6) اجتماع مى‏كردند، او با يزيد بن ثبيط از بصره به مكه آمد و به امام عليه‏السلام پيوست.(7)

2 - اميْ بن سعد: او از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از تابعين و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسين عليه‏السلام به كربلا آگاهى يافت، در ايام مهادنه(8) به خدمت امام حسين آمد.(9)

3 - بشر بن عمر: او از تابعين بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ايام مهادنه به خدمت امام عليه‏السلام آمد.(10)

4 - جابر بن حجاج: جابر از ياران شجاع امام حسين عليه‏السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسيد.(11)

5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شيعيان است، و با مسلم بن عقيل بيعت كرده و در بين راه به امام عليه‏السلام ملحق گرديد.(12)

6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسين عليه‏السلام آمد.(13)

7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانواده‏اش به همراه امام به كربلا آمدند.(14)

8 - جندب بن حجير كندى: او از بزرگان و سرشناسان شيعه و از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و در بين راه قبل از برخورد امام با حربن يزيد به خدمت آن حضرت رسيد و به كربلا آمد. اهل سير گفته‏اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسيد، بعضى فرزند او حجير بن جندب را گفته‏اند كه در همان آغاز حمله شهيد شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهيد شده باشد.(15)

9 - جوين بن مالك: او شيعه و در ميان قبيله بنى تميم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسين عليه‏السلام بيرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام را نپذيرفت، او نيز همانند گروه ديگرى دست از سپاهيان كوفه كشيده و شب هنگام(16) به سوى اردوى امام كوچ كرد.(17)

10 - حارث بن امرئ القيس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسين عليه‏السلام را نپذيرفتند، به امام پيوست.(18)

11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پيوستگان به امام على و امام حسن عليه‏السلام بود و يا امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد و شهيد شد.(19)

12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام عليه‏السلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ اين نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولين حمله پيش از ظهر عاشورا به شهادت رسيد، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‏اند.(20)

13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نيروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذيرفت او شبانه به اردوى امام حسين عليه‏السلام پيوست.(21)

14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بيت بود، او از ياران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‏رفت، و چون زياد بن ابيه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاويه عمرو را تعقيب مى‏كرد، در تعقيب زاهر نيز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاويه به قتل رسيد و زاهر خود را پنهان مى‏كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام عليه‏السلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.(22)

15 - زهير بن سليم: انگاه كه سپاه كوفه تصميم به جنگ با امام عليه‏السلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پيوست(23) و همانند مشتاقان جنگيد تا اين كه در حمله اول شهيد شد و بعد از رسيدن به فيض شهادت به فيض ديگرى نيز نائل آمد و آن اين كه در زيارات ناحيه مقدسه سلام بر او آمده است.(24)

عبدالله بن عمير گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و اميدوارم جنگ با اين جماعت كه با پسر دختر پيامبرشان مى‏جنگيد، كمتر از جهاد با مشركين از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از اين ماجرا آگاه و تصميم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست انديشيده‏اى، خداوند تو را به بهترين راه‌ها و درست‏ترين انديشه‏ها راهنمايى كند، همين كار را بكن و مرا نيز با خود ببر.

16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شيعيان آن شهر بشمار مى‏رفت، و هنگامى كه يزيد بن ثبيط با فرزندان خود و برخى ديگر در مكه به خدمت امام عليه‏السلام آمدند، اين دو نيز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.(25)

17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شيعيان بود، و در ايام مهادنه كه هنوز كار امام عليه‏السلام با سپاه كوفه به جنگ نيانجاميده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.(26)

18 - سوار بن ابى حمير: او نيز قبل از شروع جنگ به امام و يارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گرديد. او را سپاه كوفه اسير كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خويشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نمايد، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسيد و در عبارت زيارت ناحيه آمده است: «السلام على الجريح المأسور سوار بن ابى حمير الفهمى».(27)

19 - شبيب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سيف و مالك فرزندان سريع به اردوى امام عليه‏السلام پيوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهيد شدند.(28)

20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بين راه به امام عليه‏السلام ملحق شد و حر بن يزيد خواست نگذارد، امام عليه‏السلام فرمود: اينها ياران منند و نبايد آنها را از اين كار بازدارى.

آنها به امام عليه‏السلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و ديگران گفته‏اند با پدرش در يك جا شهيد شدند و اين قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.(29)

21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شيعيان بود، به همراه غلامش سالم با يزيد بن ثبيط از بصره به مكه آمده و به امام عليه‏السلام ملحق گرديد.(30)

22 - عبدالله بن بشير: او از مشاهير دلاوران و از حاميان حق بشمار مى‏رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشير با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام عليه‏السلام پيوست و در اولين حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسيد.(31)

23 - عبدالله بن يزيد: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام عليه‏السلام رسيد، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.(32)

24 - عبيدالله بن يزيد: او نيز به همراه پدرش يزيد بن ثبيط و برادش و گروهى ديگر از اهل بصره در مكه به امام عليه‏السلام ملحق شدند.(33)

25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از مخلصين اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام است، هنگامى كه على عليه‏السلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدير خم حاضر بوده و حديث غدير را شنيده بپاخيزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى ديگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم كه مى‏فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنين، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‏دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‏دارد»؛ على عليه‏السلام او را تربيت كرده و قرآن تعليم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسين عليه‏السلام بوده و به كربلا آمده است.(34)

26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفين شيعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسيدند.(35)

27 - عمر بن ضبيعه(36): او سوارى پيشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه ياران امام عليه‏السلام پيوست.(37) اين حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را دارد.(38)

28 - عمار بن حسان: از شيعيان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در جنگ‌هاى جمل و صفين در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهيد گرديد. عمار از مكه در خدمت امام حسين عليه‏السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فيض شهادت نائل آمد.(39)

29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از ياران على عليه‏السلام در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‏كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد و در حمله او شيهد شد.(40)

30 - قاسم بن حبيب الأزدى: او از شيعيان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام عليه‏السلام پيوست.(41)

31 - قاسط بن زهير(42): او از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از جمله ياران امام حسن عليه‏السلام بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصا در صفين حضور داشت. چون امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پيوست.(43)

چون غبار ميدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمير به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالين او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدايى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در اين اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر اين ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسيد و در كنار همسر شهيدش جان داد.

32 - كردوس بن زهير: از اصحاب على عليه‏السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسين و كربلا پيوست.(44)

32 - كنانة بن عتيق(45): او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاريان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمده و در حلمه اول شهيد شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‏اند.(46)

34 - مسلم بن كثير: از تابعين كوفه و از ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در يكى از جنگ‌ها يك پاى او آسيب ديد و معلول شد، و شايد به همين جهت او را «اعراج» مى‏گفتند. هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسيد.(47)

35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شيعيان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ايام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام عليه‏السلام رسيدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولين حمله به فيض شهادت رسيدند.(48)

36 - مقسط بن زهير: او و دو برادرش از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و از مجاهدان پيشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفين و نهروان بودند. چون امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسيده و به فيض شهادت نائل شد.(49)

37 - نصر بن ابى نيزر(50): پدر او از فرزندان ملوك عجم يا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن عليه‏السلام در خدمت امام حسين عليه‏السلام بود، و از مدينه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسيد. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسيد.(51)

38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على عليه‏السلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذيرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسيد.(52)

39 - نعيم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بشمار مى‏رفتند، و در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‏رفتند، نضر و نعمان از دنيا رفتند و نعيم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسين عليه‏السلام به سوى عراق آمد او به خدمت ايشان رسيد و در روز عاشورا به عزم جنگ پيش آمد و در حمله اول به فيض شهادت نائل آمد.(53)

40 - زهير بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است(54) ولى در ديگر مصادر نام او يافت نشد.


نزول نصر

از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: چون اصحاب امام عليه‏السلام با سپاه عمر بن سعد درگير شدند و آتش جنگ برافروخته شد، به فرمان خدا فرشتگان آسمان‌ها بر امام حسين فرود آمدند، و اين مسأله امام را بر سر دو راهى قرار داد: پيروزى بر دشمنان و يا ملاقات خدا و شهادت، و آن بزرگوار، ملاقات خدا را برگزيد.(55)


استغاثه

در اين هنگام امام عليه‏السلام فرياد بر آورد كه:

"امَا من مُغيث يُغيثنا لوجه اللّه؟! اَما من ذاب يذبُّ عن حرم رسول الله ؟!

آيا فريادرسى هست كه ما را به خاطر خدا يارى دهد؟! آيا مدافعى هست كه از حرم رسول خدا دفاع نمايد ؟!"(56)


نام‌هاى ساير شهدا

پس از اين كه گروهى از ياران امام عليه‏السلام كه نامشان را قبلا يادآور شديم در اولين حمله جان باختند و شربت شهادت نوشيدند، نوبت فداكارى به ديگر اصحاب و همچنين اهل‌بيت آن حضرت از بنى‌هاشم رسيد كه هر كدام به ميدان رزم شتافته و به استقبال شمشيرها و نيزه‏ها رفتند و لباس سرخ شهادت را به قامت خود پوشاندند و به لقاء الهى و رضوان خدا پيوستند و در جوار رحمت و الطاف حق آرميدند كه به ترتيب در آغاز نام اصحاب و سپس اهل‌بيت آن حضرت را ذكر خواهيم كرد:

1- عبدالله بن عمير(57): او پدر وهب و مردى شجاع و شريف بوده و در كوفه سرائى نزديك «بثر الجعد»(58) همدان داشت، همسرش ام وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخيله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه اين سپاه براى جنگ با حسين فرزند دختر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مى‏روند!

عبدالله بن عمير گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و اميدوارم جنگ با اين جماعت كه با پسر دختر پيامبرشان مى‏جنگيد، كمتر از جهاد با مشركين از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از اين ماجرا آگاه و تصميم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست انديشيده‏اى، خداوند تو را به بهترين راه‌ها و درست‏ترين انديشه‏ها راهنمايى كند، همين كار را بكن و مرا نيز با خود ببر.

پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسين عليه‏السلام رسيد.

و چون عمر بن سعد به سوى امام عليه‏السلام تير انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تير پرتاب كردند، غلام زياد بن ابيه به نام «يسار» و غلام عبيدالله بن زياد به نام «سالم» به ميدان آمدند، و از سپاهيان امام مبارز طلب كردند، حبيب بن مظاهر و برير بن خضير از جاى برخاسته كه به ميدان بروند، امام حسين عليه‏السلام مانع شد، عبدالله بن عمير بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سينه‏اى گشاده يافت، فرمود: گمان دارم كه حريفان خود را از پاى درآورى، اگر مى‏خواهى به جانب آنان رو.

پس عبدالله بن عمير به ميدان شتافت، سالم و يسار كه در ميدان ايستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمى‌شناسيم! پس زهير يا حبيب و يا برير را به ميدان طلب كردند، و يسار جلوتر از سالم ايستاده بود، عبدالله بن عمير گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آيد بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشير زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. ياران امام فرياد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهميت نداد، و سالم با شمشير بر او حمله كرد.

پس شخصى به نام ايوب بن شرح، تيرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پياده شد و پياده مى‏رزميد تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در اين احوال لشكر پياده نظام ابن سعد بر او حمله‏ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خيمه‏اى كه مى‏جنگيد قرار دادند، امام عليه‏السلام بر بالين او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و اين جملات را فرمود: تو حر و آزاده‏اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنيا و آخرت حر و آزاده‏اى.

عبدالله بن عمير دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشير زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مى‏خواند در حالى كه هر دو حريف خود را كشته بود:

ان تنكرونى فانا ابن كلبحسبى ببيتى فى عليم حسبى انى امر ذو مرة و عصبو لست بالخوّار عند الحرب انى زعيم لك ام و هببالطعن فيهم مقدما و الضرب(59)

پس ام وهب همسر عبدالله بن عمير عمود خيمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدايت باد! در برابر اين ذريه رسول خدا مبارزه كن.

عبدالله بن عمير او را به سوى زنان باز گرداند، ام وهب لباس همسر خود را گرفته و مى‏گفت: هرگز تو را رها نمى‌كنم تا در كنارت كشته شوم.

عبدالله بن عمير در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشير چسبيده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند.

امام حسين عليه السلام آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خير دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نيست، پس او بازگشت.

عمرو بن حجاج زبيدى بر ميمنه لشكر امام حمله كرد و ياران امام ايستادگى كردند، و شمر بر ميسره حمله كرد ولى ياران امام استقامت مى‏كردند و با نيزه به آنها حمله مى‏بردند.

عبدالله بن عمير - اين مبارز شير دل - كه در ميسره لشكر امام عليه السلام مى‏رزميد، گروهى از آنان را كشت. در اين هنگام، هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حى تيمى بر او حمله برده و او را شهيد كردند، پس سپاه عمر بن سعد به يكباره از سواره و پياده به ياران امام حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام بر روى زمين افتادند، چون غبار ميدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمير به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالين او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدايى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در اين اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر اين ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسيد و در كنار همسر شهيدش جان داد.(60)

2 و 3- سيف بن الحارث، مالك بن عبدالله(61): اين دو برادر مادرى به همراه غلامشان شبيب روز عاشورا هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام را در آن حال مشاهده كردند، گريه كنان به خدمت امام آمده و به اردوى او ملحق شدند.

امام عليه‏السلام به آنها فرمود: اى فرزندان برادرم! چرا مى‏گرييد؟! به خدا سوگند بعد از گذشت ساعتى چشمانتان روشن خواهد شد.

گفتند: خدا ما را فداى تو گرداند، بر خود نمى‏گرييم بلكه گريه مى‏كنيم براى اين كه شما را در محاصره اين گروه مى‏بينيم و قدرت نداريم تا به چيزى بيش از جانمان از تو حمايت كنيم!

امام عليه‏السلام فرمود: خدا شما را به خاطر اين همراهى و يارى، بهترين پاداشى كه به متقين مى‏دهد، عطا نمايد.

اين دو برادر ايستاده بودند و حنظلة بن اسعد مردم كوفه را موعظه مى‏نمود و مبارزه كرد تا به شهادت رسيد، آنگاه اين دو برادر به سوى سپاه كوفه حركت كرده و روى به امام حسين عليه‏السلام نموده گفتند: السلام عليك يابن رسول الله! امام عليه‏السلام فرمود: رحمت و سلام و بركات خدا بر شما باد.

پس در حالى كه هماهنگ مبارزه مى‏كردند و يكى از دنبال ديگرى بود، هر دو به فيض شهادت نائل آمدند.(62)

4 - عمرو بن خالد الصيدواى(63)؛

5 - سعد مولاى عمرو(64)؛

6 - جابر بن حارث(65)؛

7 - مجمع بن عبدالله(66): اين چهار بزرگوار با هم بر اهل كوفه حمله بردند و چون در ميان دشمن قرار گرفتند سپاه كوفه آنها را محاصره و از ديگر ياران امام جدا كردند، امام حسين عليه‏السلام برادرش عباس عليه‏السلام را فرستاد تا آنها را با شمشير از حلقه محاصره نجات دهد در حالى كه آنها كاملا زخمى شده بودند، ولى در اثناى راه، دشمن باز با شمشير بر آنها حمله برد و با اين كه مجروح بودند، مبارزه كردند تا در كنار هم به شهادت رسيدند.(67)

در اين هنگام مجدداً عمرو بن حجاج با سپاهش بر ميمنه اصحاب امام حسين عليه السلام حمله كردند، و چون به امام نزديك شدند ياران امام بر زانو نشسته و نيزه‏ها را به سوى آنها گرفتند، از اين رو اسبان سپاه عمرو بن حجاج نتوانستند قدم از قدم بردارند، و هنگام بازگشت، اصحاب امام بر آنان تير زده و تعدادى از ايشان را كشته و گروهى را مجروح ساختند.(68)

8 - برير بن خضير: و چون جنگ شدت پيدا كرد، مردى از سپاه كوفه به نام يزيد بن معقل به ميدان آمد و برير را ندا كرد كه: كار خدا را درباره خود چگونه مى‏بينى؟!

برير گفت: به خدا سوگند كه او در حق من نيكى كرد و كار تو را در مسير شر قرار داد.

يزيد بن معقل گفت: دروغ مى‏گويى و قبل از اين، دروغگو نبودى! و من گواهى مى‏دهم كه تو از گمراهانى!

برير گفت: آيا مى‏خواهى با تو مباهله كنم تا خدا دروغگو را لعنت و آن كه را بر باطل است به قتل برساند؟

او پذيرفت و با هم در آويختند و دو ضربت رد و بدل شد و يزيدبن معقل ضربتى بر برير وارد كرد كه زيانى متوجه او نشد، و شمشيرى حواله سر او كرد و كلاه او را شكافت و به مغز سرش رسيد و روى زمين افتاد، و در حالى كه شمشير برير در سر او فرو رفته و برير آن را تكان مى‏داد كه از سر او بيرون آورد، مرد ديگرى از سپاه كوفه به نام رضى بن منقذ بر برير حمله كرد و ساعتى با يكديگر مبارزه كردند تا برير او را بر زمين زده و روى سينه او نشست، آن مرد فرياد زد: كجايند ياران تا مرا نجات دهند؟!

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كسى كشته خود را از ميدان بيرون مى‏برد و به خاك مى‏سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از ميدان بيرون برد، به همين جهت پيكر پاره پاره او را پس از ده روز ديدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‏رسيد.

كعب بن جابر به يارى او شتافت، به او گفته شد: اين مرد برير بن خضير قارى است كه در مسجد كوفه مى‏نشست و ما را قرآن مى‏آموخت، او توجهى نكرد و با نيزه به برير حمله كرد، و آن را بر پشت برير نهاد.

چون برير تيزى نيزه را در پشت خود احساس كرد، خود را به روى رضى بن منقذ افكند و روى او را به دندان گرفت و قسمتى از بينى او را بركند، كعب بن جابر نيزه را فشار داد و برير را از روى رضى بن منقذ كنار زد و او را با شمشير به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(69)

عفيف(70) مى‏گويد: گويا من رضى بن منقذ را مى‏نگرم كه از جاى بر مى‏خاست، و در حالى كه غبار از جامه‏اش پاك مى‏كرد به كعب بن جابر مى‏گفت: اى برادر ازدى! خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد.

يوسف بن يزيد مى‏گويد كه: از عفيف پرسيدم كه تو خود مباهله برير را با يزيد بن معقل شاهد بودى؟

عفيف گفت: آرى، به چشم ديدم و به گوش شنيدم.

كعب بن جابر - قاتل برير - چون از كربلا باز گشت، همسرش و خواهرش نوار به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه را يارى كردى و بزرگ قرأ قرآن - برير - را كشتى و گناه بزرگى را انجام دادى! به خدا سوگند كه هرگز با تو كلمه‏اى سخن نخواهيم گفت.(71)

عبيدالله پسر عموى كعب بر او خشمگين شد و گفت: واى بر تو! برير را كشتى؟!

به چه اميدى خدا را ملاقات خواهى كرد؟!

نوشته‏اند كه: كعب از كرده خود پشيمان شده و اشعارى را به نظم درآورد كه در آن حزن و اندوه خود را به خاطر ارتكاب اين جرم بزرگ يادآور شده است.(72) و (73)

9 - عمرو بن قرظة بن كعب انصارى: پدر او از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و در جنگ‌هاى امام على عليه‏السلام شركت داشت و آن حضرت او را به ولايت فارس گمارده بود، و در سال 51 بدرود حيات گفت. او داراى فرزندانى است كه مشهورترين آنها عمرو و على است كه عمرو در ايام مهادنه در كربلا خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و امام او را جهت ارشاد نزد عمر بن سعد مى‏فرستاده است، و اين جريان تا آمدن شمر ادامه داشت، و چون شمر به كربلا آمد، اين ارتباط قطع شد.(74) او روز عاشورا از امام اذن گرفت و به ميدان آمد در حالى كه اين رجز مى‏خواند:

قد علمت كتيبة الانصارانى ساحمى حوزة الذمار ضرب غلام غير نكس شارى‌دون حسين مهجتى و دارى.(75)

پس عمرو بن قرظه ساعتى رزميد و نزد امام حسين عليه‏السلام بازگشت و در برابر آن حضرت ايستاد تا از او در برابر دشمن دفاع كند.(76)

ابن نما مى‏گويد: او صورت و سينه خود را سپر تيرها قرار داده بود و نمى‌گذاشت كه به امام حسين عليه‏السلام اصابت كند، و پس از جراحت‌هاى زيادى كه برداشته بود به امام عرض كرد: اى پسر رسول خدا! به عهد خود وفا كردم؟!

آن حضرت فرمود: آرى، تو زودتر از من در بهشت خواهى بود، سلام مرا به رسول خدا برسان و بگو كه من هم به دنبال تو خواهم آمد.

عمرو پس از شنيدن اين سخنان بشارت‏آميز به روى زمين افتاد و جان تسليم كرد؛ سلام خدا بر او باد.

اما برادرش على كه با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، چون برادرش كشته شد، از ميان سپاه كوفه بيرون آمد و ندا كرد: اى حسين! برادر مرا فريفتى و او را كشتى!

امام حسين فرمود: من او را نفريفتم، خدا او را هدايت كرد و تو به گمراهى كشيده شدى.

گفت: خدا مرا بكشد! اگر تو را نكشم، و يا به دست تو كشته نشوم! و به طرف امام حمله كرد.

نافع بن هلال او را با ضربه نيزه بر روى زمين انداخت و ياران او آمده و از معركه بيرونش بردند و زخم‌هايش را مدوا كردند تا بهبودى يافت.(77)

وقتى كه خبر كشته شدن زهير بن قين در ركاب امام عليه‏السلام به همسر با وفاى او رسيد، به غلامش گفت: برو و مولايت زهير را كفن كن، غلام زهير وقتى كه بدن مطهر امام حسين عليه‏السلام را عريان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولايم زهير را كفن كنم ولى حسين عليه‏السلام را رها نموده و عريان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنين نكنم. پس امام را در پارچه‏اى كه همراه داشت پيچيد و زهير را با پارچه‏اى پاره كفن نمود.

10 و 11- سعد بن حارث، ابو الحتوف بن حارث(78): اين دو برادر با عمر بن سعد به كربلا آمده بودند، و چون روز عاشورا شد و امام حسين عليه‏السلام ندا مى‏كرد: «الا من ناصر ينصرنا» و زنان و كودكان با شنيدن صداى امام عليه السلام شيون مى‏كردند، از ديدن اين منظره، تاب نياوردند و شمشير به روى سپاه كوفه و دشمنان امام حسين عليه‏السلام كشيدند و آنقدر مبارزه خود را ادامه دادند تا شهيد شدند.(79)

برخى نوشته‏اند كه: اين دو برادر در لحظات آخرين امام و پس از شهادت اصحاب به فيض شهادت نائل آمدند.(80)

12 - نافع بن هلال: از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام و مردى بزرگوار و شجاع و قارى قرآن و نويسنده حديث بود و در جنگ‌هاى جمل و صفين و نهروان در خدمت على عليه‏السلام شمشير مى‏زد، و چون امام حسين عليه‏السلام به سمت عراق آمد، نافع و سه نفر ديگر از يارانش در ميان راه به آن حضرت پيوستند.

چون عمرو بن قرظه شهيد شد و برادرش على بن قرظه به خونخواهى او به ميدان آمد، نافع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت، يارانش براى نجات او حمله كردند و نافع بن هلال با آنها درگير شد و رجز مى‏خواند و مى‏گفت:

ان تنكرونى فانان ابن الجملى دينى على دين حسين بن على.(81)

مردى به نام مزاحم بن حريث در پاسخ او گفت: من بر دين فلان هستم!

نافع بن هلال گفت: تو بر دين شيطانى؛ و بر او حمله كرد و مزاحم خواست برگردد كه ضربه نافع به او مهلت نداد و كشته شد.

عمرو بن حجاج فرياد زد: آيا مى‏دانيد با چه كسانى مى‏جنگيد؟! كسى به تنهايى به ميدان اصحاب حسين نرود!

ابو مخنف مى‏گويد: نافع بن هلال، نامش را بر روى تيرهاى خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مى‏نمود، و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را كشت و بسيارى را مجروح ساخت. هنگامى كه تيرهاى او تمام شد، شمشير خود را برهنه نمود و حمله كرد و مى‏گفت:

انا الهزير الجملى انا على دين على.(82)

لشكر دشمن چاره كار را در حمله دسته جمعى به او ديد و لذا اطراف او را گرفته و او را هدف تيرها و سنگ‌هاى خود قرار دادند تا اين كه بازوان او را شكسته و او را به اسارت گرفتند. شمر و گروهى از سپاه، او را نزد عمر بن سعد آوردند.

عمر بن سعد به او گفت: اى نافع! واى بر تو! چرا با خود چنين كردى؟!

نافع گفت: پروردگار من از قصد من آگاه است.

در حالى كه خون‌ها بر محاسن او جارى بود به او گفتند: مگر نمى‌بينى كه با خود چه كرده‏اى؟!

نافع گفت: دوازده نفر از شما را كشته‏ام و خودم را ملامت نمى‌كنم، اگر بازوان من سالم بود نمى‌توانستيد مرا اسير كنيد.

شمر به عمر بن سعد گفت: او را بكش!

عمر بن سعد گفت: تو او را آوردى، اگر مى‏خواهى تو او را بكش!

شمر شمشير از نيام كشيد، و چون خواست نافع را به قتل برساند، نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو ملاقات خدا بسيار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگينى مى‏كرد، خدا را سپاس مى‏گويم كه مرگ ما را در دست بدترين خلق، قرار داد! پس شمر او را به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد.(83)

13 - ابو الشعثأ كندى: نام او يزيد بن زياد(84) است و با عمر بن سعد به كربلا آمده بود، و چون كار به مقاتله انجاميد، و سخنان امام را رد كردند، به جانب حسين عليه‏السلام آمد.

او كه تيرانداز ماهرى بود در برابر امام حسين عليه‏السلام زانو زد و صد تير به سوى دشمن پرتاب كرد و امام مى‏فرمود: خدايا! تيرهاى او را به هدف بنشان و بهشت خود را پاداش او قرار ده! و هنگامى كه تيرهاى او تمام شد، در حالى كه بپا مى‏خواست گفت: پنج تن از سپاه عمر بن سعد را كشتم، سپس بر سپاه دشمن حمله كرد و نوزده نفر را به قتل رساند و بعد به شهادت رسيد(85) او هنگام حمله اين رجز را مى‏خواند:

"انا يزيد و ابى‌مهاجر اشجع من ليث نبيل خادر يارب انى للحسين ناصر ولا بن سعد تارك و هاجر.(86)و (87)

14 - مسلم بن عوسجه: او مردى شريف، عابد و زاهد بود، و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشمار مى‏رفت؛ شجاعت او در جنگ‌ها و فتوحات اسلامى هميشه ورد زبان‌ها بود.(88)

عمرو بن الحجاج كه در ميسره لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود، بر ميمنه امام - كه زهير بن قين فرماندهى آن را بر عهده داشت - حمله ور شد، و اين درگيرى در ناحيه فرات صورت گرفت و ساعتى به طول انجاميد و در آن مسلم بن عوسجه اسدى بر روى زمين افتاد و به فيض شهادت نائل آمد.

آن بزرگوار در كوفه وكيل مسلم بن عقيل بود و مسئوليت جمع آورى اموال و خريد سلاح و گرفتن بيعت از مردم را بر عهده داشت.

در روز عاشورا ضمن مبارزه‏اى تحسين‏انگيز اين رجز را مى‏خواند:

ان تسألوا عنى فانى ذو لبد من فرع قوم من ذرى بنى اسد فمن بغانى حائر عن الرشد و كافر بدين جبار صمد.(89)

حاضران در صحنه پيكار كربلا مى‏گويند كه چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده كردند كه مسلم بن عوسجه بر روى زمين افتاده است و آخرين لحظات حياتش بود كه امام حسين عليه‏السلام بر بالين او حاضر شد و فرمود: خداى تو را رحمت كند اى مسلم بن عوسجه، و اين آيه را تلاوت كردند: (فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.)(90)

حبيب بن مظاهر نزديك آمد و گفت: اى مسلم بن عوسجه! شهادت تو سخت بر من گران است، تو را به بهشت بشارت مى‏دهم.

مسلم بن عوسجه با صدايى ضعيف گفت: خداى تو را هم مژده خير دهد.

حبيب بن مظاهر به او گفت: خداى تو را هم مژده خير دهد.

حبيب بن مظاهر به او گفت: اگر من هم در همين لحظات به تو ملحق نمى‌شدم دوست داشتم كه مرا وصى خود قرار دهى تا به وصاياى تو عمل كنم.

مسلم بن عوسجه گفت: تو را به اين (امام حسين عليه‏السلام) وصيت مى‏كنم كه جان خود را فداى او كنى؛ و با دست خود به امام عليه‏السلام اشاره كرد.

جبيب گفت: به خداى كعبه چنين خواهم كرد.

پس مسلم بن عوسجه جان داد و در جوار رحمت حق آرميد. در اين هنگام كنيز مسلم بن عوسجه فرياد بر آورد: يا سيداه! و يابن عوسجتاه!

سپاه عمرو بن حجاج فرياد برآوردند كه: مسلم بن عوسجه را كشتيم!

شبث بن ربعى به بعضى از يارانش كه در كنارش بودند گفت: مادرانتان در سوگ شما بگريند! شما خود را به دست خود كشته و موجبات سرافكندگى خود را فراهم ساخته‏ايد، در اين حال شادى مى‏كنيد كه يلى مانند مسلم بن عوسجه را كشته‏ايد؟!! به خدا سوگند او را در جايگاه كريم در ميان مسلمانان ديدم، او را در دشت آذربايجان مشاهده كردم كه قبل از آمدن تمامى سواران، شش نفر را كشته بود، شما بر كشتن چنين افرادى شادى مى‏كنيد؟!

نوشته‏اند كه: مسلم بن عوسجه به دست دو نفر شهيد شد كه نام‌هاى آنها مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى است. (91)

حبيب بن مظاهر از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از ياران على  عليه‏السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشير مى‏زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به يارى امام حسين عليه‏السلام شتافتند.

15 - حربن يزيد رياحى: حر مردى شريف در ميان قوم خود بود(92)، و عاقبت به نداى حق لبيك گفت و با شادى به استقبال شهادت رفت و فرزند پيامبر را يارى كرد. او دليرانه مى‏جنگيد و رجز مى‏خواند:

انى انا الحر و مؤوى الضيفاضرب فى اعراضكم بالسيف عن خير من حل بلاد الخيفا ضربكم ولا آرى من حيف.(93)

حربن يزيد به اتفاق زهير بن قين با دشمن پيكار مى‏كردند(94) و چون يكى از آنها در محاصره دشمن قرار مى‏گرفت ديگرى او را از محاصره دشمن بيرون مى‏آورد و ساعتى بر اين روال پيكار كردند تا اسب حربن يزيد جراحاتى برداشت و او همچنان سواره پيكار مى‏كرد و شعر مى‏خواند تا اين كه مردى به نام يزيد بن سفيان كه با او دشمنى ديرينه داشت در اثر فتنه انگيزى حصين بن نمير كه به او گفت: اين حربن يزيد است كه تو مى‏خواستى او را به قتل برسانى، به حربن يزيد حمله كرد ولى حر به او امان نداد و او را از دم شمشير گذراند. پس شخصى به نام ايوب بن شرح، تيرى به اسب حر زده و او را از پاى در آورد، حر به ناچار از اسب پياده شد و پياده مى‏رزميد تا چهل و چند نفر را به قتل رساند. در اين احوال لشكر پياده نظام ابن سعد بر او حمله‏ور شده و او را كشتند، اصحاب امام با شتاب به سوى او شتافته و او را در برابر خيمه‏اى كه مى‏جنگيد قرار دادند، امام عليه‏السلام بر بالين او نشست و خون از چهره حر پاك كرد و اين جملات را فرمود: تو حر و آزاده‏اى همانگونه كه مادرت بر تو نام نهاد، تو در دنيا و آخرت حر و آزاده‏اى.(95)

در مرثيه حر، يكى از اصحاب امام حسين اين شعر را سرود:

لنعم الحر حر بنى رياحصبور عند مشتبك الرماح و نعم الحر اذ فادى حسينا و جاد بنفسه عند الصباح.(96)

و بعضى اين اشعار را به على بن الحسين عليه‏السلام نسبت داده‏اند(97)، و بعضى هم گفته‏اند كه خود امام حسين عليه‏السلام آنها را انشأ فرموده‌اند.(98)

افراشت ز مهر، بيرق يارى را

خوش برد به سر، طريق ديندراى را

شد حر و دريد پرده ظلمت را

شد مست و سرود، شعر بيدارى را(99)

 

16- حبيب بن مظاهر(100): او از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از ياران على عليه‏السلام بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشير مى‏زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است، او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به يارى امام حسين عليه‏السلام شتافتند.(101)حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه در كوفه براى امام بيعت مى‏گرفتند و چون عبيدالله بن زياد به كوفه آمد و اهل كوفه مسلم را تنها گذاشتند، قبيله حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند تا آسيبى به آنها نرسد، و هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد آن دو به سوى آن حضرت حركت كردند، روزها مخفى مى‏شدند و شب‌ها طى طريق مى‏نمودند تا به اردوى امام عليه‏السلام ملحق شدند.(102)

هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام براى اداى نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، حصين بن تميم گفت: نماز از شما پذيرفته نيست!!

حبيب بن مظاهر در پاسخ او گفت: گمان مى‏كنى كه نماز از آل رسول خدا پذيرفته نشود و نماز تو اى احمق نادان مقبول افتد؟!

حصين بن تميم به او حمله كرد و حبيب نيز به طرف او حمله ور شد و ضربه‌اى بر صورت اسب وى زد و بر اثر همين ضربه، حصين از اسب بر زمين افتاد، يارانش آمده او را نجات دادند و حبيب بر آنان حمله كرد و رجز مى‏خواند و مى‏گفت:

انا حبيب و ابى مظهر فارس هيجأ و حرب تسعر انتم اعدّ عدًّْ و اكثرو نحن او فى منكم واصبر.(103)

پس گروهى را به قتل رساند تا اين كه بديل بن صريم با شمشير به او حمله كرد و ضربه‌اى بر او وارد ساخت، و مردى از تميم نيز با نيزه بر او حمله ور شد، حبيب از اسب بر زمين افتاد و چون خواست بپاخيزد، حصين بن تميم با شمشير ضربه‌اى ديگر به سر او زد، و آن مرد تميمى سر از تن حبيب جدا كرد، رضوان و بهشت خداوند بر او مبارك باد.

حصين بن تميم به آن مرد تميمى گفت: من با تو در كشتن حبيب شريك هستم! او مى‏گفت: من خود به تنهايى حبيب را كشته‏ام!

حصين بن تميم به او گفت: سر حبيب را به من ده تا بر گردن اسبم آويزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شريكم! و بعد به تو خواهم داد كه نزد عبيدالله ببرى و جايزه بگيرى!! ولى او قبول نكرد!

آشنايان آن دو آنها را اصلاح دادند و حصين بن تميم سر را به گردن اسب آويزان نموده و در ميان لشكر مى‏چرخيد! و بعد به او برگرداند.(104)

محمدبن قيس نقل كرده است كه شهادت حبيب بن مظاهر براى امام بسيار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حاميان مرا و ياران مرا اجر دهد.

همچنين آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبيب! چه برگزيده مردى بودى كه خدا تو را توفيق عنايت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.(105)

بهر حال از آنچه گذشت معلوم مى‏شود حبيب بن مظاهر قبل از نماز ظهر به شهادت رسيده است.


آخرين نماز

چون وقت نماز ظهر فرا رسيد، مردى از ياران آن حضرت به نام ابو ثمامه صيداوى(106) به آن حضرت عرض كرد: اى ابا عبدالله! من به فدايت شوم، اين گروه به ما نزديك شده‏اند و به خدا سوگند كه پيش از تو من بايد كشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات مى‏كنم با تو نماز خوانده باشم!

امام حسين عليه‏السلام سر به سوى آسمان برداشت و فرمود: نماز را تذكر دادى، خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد.

آنگاه امام حسين عليه‏السلام زهير بن قين و سعيدبن عبدالله را گفت در جلوى آن حضرت بايستند تا او نماز ظهر بگذارد، پس امام عليه‏السلام با نيمى از يارانش نماز خوف بجاى آوردند.(107)

17- سعيدبن عبدالله حنفى(108): سعيدبن عبدالله در جلوى امام ايستاد و امام نمازگزارد و او در اثر تيرباران دشمن به روى زمين افتاد در حالى كه مى‏گفت: خدايا اين گروه را لعنت كن همانند لعن قوم عاد و ثمود، و سلام مرا به پيامبرت برسان؛ همچنين گفت: پروردگارا! اين زخم‌ها را براى درك ثواب تو در راه نصرت فرزند پيامبر تو بر جان خود خريدم.

آنگاه به طرف امام التفاتى كرده گفت: آيا به عهد خود وفا كردم اى پسر رسول خدا؟!

امام عليه‏السلام فرمود: آرى، تو در بهشت پيشاپيش من قرار خواهى داشت.

او در حالى به شهادت رسيد كه سيزده تير غير از زخم نيزه و شمشير بر بدنش فرو رفته بود، و چون امام عليه‏السلام از نماز فارغ شد به اصحابش فرمود: اى انصار من! اين بهشت است كه درهاى آن به روى شما باز شده و نهرهاى آن جارى و ميوه‏هاى آن آماده است، و اين پيامبر خداست و اينان شهدايى كه در راه خدا كشته شده‏اند، منتظر قدوم شمايند، و شما را به بهشت بشارت مى‏دهند، پس از دين خدا و دين پيامبر حمايت و از حرم پيامبر دفاع كنيد.

اصحاب به امام عرض كردند: جان‌هاى ما فداى تو باد و خون‌هاى ما نگاهدارنده خون تو، به خدا سوگند كه هيچ گزندى به تو و حرم تو نمى‌رسد مادامى كه از ما كسى زنده باشد.(109)

محمد بن قيس نقل كرده است كه شهادت حبيب بن مظاهر براى امام بسيار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حاميان مرا و ياران مرا اجر دهد. همچنين آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبيب! چه برگزيده مردى بودى كه خدا تو را توفيق عنايت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.

18- ابو ثمامه صائدى:نام او عمرو بن عبدالله بن كعب و از تابعين بود و مردى دلاور و از شخصيت‌هاى شيعه بشمار مى‏رفت. از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در جنگ‌ها با آن حضرت شركت مى‏كرد، و بعد از اميرالمؤمنين از اصحاب امام حسن مجتبى عليه‏السلام گرديد و در كوفه ماند، و چون معاويه مرد، به امام حسين عليه‏السلام نامه نوشت و او را دعوت كرد و از جمله فرماندهان مسلم بن عقيل بود(110) كه با سپاهيان خود عبيدالله بن زياد را در قصر دارالاماره محاصره كرد، و چون مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند ابو ثمامه بصورت مخفيانه زندگى مى‏كرد و ابن زياد شب و روز در جستجوى او بود! او با نافع بن هلال در اثناى راه به امام حسين عليه السلام ملحق گرديد و در روز عاشورا پس از آن كه با امام حسين نماز گزارد به آن حضرت عرض كرد: يا ابا عبدالله! تصميم گرفته‏ام كه به ياران خويش ملحق شوم، و ناخوش دارم كه زنده بمانم و تو را كشته ببينم.

امام عليه‏السلام به او اذن داد و فرمود: ما هم بعد از ساعتى به شما ملحق مى‏شويم؛ پس او سرگرم نبردى شديد با سپاه كفر شد تا بر تن او جراحات زيادى رسيد و در اين احوال مردى به نام قيس بن عبدالله صائدى كه پسر عموى او بود و با ابو ثمامه سابقه دشمنى داشت، او را به قتل رساند؛ و شهادت او بعد از شهادت حربن يزيد رياحى بود.(111)

19- سلمان بن مضارب:او پسر عموى زهير بن قين بود و همراه او به حج آمده بود، و چون زهير در بين راه به امام حسين عليه‏السلام پيوست، سلمان بن مضارب نيز به امام ملحق گرديد و به كربلا آمد و در روز عاشورا بعد از اداى نماز ظهر با امام، قبل از زهير بن قين به شهادت رسيد.(112)

20- زهير بن قين بجلى:او مردى شجاع و شريف در قبيله خود بود و در كوفه اقامت داشت و شجاعت او در جنگ‌ها مشهور بود، در ابتداى كار از طرفداران عثمان بود و پس از ملاقات با امام حسين عليه‏السلام در اثر هدايت الهى از عقيده خود دست كشيد و از شيعيان على و اهل‌بيت عليهم السلام شد و همراه امام حسين عليه‏السلام به كربلا آمد.(113)

روز عاشورا بعد از گزاردن نماز با امام عليه‏السلام، دست خود را روى شانه امام نهاد و اين رجز را خواند:

اقدم هديت هاديا مهديااليوم تلقى جدك النبيا و حسنا و المرتضى عليا و ذاالجناحين الفتى الكميا و اسدالله الشهيد الحيا.(114)

سپس به ميدان آمد و مبارزه سختى با سپاه كوفه كرد(115) تا آن كه يكصد و بيست نفر از آنان را به قتل رساند.

او از زمره اصحاب وفادارى بود كه پيشاپيش امام عليه‏السلام شمشير مى‏زد تا به درجه والاى شهادت نائل آمد.(116)

بشير بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس تميمى بر او حمله برده و او را شهيد كردند و امام حسين عليه‏السلام پس از شهادت او فرمود: اى زهير! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.(117)

وقتى كه خبر كشته شدن زهير بن قين در ركاب امام عليه‏السلام به همسر با وفاى او رسيد، به غلامش گفت: برو و مولايت زهير را كفن كن، غلام زهير وقتى كه بدن مطهر امام حسين عليه‏السلام را عريان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولايم زهير را كفن كنم ولى حسين عليه‏السلام را رها نموده و عريان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنين نكنم. پس امام را در پارچه‏اى كه همراه داشت پيچيد و زهير را با پارچه‏اى پاره كفن نمود.(118)

21 - حجاج بن مسروق الجعفى: او از شيعيان و از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در كوفه سكونت داشت، چون امام حسين عليه‏السلام به مكه عزيمت كرد، از كوفه به مكه آمد و پس از ملاقات با امام عليه‏السلام در خدمت او بود و در اوقامت نماز براى حضرت اذان مى‏گفت، و در روز عاشورا كه آتش جنگ شعله‌ور گرديد حجاج بن مسروق پيش آمد و از امام اجازه جنگ گرفته به ميدان رفت و مدتى مبارزه كرد و به طرف امام بازگشت، و در حالى كه بدنش غرق خون بود اين رجز را مى‏خواند:

اليوم القى جدك النبياثم اباك ذالندى عليا      ذاك الذى نعرفه الوصيا(119) و (120 )

امام عليه‏السلام فرمود: من هم به شما ملحق و آنان را ملاقات خواهم كرد، سپس حجاج بن مسروق به ميدان بازگشت و آنقدر مبارزه كرد تا شهيد شد.(121)

22 - يزيد بن مغفل جعفى: او از شعراى خوب و از شجاعان شيعه و از اصحاب على عليه‏السلام در جنگ صفين بشمار مى‏رفت، او در مكه به همراه حجاج بن مسروق به امام حسين عليه‏السلام ملحق شد و روز عاشورا نزد امام حسين عليه‏السلام آمد و براى مبارزه اذن گرفت و به ميدان رفت و اين رجز را خواند:

انا يزيد و انا ابن مغفلو فى يمينى نصل سيف مصقل اعلو به الهامات وسط القسطلعن الحسين الماجد المفضل ابن رسول الله خير مرسل.(122 )

و آنچنان شجاعانه جنگيد كه دشمن را به حيرت واداشت، و پس از آن كه گروهى را به قتل رسانيد به فيض شهادت نائل آمد.(123)

23 - حنظلة بن اسعد شبامى: از بزرگان شيعه و مردى فصيح و شجاع و قارى قرآن بود، و فرزندى داشت به نام على كه در تاريخ از او ياد شده است. حنطله بعد ار ورود امام حسين عليه‏السلام به كربلا به اردوى آن حضرت ملحق شد و امام او را به عنوان رسول نزد عمر بن سعد مى‏فرستاد، و چون روز عاشورا فرا رسيد نزد امام آمد و از آن حضرت براى جهاد اذن گرفت و در جلوى امام ايستاد و شروع به سخن گفتن با لشكر كوفه كرد و گفت: اى مردم! من بر عاقبت كار شما بيمناكم همانند روز احزاب و سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود، اى مردم! من از رسوائى شما در روز قيامت مى‏ترسم، آن روزى كه هيچ نگهدارنده‏اى جز خدا نيست و كسى كه گمراه شد راهى به سوى هدايت ندارد. اى مردم! حسين را نكشيد كه خداوند شما را به عذاب خود مبتلا سازد و كسى كه افترا مى‏بندد، زيان خواهد بود.

امام حسين عليه‏السلام به او فرمود: هنگامى كه تو اين گروه را به حق دعوت كردى و آنان نپذيرفتند و تصميم به ريختن خون تو و يارانت گرفتند و دست خود را به خون برادران صالح تو آلوده كردند، اينها مستوجب عذاب شدند.

حنظله بن اسعد به امام عليه‏السلام عرض كرد: راست گفتى، فدايت شوم، آيا اجازه مى‏دهى كه به ملاقات پروردگارم شتافته و به برادرانم ملحق شوم؟

آن حضرت اجازه داد و فرمود: برو به سوى چيزى كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است، جهانى كه حدى نپذيرد و سلطنتى كه زوال نيابد.

حنظله گفت: السلام عليك يا ابا عبدالله صلى الله عليك و على اهل بيتك، ملاقات ما و شما در بهشت!

امام فرمود: آمين! آمين!

سپس به سپاه كوفه حلمه كرد و سرانجام بر او حمله كردند و او را به شهادت رساندند، رضوان الله تعالى عليه.(124)

24 - عابس بن ابى شبيب(125): او از قبيله بنى شاكر مى‏باشد كه طائفه‏اى است از همدان؛ عابس از رجال شيعه و از رؤساى آنها و مردى شجاع و خطيبى توانا و عابدى پر تلاش و متهجد بود.(126) و (127)

عابس در روز عاشورا مى‏گفت: امروز روزى است كه بايد تلاش كنيم براى سعادت خويش با هر چه در توان داريم زيرا بعد از امروز حساب است و عمل به كار نيايد.

آنگاه نزد امام حسين عليه‏السلام آمد و گفت: يا ابا عبدالله! به خدا سوگند روى زمين چه در نزديك و يا دور كسى عزيزتر و محبوب‌تر از تو نزد من نيست، اگر من چيزى عزيزتر از جانم و خونم داشتم كه فدايت كنم و كشته شدن را از تو دفع كنم، هر آينه تقديم مى‏كردم؛ سپس گفت: «السّلام عليك يا ابا عبدالله اشهد انى على هداك و هدى ابيك»؛ «سلام بر تو اى اباعبدالله، من گواهى مى‏دهم كه بر راه شما و پدر شما استوارم و به راه راست هدايت مى‏يابم.» سپس با شمشير به سوى دشمن آمد.

ربيع بن تميم گويد: چون ديدم كه عابس به سوى ميدان مى‏آمد او را شناختم و سابقه او را در جنگ‌ها مى‏دانستم كه او شجاع‌ترين مردم است؛ به سپاه عمر بن سعد گفتم: اين شخص شير شيران است، اين فرزند شبيب است، مبادا كسى به جنگ او رود؛ پس عابس مكرر فرياد مى‏زد و مبارز مى‏طلبيد و كسى جرأت نمى‌كرد به ميدان او رود.

عمر بن سعد گفت: حال كه چنين است او را سنگباران كنيد، پس لشكر اينگونه كردند.

عابس كه چنين ديد زره از تن به در كرد و كلاه خود از سر برداشت سپس بر سپاه كوفه حمله كرد.

وقت آن آمد كه من عريان شوم

جسم بگذارم سراسر جان شوم

آزمودم مرگ من در زندگى است

چون رهم زين زندگى پايندگى است

آنچه غير از شورش و ديوانگى است

اندرين ره روى در بيگانگى است

ربيع بن تميم مى‏گويد: سوگند به خدا او را ديدم كه بيش از دويست رزمنده را تار و مار كرد، پس بر او از هر طرف حمله بردند و او را شهيد كردند، و من شاهد بودم كه سر عابس بن شبيب در دست مردانى بود و منازعه مى‏كردند، اين مى‏گفت من عابس را كشته‏ام و ديگرى مى‏گفت من كشته‏ام. عمر بن سعد گفت: مخاصمه نكنيد، سوگند به خدا يك نفر نمى‌تواند اين مرد را كشته باشد.(128)

از شور تو پر، كون و مكان شد عابس!

در سوگ تو خون، دل جهان شد عابس

تن از تو و، تو برهنه‏تر از تن خويش

عريان‏تر ازين نمى‌توان شد عابس

   

25 - شوذب بن عبدالله: او از رجال شيعه و از معدود دليران بنام و حافظ حديث از اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود، و مجلس حديث داشت كه شيعيان نزد او آمده و اخذ حديث مى‏كردند. با عابس بن ابى شبيب از كوفه به مكه آمد و نزد امام عليه‏السلام ماند تا روز عاشورا، و چون جنگ آغاز شد به مبارزه پرداخت. عابس او را طلب كرد و از تصميم او مبنى بر يارى امام و شهادت در راه او سؤال كرد و او عزم خود را بر شهادت ابراز نمود و همانند دليران به مبارزه پرداخت تا به شهادت رسيد.(129)

26 - جَون بن ابى مالك(130): او بنده سياه چرده ابوذر غفارى بود كه نزد امام عليه‏السلام آمد و براى مبارزه اجازه خواست. امام حسين عليه‏السلام فرمود: تو از جانب ما مأذونى و براى عافيت همراه ما آمده‏اى، خود را در مشقت مينداز!

گفت: من در راحتى باشم و در سختى شما را تنها بگذارم؟!! به خدا سوگند هر چند كه بوى بدن من بد، و حسب من رفيع نيست ولى امام بزرگوارى چون تو بوى مرا خوش و بدنم را مطهر و رنگ روى مرا سفيد مى‏كند و به بهشتم مژده مى‏دهد! به خدا سوگند كه از شما جدا نگردم تا خون سياه من با خون شريف شما آميخته گردد! بعد شروع به رجز خوانى كرد:

كيف ‏ترى الفجّار ضرب الاسود بالمشرفى القاطع المهنّد أذبُّ عنهم باللّسان و اليدارجو به الجنْ يوم المورد. (131) و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و بيست و پنچ نفر از آنان را به قتل رساند تا اين كه شهيد شد. امام حسين عليه‏السلام بر بالين او حاضر شد و گفت: خدايا روى او را سپيد و بوى او را خوش و او را با نيكان محشور كن و با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان.

از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كسى كشته خود را از ميدان بيرون مى‏برد و به خاك مى‏سپرد، اما جون كسى را نداشت تا او را از ميدان بيرون برد، به همين جهت پيكر پاره پاره او را پس از ده روز ديدند در حالى كه بوى مشك از بدنش به مشام مى‏رسيد.(132)

27 - عبدالرحمن الارحبى: او از تابعين و مردى شجاع و دلاور بود و به همراه قيس بن مسهر با نامه‏هاى مردم كوفه در مكه در شب دوازدهم ماه رمضان به خدمت امام رسيد، و امام عليه‏السلام عبدالرحمن را همراه مسلم بن عقيل به كوفه فرستاد و او مجدداً بازگشت و از جمله ياران امام بود. در روز عاشورا چون آن حال را مشاهده نمود اذن گرفت، امام عليه‏السلام او را اجازه داد، پس به ميدان آمد و مبارزه كرد و رجز خواند: صبراً على الاسياف و الاسنّْصبراً عليها لدخول الجنّْ(133) تا آن كه به شهادت رسيد.(134)

28 - غلام تركى: او غلام امام عليه‏السلام و از قاريان قرآن بود، اذن گرفت و به ميدان آمد مبارزه مى‏كرد و رجز مى‏خواند:

البحر من طعنى و ضربى يصطلى و الجوُّ من سهمى و نبلى يمتلى اذا حسامى فى يمينى ينجلى ينشقُّ قلب الحاسد المبجل.(135) و گروهى از سپاهيان دشمن را كشت سپس به علت زخم‌هاى وارده بر روى زمين افتاد. امام حسين عليه‏السلام آمد و گريست! و صورت بر صورتش نهاد!

غلام همين كه چشمش را باز كرد و امام عليه‏السلام را بر بالين خود مشاهده كرد لبخندى زد و سپس جان داد.(136)

29 - انس بن حارث: او از اصحاب رسول خداست كه در غزوه‏هاى بدر و حنين در خدمت آن حضرت بود و احاديثى از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده كه از جمله آنها اين حديث است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اين فرزندم حسين در زمين كربلا كشته خواهد شد. هر كس در آنجا باشد بايد او را يارى كند.»(137) و (138)

او روز عاشورا از امام عليه‏السلام اذن گرفت و عمامه خود را به كمر بست و با پارچه‏اى ابروهاى خود را به بالا برده، بست! امام عليه‏السلام چون او را با اين هيئت مشاهده كرد گريست و فرمود: «شكر الله لك يا شيخ»، او با همان كهنسالى هجده نفر از لشكريان كوفه را به قتل رسانده و آنگاه شهيد شد، رضوان الله تعالى عليه.(139)

30 و 31 - عبدالله بن عروه، عبدالرحمن بن عروه: اين دو برادر، جدشان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بوده و در كربلا به امام حسين عليه‏السلام ملحق شدند و در روز عاشورا به نزد آن حضرت آمده و سلام كردند و گفتند: دوست داريم كه در برابرت مبارزه كرده و از حريم تو دفاع كنيم.

امام عليه‏السلام فرمود: مرحباً بكما! آفرين باد بر شما! و اين دو برادر در نزديكى امام با دشمن مبارزه كردند تا اين كه شهيد شدند.(140)

و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على عبدالله و عبدالرحمن ابنا عروة بن حراق الغفاريَّين.»(141)

32 - عمرو بن جناده: عمرو بن جناده انصارى بعد از شهادت پدرش جنادة بن حارث انصارى، به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد در حالى كه يازده سال بيشتر نداشت. امام عليه‏السلام به او اجازه نداد و فرمود: پدر اين كودك در حمله اول شهيد شده و شايد مادرش از اين كار ناخشنود باشد.

آن كودك گفت: مادرم به من فرمان داده است كه به ميدان روم!

وقتى امام عليه‏السلام سخن او را شنيد او را اذن داد(142)، پس به ميدان رفت و شهيد شد و سر او را از تن جدا كرده و به سوى امام حسين عليه‏السلام پرتاب نمودند! مادرش آن سر را گرفت و خاك و خون از آن پاك كرد و آن را بر سر مردى از سپاه كوفه كه در نزديكى او قرار داشت، كوبيد و او را به هلاكت رساند، بعد به خيمه بازگشت و عمود خيمه - و به قولى شمشيرى - را برگرفت و اين رجز خواند:

انا عجوزٌ سيّدى ضعيفه خاوية بالية نحيفه اضربكم بضربة عنيفهدون بنى فاطمة الشّريفه.(143)

سپس به دشمن حمله كرد و دو نفر را كشت، سپس امام حسين عليه‏السلام او را به خيمه باز گرداند.(144)

33- واضح التركى:او مردى شجاع و قارى قرآن و ترك زبان بود و با جنادة بن حارث به حضور امام حسين عليه‏السلام آمده بودند، و گمان دارم همان كسى است كه اهل مقاتل ذكر كرده‏اند كه روز عاشورا را در مقابل سپاه كوفه ايستاد و پياده با شمشير مبارزه مى‏كرد و رجز مى‏خواند و چون روى زمين افتاد به امام عليه‏السلام استغاثه كرد، امام بر بالين او آمد و دست بر گردن او نهاد در حالى كه او جان مى‏داد و او به خود مى‏باليد كه: چه كسى همانند من است در حالى كه پسر رسول خدا صورتش را بر صورتم گذارده است، سپس به ملكوت اعلى پيوست.(145)

34 - رافع بن عبدالله: او با مولايش مسلم بن كثير هنگامى كه امام عليه‏السلام وارد كربلا شده بود، خدمت آن حضرت رسيد و در جنگ با سپاه كوفه شركت كرده و بعد از مسلم بن كثير و پس از نماز ظهر مبارزه كرد و شهيد شد.(146)

35 - يزيد بن ثبيط : او از اصحاب ابوالاسود و از شيعيان بصره و در ميان قومش شريف و بزرگوار بوده است، با دو فرزندش از بصره به مكه آمد و با امام عليه‏السلام رهسپار كربلا شد و پس از مبارزه با دشمن به شهادت رسيد.(147)

36 - بكر بن حى: او با عمر بن سعد و سپاه كوفه به جنگ حسين عليه‏السلام آمده بود، روز عاشورا كه آتش جنگ مشتعل گرديد، متوجه امام شد و توبه كرد و از سپاه كوفه جدا گرديد و با آنها مبارزه كرد و در مقابل امام حسين عليه‏السلام شهيد شد.(148)

37 - ضر غامة بن مالك: او از شيعيان كوفه و از كسانى بود كه با مسلم بيعت كرده بود. چون مردم، مسلم را تنها گذاشتند او با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد و به امام عليه‏السلام ملحق گرديد و با سپاه كوفه مقاتله كرد و در برابر امام حسين عليه‏السلام بعد از نماز ظهر در مبارزه با دشمنان به شهادت رسيد(149)، و اين رجز را مى‏خواند:

اليكم من مالك ضرغام ضرب فتى يحمى عن الكرام يرجو ثواب الله بالتمام سبحانه من ملك علام.(150)

38 - مجمع بن زياد: او در منازل جهينه اطراف مدينه به اصحاب امام عليه‏السلام پيوست و بعد از خبر شهادت مسلم همچنان با امام بود تا در كربلا برابر آن حضرت به شهادت رسيد.(151)

39 - عباد بن مهاجر: او نيز در ميان راه در منزلى كه از منازل جهينه بود به امام عليه‏السلام ملحق و در كربلا با آن حضرت به شهادت رسيد.(152)

40 - وهب بن حباب كلبى: وهب بن حباب اذن جهاد گرفت و رهسپار ميدان گرديد، قتالى نيكو با دشمن نمود و بر سختي‌ها و ناراحتي‌ها شكيبائى كرد، و برگشت به سوى همسر و مادرش كه در كربلا به او بودند، پس به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟

گفت: از تو راضى نشوم مگر آن زمان كه پيش روى حسين و در راه او كشته گردى.

همسرش به او گفت: مرا به ماتم خويش اندهناك مكن.

مادرش گفت: اى پسرك من! از تقاضاى همسرت روى گردان و برابر حسين عليه‏السلام مقاتله كن تا به شفاعت جدش در روز قيامت نائل شوى .

پس جنگيد تا دستانش قطع شد؛ همسرش چوبى را به دست گرفت و سوى او روانه شد و به او گفت: پدر و مادرم به فدايت، از حرم پيامبر دفاع كن و مقاتله نما.

وهب خواست او را بازگرداند، امتناع كرد، امام حسين عليه‏السلام به او گفت: بازگرد خدا تو را از اهل‌بيت جزاى خير دهد؛ پس به خيمه‏ها باز گشت و وهب مقاتله نمود تا به شهادت رسيد.(153)

41 - حبشى بن قيس بن سلمه: جد او از اصحاب رسول خداست و از قبيله نَهْم است، و پدر او نيز گويا محضر پيامبر گرامى را درك كرده بود. او در ايامى كه هنوز در كربلا صحبت از جنگ نبود به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمده و به همراه آن حضرت شهيد شد.(154)

42 - زياد بن عريب: از قبيله همدان و مكنى به ابى عمره است، مردى متهجد و اهل عبادت بود، پدر او از اصحاب پيامبر بود و خود او نيز محضر پيامبر گرامى را درك كرده بود، مردى شجاع و معروف به عبادت و پرهيزگارى بوده است. مهران كاهلى مى‏گويد: در كربلا حضور داشتم، مردى را ديدم شديداً مى‏جنگيد و هرگاه كه بر سپاه كوفه حمله مى‏كرد آنها را پراكنده مى‏ساخت سپس به نزد امام حسين عليه‏السلام آمده و مى‏گفت: ابشر هديت الرشد يابن احمد! فى جنّْ الفردوس تعلو صعدا.(155)

سؤال كردم: او كيست؟

گفتند: او ابوعمره حنظلى است.

پس شخصى به نام عامر بن نهشل راه را بر او گرفت و او را به شهادت رساند و سر او را از بدن جدا كرد.(156)

43 - عقبة بن صلت:اين مرد نيز در ميان راه مكه به كربلا در يكى از منازل جُهينه به خدمت امام حسين عليه‏السلام آمد و از او جدا نشد تا در كربلا به شهادت رسيد.(157)

44 - قعنب بن عمر:او از شيعيان بصره و با حجاج بن بدر از بصره به مكه آمده و به ياران امام عليه‏السلام ملحق شد و در روز عاشورا برابر آن حضرت به شهادت رسيد(158). و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على قعنب بن عمر النميرى.»(159)

45 - انيس به معقل:او نيز مردى شجاع بود و پس از مبارزه‏اى سخت به فيض شهادت نائل آمد.(160)

46 - قرة بن ابى قرة:او به دفاع از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرداخت و با دشمن جنگيد و بعد از به هلاكت رساندن شصت و شش نفر از سپاه دشمن به شهادت رسيد.(161)

47 - عبدالرحمن بن عبدالله اليزنى:او نيز براى رسيدن به فوز عظيم شهادت راهى ميدان گرديد و همانند ديگر ياران امام حسين عليه‏السلام مقاتله كرد و شهيد شد، و اين رجز را مى‏خواند:

انا ابن عبدالله من آل يزندينى على دين الحسين و الحسن اضربكم ضرب فتى من اليمنارجو بذلك الفوز عند المؤتمن.(162) و (163)

48 - يحيى المازنى:اين دلاور نيز با خواندن رجز - كه حاكى از شجاعت او و نداشتن خوف و ترس از مرگ بود - همانند لشكرى بر دشمن يورش برد و سرانجام برابر امام عليه‏السلام به شهادت رسيد.(164)

49 – منجح:شيخ طوسى او را از اصحاب امام حسين عليه‏السلام ذكر كرده است كه در كربلا با آن حضرت شهيد شد. از ربيع الابرار زمخشرى نقل شده است كه حسنيه جاريه امام حسين عليه‏السلام بود كه او را از نوفل بن حارث خريدارى كرده بود سپس او را به مردى به نام سهم تزويج كرد و از او منحج متولد شد، و مادرش حسنيه در خانه امام سجاد عليه‏السلام خدمت مى‏كرد، چون امام حسين عليه‏السلام به سوى عراق آمد منحج نيز به همراه مادرش به كربلا آمد و در كربلا در آغاز جنگ به شهادت رسيد.(165)

50 - سويد بن عمرو:مردى شريف و كثير الصلاة بود و در ميدان جنگ همانند شير خشمگين مبارزه مى‏كرد و در روياروئى با بلاها و سختي‌ها بسيار مقاوم بود و او آخرين نفر از اصحاب امام عليه‏السلام است كه شهيد شده است.

نوشته‏اند: او جراحات زيادى برداشته و در ميان كشتگان افتاده بود، بعد از زمانى كه به هوش آمد و شنيد كه مى‏گويند: حسين عليه‏السلام كشته شده است، در خود قوتى يافت بپاخاست و با خنجرى كه به همراه داشت ساعتى با دشمن مبارزه كرد تا او را عروة بن بكار و زيد بن ورقأ شهيد كردند.(166)


پي‌نوشت‌ها:

1- بعضى نام اين شخص را كه غلام عمر بن سعد است «دريد» ضبط كرده‏اند. (مقتل الحسين خوارزمى 2/8).

2- ارشاد شيخ مفيد 2/101.

3- بحار الانوار 45/12.

4- الملهوف 42.

5- مناقب ابن شهر آشوب 4/113.

6- «ماريه» زنى از شيعيان بصره بوده و خانه او محل اجتماع و تصميم‏گيرى شيعيان بوده است، كه قبلا نيز ذكر نموديم.

7- ابصار العين 112. و در «وسيلة الدارين» 99 آمده است كه او از اصحاب رسول خدا بوده و حديث از ايشان نقل كرده است.

8- «مهادنه» ايامى را گويند كه بين دو سپاه مذاكره بوده است و كار به جنگ نيانجاميده است.

9- ابصار العين، 114.

10- ابصار العين، 103.

11- ابصار العين، 112.

12- ابصار العين، 113. و در «وسيلة الدارين» 117 آمده است كه او به ميدان آمد و مبارزه كرد و شهيد شد.

13- ابصار العين، 124.

14- ابصار العين، 94.

15- ابصار العين، 104.

16- تعدادى از سپاه عمر بن سعد كه در حدود سى نفر بودند شب عاشورا به امام حسين پيوستند.

17- ابصار العين، 113.

18- ابصار العين، 103.

19- ابصار العين، 55.

20- ابصار العين، 122.

21- ابصار العين، 109.

22- ابصار العين، 103.

23- ابصار العين، 109.

24- نتقيح المقال 1/452.

25- ابصار العين، 111.

26- ابصار العين، 108.

27- مقتل الحسين، مقرم 254.

28- ابصار العين، 79.

29- ابصار العين، 86.

30- ابصار العين، 111.

31- ابصار العين، 101.

32- ابصار العين، 101.

33- ابصار العين، 110.

34- ابصار العين، 93.

35- ابصار العين، 112.

36- بعضى او را عمرو بن ضبعه ثبت كرده‏اند و در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على عمرو بن ضبعة الضبعى». (وسيلة الدارين 177).

37- ابصار العين، 113.

38- وسيله الدارين، 177.

39- ابصار العين، 113.

40- ابصار العين، 79.

41- ابصار العين، 109.

42- او از فرماندهان على عليه‏السلام در جنگ صفين بوده و در جمل و نهروان در خدمت آن حضرت شركت داشته است، و در زيارت ناحيه آمده است «السلام على قاسط و كردوس ابنى زهير التغلبى». (وسيلة الدارين 184).

43- ابصار العين، 114.

44- ابصار العين، 114.

45- ابن حجر در «اصابه» نقل كرده است كه كنانه در جنگ احد حضور داشته و پدرش عتيق فارس رسول خدا بوده است. (وسيله الدارين 184).

46- ابصار العين، 114.

47- ابصار العين، 108.

48- ابصار العين، 112.

49- ابصار العين، 114.

50- مبرد در «كامل» او را از فرزندان ملوك عجم ذكر كرده است كه رغبت به اسلام پيدا كرد و در كودكى به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اسلام آورد. (وسيلة الدارين 199).

51- ابصار العين، 54.

52- ابصار العين، 109.

53- ابصار العين، 94.

54- مناقب ابن شهر آشوب 4/113.

55- بحار الانوار 45/12؛ و در كافى 1/465 اين حديث با كمى اختلاف از عبدالملك بن اعين از حضرت ابى جعفر باقر عليه‏السلام نقل شده است.

56- الملهوف، 49.

57- كنيه او ابو وهب و از قبيله بنى عليم و زوجه او ام وهب دختر عبد از قبيله بنى نمر بن قاسط است.

(وسيلة الدارين 168).

58- در معاجم بلدان موضعى را به نام «بثر الجعد» نيافتيم و آنچه از قرائن مشهود است نام چاهى است در كوفه.

59- «اگر مرا نمى‌شناسيد من فرزند قبيله كلب هستم، كفايت مى‏كند كه بيت من در قبيله بنى عليم است. مردى هستم كه بايد نيرويم را از تيغ بخواهيد، و اگر مرا مشكلى پيش آيد ضيعف نباشم. اى ام وهب! من تعهد مى‏كنم كه با نيزه و شمشير زدن ره دشمن روى كنم».

60- ابصار العين، 106.

61- اين دو برادر مادرى هستند و پدران آنها حارث و عبدالله فرزندان سريع بن جابر از قبيله همدان هستند.

(وسيلة الدارين 154).

62- ابصار العين، 78.

63- عمرو بن خالد در كوفه مردى شريف و از مخلصين اهل‌بيت عليهم‏السلام بود، او با مسلم بن عقيل قيام كرد و چون اهل كوفه او را تنها گذاشتند، عمرو بن خالد چاره‏اى جز مخفى شدن نداشت و در اختفأ بود تا آن كه شنيد كه فرستاه حسين از بطن الرمه (قيس بن مسهر) به شهادت رسيد، خود و مولايش سعد حركت كردند و به امام عليه‏السلام ملحق شدند. (وسيلة الدارين 176).

64- او به دنبال عمرو بن خالد در راه با امام حسين عليه‏السلام پيوست، او مردى شريف و بلند همت بود و در كربلا شهيد گرديد. (ابصار العين، 68).

65- ممكن است اين شخص همان جنادة بن حرث باشد كه مقرم جابر ذكر كرده است و سماوى گفته است جبار و حيان او را گفته‏اند، ولى صحيح نيست. (ابصار العين، 84).

66- مجمع بن عبدالله از تابعين و از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و در جنگ صفين حضور داشته است. پدر او عبدالله از اصحاب رسول خداست. (وسيلة الدارين 192).

67- مقتل الحسين، مقرم 293.

68- ارشاد شيخ مفيد 2/102.

69- كامل ابن اثير 4/66.

70- او عفيف بن زهير بن ابى الاخنس مى‏باشد، و از كسانى بود كه شاهد واقعه كربلا بودند.

71- نفس الملهوف، 261 به نقل از طبرى.

72- از جلمه اشعار اوست اين شعر مشهور:

و لم‏ تر عينى مثلهم فى زمانه مولا قبلهم فى الناس اذ انا يافع اشد قراعا بالسيوف لدى الوغا الا كل من يحمى الذمار مقارع؛ «از آن روزى كه بالغ شدم، ديدگانم همانند آن رادمردان را نه در آن زمان و نه قبل از آن نديد؛ شديدترين ضربات را با شمشيرها در صحنه كارزار مى‏زدند، آرى هر آن كس كه حمايت از حوزه مسئوليت خود كند چنين است.» الا كل من يحمى الذمار مقارع.

73- حياة الامام الحسين، 3/209.

74- وسيلة الدارين، 173.

75- «سپاه انصار دانسته‏اند كه من از كسى كه مسئوليت حفظ جانش با من است، حمايت و حفاظت مى‏كنم؛ ضربه‏هاى من همانند ضربه‏هاى جوانى است كه از صحنه نمى‌گريزد؛ جان و مال من فداى حسين باد!» ابن نما مى‏گويد: در اين مصراع آخر يعنى «جان و مال من فداى حسين باد» اعتراضى نسبت به عمر بن سعد خفته است كه چون امام عليه‏السلام از او خواست تا از عزمش باز گردد، او گفت: بر خانه خود بيمناكم! امام عليه‏السلام فرمود: من عوض آن را خواهم داد! عمر بن سعد گفت: بر مالم مى‏ترسم! امام فرمود: من در حجاز از مال خود به تو خواهم داد؛ عمر بن سعد اظهار بى ميلى كرد.

76- نفس المهموم، 262.

77- ابصار العين، 92.

78- سعدبن حارث بن سلمه انصارى و برادرش ابو الحتوف هر دو از محكمه(خوارج) بودند و با عمر بن سعد براى جنگ با حسين به كربلا آمده بودند، بعد از ظهر روز عاشورا هنگامى كه ياران امام شهيد و تنها سويد بن عمرو و بشر عمرو حضرمى با امام عليه‏السلام باقيمانده بودند و صداى زنان و كودكان از آل رسول را شنيده گفتند: «لاحكم الا لله ولا طاعة لمن عصاه»؛ اين حسين پسر دختر پيامبر است و ما اميد شفاعت جد او را روز قيامت داريم پس چگونه با او محاربه كنيم؟ لذا به ياران امام حسين عليه‏السلام پيوستند.

(وسيلة الدارين 149).

79- مقتل الحسين، مقرم 240.

80- ابصار العين، 94.

81- «اگر مرا نمى‌شناسيد خودم را معرفى كنم، من از قبيله جملى هستم، و آئين و دينم همان دين حسين بن على است».

82- «من شير مردى از قبيله جملى هستم، من پيرو دين على هستم».

83- ابصار العين، 87.

84- در زيارت ناحيه آمده است: «السلام على يزيد بن مهاجر الكندى». او مردى شجاع و شريف بود و از كوفه بيرون آمد و به امام حسين عليه‏السلام قبل از برخورد با حر بن يزيد پيوست و به كربلا آمد. (وسيلة الدارين 103).

85- مقتل الحسين، مقرم 243.

86- «منم يزيد فرزند مهاجر، شجاع‌تر از شير كه در بيشه باشد؛ خدايا من حسين را ناصرم، و از ابن سعد دور و بيزار هستم».

87- وسيلة الدارين، 103.

88- ابصار العين، 61.

89- «اگر از من سؤال كنيد من دلاورى هستم از شاخه گروهى از برگزيدگان بنى اسد؛ كسى كه بر من ستم كند از راه سعادت جدا شده و به دين خداى جبار و بى نياز كافر گرديد.»

90- سوره احزاب: 23.

91- نفس المهموم، 264.

92- ترجمه حر را قبلا در پاورقى يادآور شديم.

93- «همانا من حر هستم كه ميزبان ميهمانانم، شمشيرم را بر شما فرود مى‏آورم و حمايت از بهترين كسى كه ساكن بلاد خيف شده مى‏نمايم و مى‏زنم شما را و باكى نمى‌بينم».

94- ولى خوارزمى نقل كرده است كه حربن يزيد چون توبه كرد و نزد امام عليه‏السلام آمد عرض كرد: يابن رسول الله! من اول كسى بودم كه بر تو راه گرفتم، مرا اجازه ده تا اول كشته باشم به اميد اين كه فرداى قيامت با جدت مصافحه كنم. امام عليه‏السلام فرمود: تو از كسانى هستى كه خدا توبه آنها را پذيرفته. پس اول كسى كه جلو افتاد براى مبارزه با آن گروه حربن يزيد رياحى مى‏باشد. (مقتل الحسين خوارزمى 2/10).

95- حياة الامام الحسين 3/221.

96- «نيكو آزاده‏اى بود حرى كه از قبيله بنى رياح است، او هنگامى كه نيزه‏ها بر او فرود آيند مقاوم، و نيكو حرى است هنگامى كه او خود را فداى حسين كرد و جان خود را صبح هنگام بذل نمود.

97- مقتل الحسين خوارزمى 2/10.

98- مقتل الحسين، مقرم 245.

99- شعر از آقاى محمد على مجاهدى (پروانه) است.

100- بعضى به جاى مظاهر او را مظهر به تشديدهأ خوانده‏اند.

101- نفس المهموم، 302.

102- ابصار العين، 57.

103- «همانا من حبيب و پدرم مظهر است، سواره صحنه پيكار در حالى كه آتش جنگ شعله ور شود. شما هم سلاحتان بهتر و هم تعدادتان بيشتر است، و ما هم از شما باوفاتر و هم از شما شكيباتريم».

104- پس از واقعه عاشورا، مرد تميمى سر را به گردن اسب خويش آويزان نمود و به سوى كوفه آمد و متوجه قصر عبيدالله شد! فرزند حبيب بن مظاهر به نام قاسم - كه كودك نابالغى بود - سر پدر خود را مشاهده كرد و به دنبال آن مرد تميمى راه افتاد!

تميمى سؤال كرد: چرا از من جدا نمى‌شوى؟

قاسم گفت: اين سر پدر من است، او را به من بده كه آن را دفن كنم.

گفت: امير به اين راضى نمى‌شود، و من مى‏خواهم تا از او جايزه‏اى نيكو بگيرم!!

قاسم گفت: خدا تو را به خاطر اين جنايت، بدترين پاداش خواهد داد؛ و شروع به گريستن نمود و از او جدا شد.

بعد از گذشت مدت زيادى، آن فرزند حبيب وارد سپاه مصعب بن زبير شد و قاتل پدر خود را هنگام ظهر در حالى در خيمه‏اش خوابيده بود، كشت. (ابصار العين، 59).

105- نفس المهموم، 272.

106- در تاريخ طبرى و بعضى از مصادر ديگر ابو ثمامه صائدى ضبط شده است.

107- بحار الانوار، 45/21.

108- او از وجوه شيعه در كوفه بود، هم صاحب شجاعت و هم اهل عبادت بوده است. او در مرتبه سوم نامه اهل كوفه را نزد امام حسين عليه‏السلام به مكه برد، و امام پاسخ را توسط او قبل از اعزام مسلم بن عقيل براى مردم كوفه فرستاد، و چون مسلم به كوفه آمد سعيدبن عبدالله پس از عابس و حبيب‌بن مظاهر قيام نمود و اعلان بيعت و نصرت نمود، و مسلم‌بن عقيل او را مجددا با نامه‏اى براى امام عليه‏السلام به مكه فرستاد، و سعيدبن عبدالله ملازم او بود تا به كربلا آمد و شهيد شد.(وسيلة الدارين، 146).

109- مقتل الحسين، مقرم 246 / تنقيح المقال، 2/28.

110- شيخ مفيد رحمة الله فرموده است: چون مسلم به كوفه آمد، ابوثمامه با او همكارى مى‏كرد و از طرف او مسئوليت دريافت اموال را از شيعه داشته است، و به وسيله آن اموال با توجه به بصيرتى كه در امر سلاح داشت، اسحله خريدارى مى‏كرد. (ارشاد شيخ مفيد 2/46).

111- ابصار العين، 69.

112- ابصار العين، 100.

113- ابصار العين، 95.

114- «به پيش اى هدايت شده و راهنما، امروز جدت نبى اكرم را ديدار خواهى كرد، و همچنين حسن مجتبى و على مرتضى را و جعفر طيار آن جوانمرد شجاع و حمزه شير خدا شهيد زنده را.»

115- نفس المهموم، 277.

116- نفس المهموم، 181.

117- بحار الانوار، 5/25.

118- تذكرة الخواص، 145.

119- «امروز جدت نبى مكرم را ديدار خواهم كرد، سپس پدرت مرتضى على را، آن كسى كه او را وصى پيامبر مى‏شناسيم.»

120- مقتل الحسين، مقرم 254.

121- ابصار العين، 89.

122- «نامم يزيد و من فرزند مغفل هستم، در دست راستم شمشيرى صيقل داده شده است، آن را بر تارك‌ها در ميان غبارها فرود آورم، و از حسين بزرگوار با فضليت دفاع كنم، او كه فرزند رسول خدا بهترين پيامبران است.»

123- ابصار العين، 91.

124- ابصار العين، 77.

125- بعضى او را عابس بن شبيب آورده‏اند(تظلم الزهرأ، 192)، ولى در ابصار العين، 74 و تنقيح المقال 2/112 او را عابس بن ابى شبيب ضبط كرده‏اند.

126- اساسا قبيله بنى شاكر از علاقمندان اهل‌بيت عليهم السلام بوده‏اند، خصوصا اخلاص زيادى زيادى نسبت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام داشته‏اند. نصر بن مزاحم در كتاب «وقعة صفين» نقل كرده است كه اميرالمؤمنين در جنگ صفين فرمود: اگر تعداد قبيله بنى شاكر به هزار نفر مى‏رسيد، حق عبادت خدا بجا آورده مى‏شد. و بنى شاكر از شجاعان جنگ بودند كه آنها را «فتيان الصباح» يا جوانمردان صبح مى‏ناميدند.

ابو مخنف مى‏گويد: چون مسلم بن عقيل به كوفه آمد و در خانه مختار مستقر گشت و شيعيان نزد او گرد آمدند، مسلم نامه امام را بر آنها قرائت كرد، همه گريستند و هجده هزار نفر يا بيشتر با او بيعت كردند، عابس بن شبيب بپاخاست و گفت: من شما را از مردم خبر نمى‌دهم زيرا نمى‌دانم در دل‌هاى آنها چه قصدى است ولى از خودم مى‏گويم، من دعوت شما را اجابت كرده و با دشمن شما مى‏جنگم و در يارى شما شمشير مى‏زنم تا اين كه خدا را ملاقات نمايم و هدفى جز تحصيل رضايت خدا ندارم، آنگاه حبيب برخاست و كلام عابس را تأييد نمود.

هنگامى كه مردم با مسلم بن عقيل بيعت كردند، نامه‏اى به امام عليه‏السلام نوشته و آن را توسط عابس بن شبيب به مكه ارسال داشت. (وسيلة الداين، 158).

127- ابصار العين، 74.

128- مقتل الحسين، خوارزمى 2/22.

129- ابصار العين، 76.

130- ابو على در كتاب رجالش نقل كرده است كه جون از اهل نوبه و حضرت على عليه‏السلام او را به يكصد و پنجاه دينار خريده و او را به ابوذر غفارى بخشيده بود، و چون ابوذر به دستور عثمان به «ربذه» تبعيد شد او به همراه ابوذر به ربذه رفت، و در سال 32 هنگامى كه ابوذر وفات يافت به مدينه بازگشت و در خدمت حضرت على عليه‏السلام و سپس نزد فرزندش حسن عليه‏السلام بود و پس از آن همراه امام حسين عليه‏السلام از مدينه به مكه و از آنجا به عراق آمد. (وسيلة الدارين، 115).

131- «چگونه اهل فجور مى‏بينند مبارزه غلام سياه را با شمشير مشرفى و جدا كننده؟ من با دست و زبان از آل پيامبر دفاع كنم، اميدوارم روز قيامت بهشت نصيبم گردد.»

132- نفس المهموم، 290.

133- «بر شمشيرها و نيزه‏ها صبر مى‏كنم، و اين تحمل و شكيبايى به جهت وارد شدن به بهشت است.»

134- ابصار العين، 77، ولى صاحب مناقب او را از شهداى حمله اول ذكر كرده است. در اصابه آمده است: عبدالرحمن بن الكدن بن ارحب، صحابى و كان من أصحاب النبى له هجرة و فضل فى دينه (وسيلة الداين 164)؛ ولى در تنقيح المقال 2/145 او را از جلمه تابعين ذكر كرده است.

135- «دريا از نيزه و شمشير زدنم گرم، و فضا از تيرهاى من پر مى‏شود؛ چون شمشيرم در دست راستم ظاهر شود؛ قلب شخص حسود را پاره سازد.»

136- بحار الانوار، 5/30.

137- «ان ابنى هذا - يعنى الحسين - يُقتل بارض كربلا فمن شهد منكم فلينصره.»

138- اسد الغابة، 1/349.

139- مقتل الحسين، مقرم 252.

140- ابصار العين، 104.

141- وسيلة الدارين، 165.

142- مقتل الحسين، مقرم 253/ وسيلة الدارين، 114.

بعضى او را فرزند مسلم بن عوسجه مى‏دانند و گفته‏اند: چون به ميدان آمد اين رجز مى‏خواند:

اميرى حسين و نعم الامير سرور فواد البشير النذير على و فاطمة والدا هو هل تعلمون له من نظير(نفس المهوم، 293)

143- «من پيرزنى ضعيف و ناتوانم، نحيف و سالخورده‏ام، شما را با ضربه‌اى شديد مى‏زنم تا دفاع نمايم از فرزندان فاطمه شريف.»

144- بحار الانوار، 45/28.

145- ابصار العين، 85.

146- ابصار العين، 108.

147- نفس المهموم، 284.

148- ابصار العين، 113.

149- ابصار العين، 114.

150- «از مالك ضرغام به سوى شما ضربه جوانى كه از بزرگان حمايت كنند، اميد ثواب كامل الهى را دارد از خداوند دانا و سبحان.»

151- ابصار العين، 115.

152- ابصار العين، 115.

153- مثير الاحزان، 62.

154- ابصار العين، 79.

155- «بشارت باد تو را كه به راه رشد هدايت يافتى اى پسر احمد، و در بهشت فردوس رتبه‏اى والا خواهى داشت.»

156- ابصار العين، 80.

157- ابصار العين، 115.

158- ابصار العين، 125.

159- وسيلة الدارين، 184.

160- حياة الامام الحسين، 3/236.

161- حياة الامام الحسين 3/238 / وسيلة الدارين، 180.

162- «من فرزند عبدالله از آل يزن هستم، دين من همان دين حسين و حسن است؛ شما را با شمشير مى‏زنم زدن جوانى از يمن، اميد رستگارى دارم نزد پروردگار».

163- حياة الامام الحسين، 3/239.

164- حياة الامام الحسين، 3/237.

165- تنقيح المقال، 3/247.

166- ابصار العين، 101؛ و در كامل ابن اثير، 4/79 به جاى عروة بن بكار و زيد بن ورقأ كشندگان سويد بن عمرو، عروة بن بطان تغلبى و زيد بن رقاد الجهنى ذكر شده‏اند.

منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى‏منفرد

www.tebyan.net

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:27  توسط اسلام  | 

مبارزات سياسى امام‏حسين عليه السلام در زمان معاويه

 

مبارزات سياسى امام‏حسين عليه السلام در

زمان معاويه

امام حسن عليه السلام در اثر توطئه‏اى شوم كه از سوى معاويه تدارك ديده ‏شد به شهادت رسيد و جلوه‏هاى شكوهمند امامت در ديگر يادگار فاطمه و على عليهماالسلام متجلى گشت. استبداد اموى جهت هدم امامت راستين و ياران دلباخته آن، عزم ‏را دو چندان كرد و با تهديد و ارعاب و ترفندهاى عوام فريبانه به‏ نابودى مكتب و راه امام على و فرزندانش عليهم السلام همت ‏گماشت. بدين جهت، رهبرى و هدايت امت‏ شرايط دشوار و طاقت‌فرسايى ‏يافت. دوران ده ساله امامت ابى‏عبدالله عليه السلام بيانگر مواضع و برنامه‏هاى آن حضرت در مقابل اين تحولات است كه پيام‌ها و درس‌هاى ‏ارزشمندى را فرا راه عاشقانش قرار مى‏دهد و از سوى ديگر، سيره ‏اخلاقى تربيتى آن بزرگوار را از ذخائر ازرشمند جهان اسلام و از بايسته‏هاى پژوهشى است كه بخش مهمى از آن ظهور و درخشش همين‏ دوران مبارك است. نوشته حاضر نگاهى است اجمالى به يكى از مواضع ‏و ابعاد زندگى سياسى آن حضرت با عنوان «مبارزات امام‏حسين عليه‌السلام در دوران معاويه كه محورهاى زير بيانگر جوانب آن ‏مى‏باشد.


اعلام منشور ولايت در سرزمين منا

شيعيان امام على عليه السلام روزهاى سختى را در حكومت معاويه سپرى‏ مى‏كردند. تعداد زيادى از آنان توسط معاويه به شهادت رسيده و بسيارى ديگر فرارى يا منزوى و در اضطراب و نگرانى به سر مى‏بردند. در منابر و اجتماعات اهانت ‏به امام على عليه السلام به صورت ‏رسمى رواج يافته بود و دل‌هاى عاشقان و دوستداران اميرمومنان را سخت جريحه‌دار كرده بود. اكنون ديدگان به سوى امام حسين عليه السلام دوخته شده و منتظر رهنمودها و دستورهاى آن حضرت است تا اين سكوت مرگبار را بشكند و راهى به ‏سوى افق‌هاى حقيقت‏ بگشايد. امام حسين عليه السلام همراه عبدالله ابن عباس ‏و عبدالله ابن جعفر حج مى‏گذارد. در سرزمين منا فرصتى دست مى‏دهد تا امام عليه السلام از اصحاب پيامبر و شيعيان و نيك مردان انصار دعوت كند و حقايق را براى آنان بازگو كند. بيش از هفتصد تن گرد امام ‏اجتماع مى‏كنند كه دويست نفر آنان از اصحاب پيامبرند. حضرت بپاخاست و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود: «اين تجاوزگر (معاويه)بر ما و شيعيان ما سختي‌ها و ناملايماتى ‏روا داشته است كه خود دانسته و ديده‏ايد يا به شما رسيده است. مى‏خواهم از شما درباره حقيقتى جويا شوم. اگر راست گفتم، آن را تصديق كنيد و در صورتى كه خلاف گفتم، مرا تكذيب كنيد. سخنم را بشنويد و گفتارم را بنويسيد. سپس ‏هنگامى كه به سوى شهرها و قبايل خويش بازگشتيد، هر آن كس را كه ‏مورد وثوق و اطمينان دانستيد به آنچه از حقوق ما مى‏دانيد، دعوت ‏كنيد. من از آن مى‏ترسم كه حق ولايت از بين رود و مغلوب گردد، اگرچه خدا نور خويش را به رغم خواست كافران، غالب خواهد گردانيد.»

به من گفته‏اى كه اين امت را به فتنه مينداز. من فتنه‏اى ‏سهمگين‏تر از حكومتت‏ بر امت نمى‏يابم؛ و نيز گفته‏اى: به مصلحت‏ خويش و دين و امت محمد صلي الله عليه و آله بينديش. به خدا قسم، كارى بهتر از جهاد عليه تو نمى‏شناسم.

سپس آنچه از قرآن و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله درباره پدر و مادرش و اهل‏بيت عليهم السلام بود، براى آنان قرائت كرد. همگى گفتند: «اللهم نعم قد سمعنا و شهدنا»؛ همين طور است ما خود شنيديم ‏و افراد مورد اعتماد براى ما آنچه فرموديد، نقل كردند.

سپس حضرت فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مى‏دانيد كه‏ پيامبر صلي الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير خم به امامت منصوب كرد و مردم را به ‏ولايت او فرا خواند و دستور داد كه اين پيام را حاضران به‏ غايبان برسانند؟» همگى گفتند: «بلى ما شنيديم.» (1)

بدين ترتيب، امام عليه السلام در آن اجتماع بر حقيقت امامت تاكيد ورزيده و رسالت و مسووليت‏ خواص را براى ترويج مكتب‏ اهل‏بيت عليهم السلام و مبارزه با استبداد اموى ترسيم كرد. سخنرانى حضرت در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله نيز در همين راستا است. مرحوم ‏مجلسى مى‏نويسد: به معاويه گفتند: ديدگان به سوى حسين عليه السلام است. كارى كن كه او منبر رود و خطابه ايراد كند؛ از چشم مردم خواهد افتاد؛ زيرا توانايى خطابه ندارد. معاويه گفت: اين را درباره برادرش حسن‏ابن على تجربه كردم، به رسوايى ما منجر شد.

سرانجام اصرار زياد مردم باعث ‏شد از امام ‏حسين عليه السلام بخواهد به‏ منبر رود و با مردم سخن بگويد. حضرت سخنرانى خود را با حمد و ثناى الهى آغاز كرد. در اين حال مردى گفت: كيست كه خطابه ‏مى‏كند؟ حضرت فرمود: ماييم حزب پيروز الهى و عترت رسول خدا كه نزديك‌ترين فرد به ‏او هستند و اهل‏بيت پاكيزه او و يكى از دو چيز گرانبها كه عِدل‏ قرآن قرار داده شده، همان كتاب كه باطلى از پيش رو و پشت‏ سر او راه نمى‏يابد، آگاه به تاويل قرآن و روشنگر حقايق آن هستيم. ما را اطاعت كنيد كه اطاعت ما واجب است؛ زيرا اطاعت ما مقرون به‏ اطاعت ‏خدا و رسول او گشته است. خداوند متعال مى‏فرمايد: «اطاعت ‏كنيد خدا و رسول او و صاحب فرمان از خودتان را و هرگاه در چيزى ‏نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد. اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (2)

و فرموده: «هنگامى كه خبرى از پيروزى يا شكست ‏به آنها برسد، آن را شايع مى‏سازند در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان ‏كه قدرت تشخيص كافى دارند، بازگردانند از ريشه‏هاى مسايل‏ آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت‏ خدا بر شما نبود، جز عده كمى ‏همگى از شيطان پيروى مى‏كرديد.» (3)

شما را برحذر مى‏دارم از اين كه به نداى شيطان گوش فرادهيد؛ زيرا شيطان دشمن آشكار شما است. و در آن صورت از دوستان شيطان ‏خواهيد شد. دوستانى كه شيطان به آنان مى‏گويد: امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمى‏گردد و من همسايه شما هستم اما هنگامى كه‏ دو گروه(كافران و مومنان مورد حمايت فرشتگان در جنگ بدر) در برابر يكديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم.(4) كه در اين صورت «مثل كافران جنگ بدر» مورد ضربه شمشيرها و نيزه‏ها «از سوى ملائكه‏» قرار خواهيد گرفت‏ و در آن هنگام ايمان فردى كه از پيش ايمان نياورده است ‏يا كار نيكى را انجام نداده است نفعى به او نخواهد رساند.

در اين موقع، معاويه گفت: «حسبك يا ابا عبدالله فقد ابلغت‏»؛ كافى است اى اباعبدالله، حق سخن را ادا كردى. (5)


اعتراض به ولايتعهدى يزيد

معاويه تصميم به ولايتعهدى يزيد گرفت. راهى حج ‏شد؛ به مدينه آمد و از مردم براى او بيعت گرفت. سپس‏ منبر رفت و يزيد را اين چنين ستود: يزيد دانا به سنت و قرآن‏شناس است و حلم و بردبارى‏اش بر سنگ‌هاى سخت افزون است. امام ‏حسين عليه السلام برخاست و پس از ستايش خدا و درود بر پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: هرگز سخنورى هر چند سخن به تفصيل گويد نتوانسته است ‏حق اندكى از صفات ممتاز پيامبر صلي الله عليه و آله را ادا كند. اى معاويه! از واقعيت دور مانده‏اى، سپيده صبح تاريكى شب را رسوا ساخته و نور خورشيد پرتو روشنايى چراغ را بى‏فروغ ساخته است. در برترى برخى سخن به زياده‏گفتى و در گزينش عده‏اى حق ديگران را ضايع كردى و از بيان فضيلت ‏صاحبان آن بخل ورزيدى و بيش از حد ستم روا داشتى. نشد كه اندكى از فضيلت صاحبان حق را بپردازى و در همان حال‏ شيطان بهره فراوان و نصيب كامل خويش را برنگيرد. دانستم آنچه ‏درباره يزيد از سياستمدارى و كمالش گفتى، مى‏خواهى مردم را با اين سخنان به اشتباه اندازى. گمان مى‏كنى انسانى ناشناس و دور از چشم مردم را تعريف مى‏كنى و از آنچه فقط خودت به آن دست‏ يافته‏اى، خبر مى‏دهى. «فخذ ليزيد فيما اخذ به من استقرائه الكلاب المتهادشته‏ عندالتحادش و الحمام السبق لاترابهن و القيناث ذوات المعازف و ضروب الملاهى تجده ناصرا»؛ و همين كارهايى كه يزيد كرده، بگير؛ همين كه سگان را به حال پارس و گلاويزى مى‏خواند و كبوتران ‏بازى ‏را به سوى همقطارانش و نيز كنيزكان آوازه خوان و انواع بيهوده‏گرى و هوس بازى‏هايش كافى است كه تو را در وصف خويش يارى كرده‏ باشد.

سپس فرمود: قصدى را كه براى ولايتعهدى يزيد دارى فروگذار و رهاكن، چه نيازى دارى كه افزون بر همه كارهاى بدى كه كرده‏اى با اين گناه نيز خدا را ملاقات كنى. (6)


افشاى جنايات معاويه

جهت ديگرى كه بيانگر مبارزات آن حضرت است نامه‏اى است كه در آن جنايات معاويه و ستمگرى‏هايش شمارش كرده، حكومت معاويه را فتنه‏اى سهمگين بر امت قلمداد مى‏كند. قسمتى از آن چنين است: مگر تو نبودى كه حجر و ياران عابد و خاشع حق را كشتى، همانان كه از بدعت‏ها نگران و بى‏تاب مى‏گشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كردند؟ آنان را پس از تعهدات محكم و تضمين‏هاى مطمئن به طرز ظالمانه و تجاوزكارانه كشتى، در برابر خدا گستاخى ورزيدى و عهد و پيمان الهى را سبك شمردى. مگر تو قاتل عمرو ابن الحمق نيستى، همان كه از زيادى عبادت صورت و پيشانى‏اش پينه بسته بود؟ او را پس از تعهدات و تضمين‏هايى كشتى كه اگر به حفاظت ‏شدگان در كوهساران داده مى‏شد، از قله‏هاى آن فرود مى‏آمدند. مگر تو نيستى ‏كه زياد را در دوره اسلام به خويشتن منسوب گردانيدى و او را پسر ابى‏سفيان قلمداد كردى، با اين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حكم كرده كه فرزند متعلق به (پدر و مادر) است و پاداش مرد زناكار، سنگ است.

آنگاه او را بر مسلمانان مسلط ساختى تا آنان را بكشد و دست و پايشان را قطع كند و بر تنه درخت ‏به دارشان آويزد؟ پناه ‏بر خدا، اى معاويه! گويا تو از اين امت نيستى و ايشان از تو نيستند. مگر تو آن خضرمى را نكشتى كه ابن زياد درباره او به تو گزارش داده بود داراى دين على عليه السلام است؛ و دين على عليه‌السلام همان دينى ‏است كه پسر عمويش بر آن بود؛ همان دينى كه تو به نامش به اين ‏مقام نشسته‏اى؛ و اگر دين او نبود، بالاترين افتخارات تو و اجدادت كوچ‌هاى تابستانى و زمستانى آنان بود و خدا به واسطه ما براى اين كه نعمتى گران ببخشد، سختي‌هاى آن را از دوشتان ‏برداشت. به من گفته‏اى كه اين امت را به فتنه مينداز. من فتنه‏اى ‏سهمگين‏تر از حكومتت‏ بر امت نمى‏يابم؛ و نيز گفته‏اى: به مصلحت‏ خويش و دين و امت محمد صلي الله عليه و آله بينديش. به خدا قسم، كارى بهتر از جهاد عليه تو نمى‏شناسم. بنابراين، هرگاه به انجام آن اقدام كنم، مايه تقرب به‏ پروردگار من است و در صورتى كه به انجامش نپردازم، از خدا براى‏ حفظ دينم آمرزش مى‏طلبم و از او توفيق انجام آنچه او دوست ‏مى‏دارد و مى‏پسندد، خواستارم.

مرحوم ‏مجلسى مى‏نويسد: به معاويه گفتند: ديدگان به سوى حسين عليه السلام است. كارى كن كه او منبر رود و خطابه ايراد كند؛ از چشم مردم خواهد افتاد؛ زيرا توانايى خطابه ندارد. معاويه گفت: اين را درباره برادرش حسن‏ابن على تجربه كردم، به رسوايى ما منجر شد.

سپس حضرت در ادامه مى‏فرمايد: بدان كه خدا را ديوانى است كه ‏هر كار كوچك و بزرگ به حساب مى‏كشد و شمارش مى‏كند. بدان كه خدا فراموش نمى‏كند كه تو به مجرد گمان افراد را مى‏كشى و به محض‏ وارد آمدن اتهامى دستگير مى‏سازى و پسرى را به حكومت نشانده‏اى ‏كه باده مى‏نوشد و سگ‌بازى مى‏كند، تو را مى‏بينم كه خويشتن به ‏گناه و عذاب در انداخته‏اى و دينت را تباه كرده‏اى و رعيت را ضايع ‏ساخته‏اى. (7)


يادآورى رسالت‏ها

استبداد اموى جامعه اسلامى را دچار فسردگى و ركود كرده، زمينه ‏تجاوز و ستمگري‌هاى بيشتر آنان گشته بود. هشدار به جامعه و يادآورى رسالت‌ها و مسووليت‌هاى سنگين آنان از ضرورت‏هاى فورى آن ‏بود؛ و چه فردى شايسته‏تر از ابى‏عبدالله الحسين عليه السلام و چه موقعيتى ‏والاتر از حج.

بر اين اساس، حضرت در اجتماع شكوهمند مردم در سرزمين منا به ‏سخنرانى پرداخت و وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را به مردم ‏و دانشمندان يادآور شد. حضرت در آغاز درباره اهتمام به امر به ‏معروف و نهى از منكر فرمود: اى مردم! از آنچه خدا بدان اولياى خود را پند داده، پند گيريد مانند بد گفتن او از دانشمندان يهود، آنجا كه مى‏فرمايد: چرا دانشمندان نصارى و علماى يهود آنان را از گفتار گناه‏آميز و خوردن مال حرام نهى نمى‏كنند؟ چه زشت است عملى كه انجام ‏مى‏دادند.(8) و نيز فرموده است: كافران بنى‌اسرائيل بر زبان داود و عيسى ابن مريم، لعن و نفرين شدند. اين به خاطر آن بود كه گناه ‏و تجاوز مى‏كردند. تا آنجا كه فرمود: چه بدكارى انجام مى‏دادند. (9)

خداوند آنها را بدين خاطر نكوهش كرده كه از ستمكارانى كه ‏ميان آنها بودند، كار زشت و فساد مى‏ديدند و آنها را نهى ‏نمى‏كردند؛ زيرا در مال آنان طمع داشته و از قدرت آنان ‏مى‏ترسيدند با اين كه خداوند مى‏فرمايد: از مردم نترسيد و از من‏ بترسيد. (10)

سپس عالمان را مورد خطاب قرار داده، مى‏فرمايد: شما اى جماعت‏ كه معروف به دانش و نامور به خوبى و معروف به خيرخواهى هستيد و به وسيله خدا در دل مردم مهابتى داريد؛ شرافتمند از شما حساب‏ مى‏برد و ناتوان شما را گرامى مى‏دارد...

من مى‏ترسم عذابى از عذاب‌هاى الهى بر شما فرود آيد؛ زيرا شماها از كرامت ‏خدا به منزلتى رسيديد كه بر ديگران برترى يافته‏ايد. بندگان مؤمن به خدا، گرامى داشته نمى‏شوند ولى شما به خاطر خدا در ميان بندگان الهى ارجمنديد. اين در حالى است كه مى‏بينيد كه ‏پيمان‌هاى خدا شكسته شده و هيچ عكس‌العمل و هراسى به خود راه ‏نمى‏دهيد. براى يك نقض تعهد پدران خويش بى‏تابى مى‏كنيد با اين كه تعهد رسول خدا خوار و بى‏مقدار شده، كورها و لال‌ها و زمين‏گيرها در همه‏ شهرها بى‏سرپرست مانده و بر آن‏ها ترحم نمى‏شود، شما به اندازه ‏مقام و در خور مسووليت‏ خويش كار نمى‏كنيد و در مقابل كسى كه ‏اقدام مى‏كند خضوع نمى‏كنيد. بر عكس به سازش و مسامحه با ظالمان خود را آسوده خاطر مى‏داريد با اين كه خداوند شما را فرمان داده كه از كار خلاف باز ايستيد و ديگران را نيز نهى كنيد؛ اما شما غافليد. مصيبت ‏شما از همه ‏مردم بزرگتر است؛ زيرا در حفظ مقام علما و دانشمندان ناتوان ‏شديد. كاش كوشش مى‏كرديد. علت اين ناتوانى اين است كه جريان امور و احكام به دست‏ دانشمندان الهى است كه امين بر حلال و حرام اويند؛ ولى اين مقام‏ از شما گرفته شده است. بدين جهت، كه شما از حق متفرق شديد و درباره روش پيغمبر با وجود دليل روشن دچار اختلاف شديد. اگر بر آزارها شكيبا بوديد و در راه خدا مشكلات را متحمل مى‏شديد، زمام امور الهى به‏ شما برمى‏گشت و از طرف شما دستور آن صادر مى‏گشت و به سوى شما باز مى‏گشت؛ اما برعكس شما خودتان ستمگران را به جاى خويش جاى ‏داديد و امور الهى را به آنها واگذاشتيد تا به شبهه كار كنند و به شهوت‏ها و ميل‌هاى نفسانى خويش حركت كنند. علت‏ سلطه ستمگران‏ گريز شما از مرگ و خوش بودنتان به زندگى دنيا است كه از شما جدا خواهد شد. (11)

اما متاسفانه اين فريادها و خروش‌هاى الهى بر جان و قلب‏هاى ‏غافل كارگر نيفتاد و دوباره هر كس به انديشه دنيايى خويش مشغول‏ و كارهاى روزمره خويش را استمرار بخشيد و چنان شد كه بنى‏اميه ‏احكام الهى را تعطيل كردند؛ نيك‌مردان تنها مانده ميدان را به ‏شهادت رساندند و تاريخ را براى هميشه سوگمند از بين رفتن حق و عدالت و حاكميت امامت راستين ساختند.


تاكيد بر استمرار برائت

معاويه به مروان كه از كارگزاران حكومتى او بود، نامه نوشت و از او خواست دختر عبدالله بن جعفر را براى يزيد خواستگارى كند. عبدالله تصميم درباره اين موضوع را به دائى فرزند خويش امام‏حسين عليه‌السلام واگذار كرد. امام فرمود: از خداوند خواستارم كه مورد پسندى از آل محمد را براى دختر عبدالله برگزيند. همگى در مسجد اجتماع كردند. مروان در حضور مردم گفت: اميرمومنان معاويه به ‏من دستور داده كه هر قدر از مهر را كه پدرش بگويد، قبول كنم و تمامى بدهكارى پدرش را بپردازم. افزون آن كه صلح بين دو فاميل‏ نيز برقرار خواهد شد. امام حسين عليه السلام پس از حمد و ثناى الهى و بيان فضايل اهل‏بيت عليهم‌السلام پاسخ داد: اين كه گفتى مهرش هر قدر باشد، معاويه قبول كرده، سوگند به جان خود كه در صورت ‏تصميم، ما بر مهر السنه چيزى اضافه نمى‏كنيم. و اين سخن كه ‏بدهكارى پدرش هر چه باشد، پرداخت مى‏كند، هيچ گاه زنان ما بدهكاري‌هاى ما را نپرداخته‏اند؛ و اما مصالحه و سازش، ما افرادى ‏هستيم كه به خاطر خدا با شما دشمنى كرديم و براى دنيا با شما صلح نخواهيم كرد. خويش نسبى نتوانسته است مانع از اين كار شود تا چه رسد به ازدواج و خويشى سببى.

سپس حضرت دختر عبدالله را به عقد قاسم ابن محمد بن جعفر درآورد و باغى كه خود در مدينه و به نقلى در سرزمين عقيق ‏داشت. به دختر خواهر خويش بخشيد. (12)

www.tebyan.net

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:26  توسط اسلام  | 

سرفصل‏هايى از حركت سياسى امام سجادعليه السلام در نهضت كربلا

سرفصل‏هايى از حركت سياسى امام سجادعليه السلام در نهضت كربلا

در اين مقاله، مرحله دوم از نهضت كربلا كه دوره پيام‏رسانى و تثبيت ارزش‏هاى نهضت، به رهبرى امام سجاد عليه السلام مى‏باشد، مورد بررسى قرار گرفته است. نويسنده، انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى، مبارزه با حاكمان اموى، افشاگرى چهره بنى‏اميه، بيدارى افكار عمومى و معرفى اهل‏بيت عصمت و طهارت را از جمله سرفصل‏هاى تلاش سياسى امام سجاد عليه السلام در نهضت عاشورا مى‏داند. و با اشاره به راهبرد سياسى امام عليه السلام در زنده ‏نگه ‏داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا، برانگيختن نهضت‏هاى خونخواهى حسينى پس از قيام را يكى از دستاوردهاى تلاش آن حضرت مى‏شمارد.

پيش درآمد

امام على ‏بن‏الحسين عليه السلام، مشهور به زين‏العابدين و سجاد، بنا به نقل مشهور در سال 38 هجرى در مدينه به دنيا آمد.[1] در هنگام حادثه كربلا 22 يا 23 سال سن داشته و بنا به نظريه بيشتر دانشمندان اسلامى از برادر شهيدش حضرت على‏اكبر، كوچك‏تر بوده است.[2]

حيات اجتماعى، فرهنگى، سياسى و علمى امام سجاد عليه السلام از زواياى گوناگون قابل بررسى است. يكى از ابعاد زندگى امام سجاد عليه السلام همراهى او در قيام كربلا و پيام‌رسانى آن نهضت بزرگ است. اين نوشته تنها از همين زاويه به زندگى امام ساجدان نگريسته و به مرور صحنه‏هاى حضور و نقش سياسى آن حضرت در حادثه كربلا پرداخته است.

امام زين‏ العابدين عليه السلام در زماني رسالت دشوار خود را آغاز كرد كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت. ايشان حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيت‏ها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنه‏دار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت. اين رويكرد امام سجاد عليه السلام زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر و امام صادق عليهم السلام گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.

نهضت ماندگار

قيام بزرگ عاشورا ماندگارترين نهضت اسلامى است كه در محرم سال 61 قمرى روى داده است. اين نهضت داراى دو مرحله بود. برهه نخست، آفرينش و شكل‏گيرى و جهاد و جانبازى و دفاع از كرامت اسلامى و دعوت به اقامه عدل و احياى دين محمدى و سنت و سيره نبوى و علوى بوده كه به رهبرى امام حسين عليه السلام از نيمه ماه رجب سال 60 هجرى آغاز و در دهم محرم سال 61 هجرى به فرجام رسيد. مرحله دوم، دوره پيام رسانى و تثبيت ارزش‌هاى نهضت و عرصه جهاد فرهنگى و تبيين آرمان‏هاى آن قيام مقدس بود كه به رهبرى امام على‏بن‏الحسين عليه السلام تداوم يافت.

امامت شيعه و رهبرى نهضت كربلا در عصرى به امام سجاد عليه السلام منتهى گشت كه او به همراه نزديك‏ترين افراد خاندان على عليه السلام به اسارت مى‏رفتند. آل على عليه السلام آماج تيرهاى ستم و تهمت و افترائات سياستمداران بنى‏اميه قرار داشتند، ارزش‌هاى دينى دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته، روحيه شجاعت و حميت اسلامى و باورهاى دينى مردم سست، احكام دينى بازيچه نالايقان اموى شده، خرافه‌گرى رواج يافته، روحيه شهامت و شهادت طلبى در زير شلاق و شكنجه و ارعاب امويان محو گشته بود. سخت‏گيرى‏هاى بى‏حد و حصر، مصادره اموال و تخريب خانه‏هاى آل‏هاشم، محروم ساختن آنها از امتيازات جامعه اسلامى، جلوگيرى مردم از هر گونه ارتباط با خاندان وحى و به انزوا كشاندن امام معصوم عليه السلام از مهم‏ترين سياست‏هاى حاكمان اموى در مبارزه با اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده است.[3]

امام زين‏العابدين عليه السلام در چنين عصر و جوى رسالت دشوار خود را آغاز كرد. در صورتى كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت.[4] ايشان حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيت‏ها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنه‏دار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت. اين رويكرد امام سجاد عليه السلام زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر و امام صادق عليهم السلام گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.[5]

شاهد واقعه

در زمينه حضور امام سجاد عليه السلام در نهضت حسينى جاى ترديدى نيست. اما از صحنه‏هاى اجتماعى و سياسى امام سجاد عليه السلام در برهه آغازين نهضت، آگاهى‏هاى زيادى از تاريخ به دست نمى‏آيد، يعنى از نيمه رجب، نقطه آغاز نهضت كربلا تا شب دهم محرم، آخرين شب حيات امام حسين عليه السلام هيچ‏گونه گزارشى در منابع تاريخى به چشم نمى‏خورد؛ آنچه كه هست از اين تاريخ به بعد است.[6]

اولين صحنه گزارش شده حيات اجتماعى و سياسى امام زين‏العابدين عليه السلام در قيام حسينى، مربوط به شب عاشوراست. او خود مى‏گويد:

"شامگاه شب عاشورا، پدرم ياران خود را به نزد خويش فراخواند. من در حالى كه بيمار بودم، خدمت پدر رفتم تا گفتار او را بشنوم. پدرم فرمود: خدا را ستايش مى‏كنم و در تمام خوشى و ناخوشى او را سپاس مى‏گويم... من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتى فرمانبردارتر و به صله‏رحم پاى‏بندتر از اهل‏بيتم نمى‏شناسم. خداوند شما را جزاى نيك عنايت كند. من مى‏دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى‏دهم و بيعت خود را از شما برمى‏دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل‏بيت مرا بگيريد و در شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خويش را برايتان مقرر دارد. اين مردم تنها مرا مى‏خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند." [7]

امام على‏بن‏الحسين عليه السلام در آن شب كه بيمار نيز بود، شب غريبى را سپرى مى‏كرد و با چشمان خويش عظمت روح حسين‏بن‏علىعليه السلام و شهامت و وفادارى اصحاب را مي ديد و خود را براى روزهاى واپسين آماده مى‏ساخت.

در صحنه اي ديگر از آن شب مى‏خوانيم كه امام سجاد عليه السلام مى‏فرمايد:

«شبى كه بامداد آن پدرم كشته شد، من بيمار بودم و عمه‏ام زينب پرستار من بود. پدرم در حالى كه اين بيت‏ها را زمزمه مى‏كرد نزد من آمد:

يا دهر افٍّ لك من خليل كَمْ لَكَ فى الاشراق و الأَصيل

من طالبٍ و صاحبٍ قتيل و الدّهر لايقَنُع بالبديل

و انّما الأمر الى الجليل و كلُّ حىٍّ سالكُ سبيل[8]

من مقصود پدرم را از خواندن اين بيت‏ها دريافتم و بغض گلويم را گرفت اما گريه خود را باز داشتم و دانستم كه مصيبت فرود آمده است».[9]

از نكات مهم خطبه امام اين است كه امام سجاد عليه السلام خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مى‏كوشيدند آنها را از ذريه على عليه السلام دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.

رزم زين‏العابدين در ميدان كربلا

تقريباً همه مورخان بر اين باورند كه امام سجاد عليه السلام در صحنه كربلا بيمار بود و اين بيمارى نيز حكمت و مصلحت الهى براى امت اسلام بوده تا در سايه آن وجود حجت خداوند در زمين حفظ شود و امر خلافت و وصايت رسول(ص) تداوم يابد. و به همين دليل در ميدان رزم كربلا حضور نيافت.[10]

او تنها مرد بازمانده از خاندان حسين عليه السلام بود كه از كربلا زنده بازگشت تا پرچم‏دار هدايت امت باشد. ولى در برخى از منابع از جهاد و مبارزه امام در ميدان كربلا و مجروحيت ‏و جانبازى آن حضرت سخن به ميان آمده است. فضيل‏ بن ‏زبير اسدى كوفى، از ياران امام محمد باقرعليه السلام و امام جعفر صادق عليه السلام در كتاب خود «تسمية من قتل من اهل بيته و شيعته»[11] مى‏نويسد:

«كان على‏ بن‏الحسين عليه السلام عليلاً و ارتثّ يومئذٍ و قد حضر بعض القتال، فدفع الله عنه و اخذ مع‏النساء».[12]

امام على ‏بن‏الحسين عليه السلام در حالى كه بيمار بود در برهه‏اى از جنگ كربلا حضور يافت و به مبارزه پرداخت تا مجروح شد و پيكر مجروح وى را از معركه بيرون آوردند. آنگاه خداوند شر دشمن را از وى بازداشت و به همراه زنان به اسيرى برده شد.

لغت شناسان مى‏گويند واژه «ارتث» بدان معنا است كه شخصى در ميدان رزم جنگيد و سپس مجروح شد و بر زمين افتاد و در حالى كه جان داشت او را از معركه بيرون بردند.[13]

پس از واقعه

حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين عليه السلام و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على‏بن‏الحسين عليه السلام آغاز شد. حال وظيفه امام سجاد عليه السلام بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على عليهماالسلام و اسلام قرآن رهنمون گردد.

مسؤوليت سترگ پيام‏رسانى

وقايع و وظايف عاشورا بر شانه‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى‏كرد. او مى‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه، به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏هاى امام عدل و نشانه‏هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد، تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيدالله ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين عليه السلام را زنده مگذاريد»روشن بود.[14] حتى نوشته‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.[15]

حميد بن ‏مسلم، گزارش نويس حادثه كربلا مى‏گويد: لشكريان به سراغ على ‏بن ‏الحسين ‏رفتند، او بيمار افتاده بود. شمر خواست او را بكشد، چون ابن‏زياد دستور داده بود تا تمامى مردان خاندان حسين عليه السلام كشته شوند. من مانع شدم و گفتم سبحان الله! شما كودك و بيمار را مى‏كشيد؟ در اين هنگام عمر بن ‏سعد رسيد و گفت اين بيمار را آسيب نرسانيد.[16]

"يُريدونَ لِيُطفؤا نور اللهِ بأفواهِهِم و الله متُّم نوره و لوكره الكافرون"؛[17] مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آن كه خدا - گرچه كافران را ناخوش آيد - نور خود را كامل خواهد گردانيد.

نقش سياسى امام سجاد عليه السلام در عصر اسارت

امام على ‏بن ‏الحسين عليه السلام تنها مرد بازمانده از خاندان حسين عليه السلام است كه بى‏شك تداوم ‏و بقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت اوست. اكنون در اين بخش ‏به ‏سرفصل‏هاى مهمترين عملكرد امام زين ‏العابدين عليه السلام در زمينه حادثه كربلا مى‏پردازيم:

الف. انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى

مورخان اسلامى نوشته‏اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى، شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) در روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على عليه السلام بود و مردم اين شهر خاندان على عليه‌السلام را از ياد نبرده بودند. على‏ بن ‏الحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غُلى در گردن داشت وارد شهر نمودند.

على ‏بن ‏الحسين عليه السلام در سرزنش مردم كوفه چنين فرمود:

"مردم، آن كه مرا مى‏شناسد، مى‏شناسد. آن كه مرا نمى‏شناسد خود را به او مى‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على ‏بن ‏ابى‏طالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كار برده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم، آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت ‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟"

سخنان امام سجاد عليه السلام تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن ‏الحسين عليه السلام بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان شده بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى‏بُريم و با هر كس كه گويى پيكار مى‏كنيم و با آن كه خواهى در آشتى به سر مى‏بريم! يزيد را مى‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم .

امام على ‏بن ‏الحسين عليه السلام كه از موضع سست كوفيان آشنا بود، فرمود:

"هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا، هنوز زخمى كه زده‏ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غم ها گلوگير و اندوه من تسكين‏ناپذير است. از شما مى‏خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.[18]

ب. مبارزه با حاكمان اموى

مبارزه با ستم و ستم‏پيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصه‏هاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنج‏هاى فراوانى را به جان خريدند.

امام على ‏بن ‏الحسين عليه السلام نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظه‏اى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مى‏توان در مقابل ستم ‏پيشگانى چون ابن‏زياد و يزيد ( كه حتى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند)، ايستاد و حتى كلمه‏اى كه رنگ ذلت داشته باشد بر زبان نراند.

اولين رويارويى و برخورد امام زين ‏العابدين عليه السلام با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن‏زياد نمودند، عبيدالله ‏بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن‏زياد گفت:

مگر خداوند على‏ بن ‏الحسين را نكشت؟ امام علىعليه السلام فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت خداوند او را كشت، امام عليه السلام فرمود: «الله يتوفى الانفس حين موتها».

استدلال امام عليه السلام اشاره به اين بود كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين عليه السلام چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

"أ بالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة" ؛ آيا من را از مرگ مى‏ترسانى؟ مگر نمى‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.[19]

نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مى‏خورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏طلبى امام سجاد عليه السلام است و ديگر آگاهى كامل امام به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه‏ها مختلف است.

بنى‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى‏كرد اين گونه نمى‏شد. و اين خود يكى از حربه‏هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.[20]

امام على ‏بن ‏الحسين عليه السلام با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.

ج. هدايت خلق به رهبران راستين اسلام

از هنگامى كه شام به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد عليه السلام، اين شهر تنها حاكمان و فرمانروايان بنى‏اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى‏دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى‏خبرى نگاهدارند.

از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى‏دانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيده و خاندان وى به اسارت گرفته شده اند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

على ‏بن ‏الحسين عليه السلام را در حالى كه غُل بر گردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقرعليه السلام از پدرش روايت مى‏كند كه حضرت فرمود:

«من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه‏اى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم.»[21]

وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد عليه السلام بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى‏خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را در يابند. اين وظيفه خطيري بود كه بايد انجام مى‏شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود.

امام زين ‏العابدين عليه السلام در شام به اين امر همت گمارد و هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت عليهم السلام پرداخت. اكنون به خبرى كه در اين زمينه نقل شده توجه مى‏كنيم:

خاندان پيامبر(ص) را از درى به نام تو ما وارد دمشق كرده و در آستانه در مسجد، محلى كه اسرا را نگه مى‏داشتند، متوقف نمودند. در آن هنگام پيرمردى نزديك آنان آمد و گفت: سپاس خداى را كه شما را كشت و مردم را از شوكت‏تان راحت ساخت و اميرالمؤمنين يزيد را بر شما مسلط كرد. امام سجاد عليه السلام به او گفت: اى پير! آيا قرآن خوانده‏اى؟ گفت: آرى. فرمود: اين آيه را خوانده‏اى كه خداوند از قول رسولش گفت: «قل لا أسئلكم عليه اجراً الاّ المودة فى القربى»؛[22] گفت آرى. فرمود: اى شيخ! قربى و نزديكان ما هستيم. سپس فرمود آيا آيه «و آت ذى القربى حقه»[23] را خوانده‏اى؟ گفت آرى. فرمود: ما ذوى القربى هستيم. آنگاه فرمود: آيا آيه «واعْلَمُوا انمّا غَنِمتُم من شى‏ءٍ فانّ لله خُمُسه و للرّسول و لِذِى القربى‏»[24] را خوانده‏اى؟ گفت: آرى.

فرمود: اى شيخ! ذوى القربى ما هستيم. فرمود آيا آيه تطهير «انّما يُريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل‏البيت و يطهركم تطهيراً»[25] را خوانده‏اى؟ گفت آرى. فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آيه طهارت را به ما اختصاص داده است. در اين هنگام پيرمرد شامى خاموش و پشيمان ماند و گفت: خدايا من از آنچه كه با او گفتم و از بغضى كه از اينان داشتم به تو پناه مى‏برم. خدايا من از دشمن محمد و آل ‏محمد بيزارم.[26]

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:26  توسط اسلام  | 

سیره قر آنی امام حسین ع

سیره قر آنی امام حسین ع

امام حسين عليه السلام گوهر تابناك و چراغ درخشانى است كه هماره بر تارك تاريخ درخشيده و خواهد درخشيد. طالبان هدايت و انسان‏هاى خسته از ظلم و تبعيض و ذلت و ستيزه، نامردمى و ناجوانمردى را به حق رهنمون ساخته و بيدار نموده است. عنصر جاودانه‏اى كه به يقين رمز ماندگاريش را در الهى بودنش بايد جُست. سيره‏ ارجمندش را در قرآن بايد نگريست تا به حقيقتش يا شمه‏اى از حقيقتش دست يافت. امام حسين عليه السلام نه تنها شاگرد مكتب قرآن كه عِدْل و شريك قرآن است از اين‏ روست كه در فرازى از زيارتنامه‏ شريفش مى‏خوانيم: «السَّلامُ عَلَيكَ يا شريكَ القُران؛(1) سلام بر تو اى شريك قرآن» و در حديث «ثقلين» نيز همدوشى امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گرديده است.

اُنس امام با قرآن به دوران حيات جسمى محدود نمى‏شود بلكه بعد از شهادت نيز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گويد، چون سر مطهّر امام عليه السلام را به دمشق آورده بر نى حمل مى‏كردند، من پيش روى او بودم. شخصى سوره‏ كهف را مى‏خواند تا رسيد به آيه‏ شريفه‏ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَتِنَا عَجَبًا؛ آيا پنداشتى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصيح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر نى است.»

رسولُ اللَّه صلي الله عليه و آله فرمودند: «انى تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كتابَ اللَّه و عترَتى اهلَ بَيْتى فَأِنَّهُمَا لَنْ يَفتَرِقا حتَّى‏ يَردِا عَلَىّ الحوض.»(2) حال كه ائمه عليهم السلام چنين نسبت و خويشاوندى محكمى با قرآن دارند بايد تفسير قرآن را در آنان جُست كه در «وجود آنها كرامت‏ها و فضيلت‏هاى قرآن و گنج‏هاى الهى نهفته است.»«فيِهْم كوائِمُ القرآن و هُمْ كُنوُز الرَّحمان.»(3) در اين نوشتار بر آنيم كه فرازهايى از آيات نورانى قرآن را در سيره‏ علمى و عملى آن امام همام جستجو كنيم و آيات اين كتاب صامت را با نور وجود اين پرتو درخشنده به نطق آوريم.

اگر چه ما را هرگز ياراى آن نيست كه عمق شخصيت آن درياى علم و معرفت و اخلاق و معنويت را بپيمايد ولى از باب عرض ارادات به پيشگاه آن شفيع روز محشر چند جمله‏اى را به تحرير در مى‏آوريم.


1. انس با قرآن‏

انس آدمى با هر چيز ريشه در ارج و اهميتى دارد كه انسان براى آن چيز قائل است ره‏پويان راه يقين و سالكان وادى علم و معرفت از آن ‏جا كه محبوب‌ترين محبوب را ذات اقدس خداوند مى‏دانند و فقط دل در گرو او دارند، كتاب او را كه پرتوى از ذات او و واسطه سخن خداوند با بندگان است - پر منزلت و تنها طريق هدايت مى‏دانند از اين‏رو با آن انس ويژه‏اى داشته و قلب و جان و اعمال خويش را با آن گوهر حياتبخش خدايى مى‏كنند.

قرآن كريم به لزوم اين انس اشاره كرده است. از مؤمنان مى‏خواهد با تلاوت آيات آن، اولين مرحله‏ انس را بپيمايند. «فَاقْرَءُواْ مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْءَان؛(4) هر آنچه برايتان امكان دارد قرآن بخوانيد.»

در آيه‏ ديگر آنان‏ كه در قرآن انديشه نمى‏كنند مورد نكوهش قرار داده، مى‏فرمايد: «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلَى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؛(5) آيا به آيات قرآن نمى‏انديشند؟ يا بر دل‌هايشان قفل‏هايى نهاده شده است؟»

امام حسين عليه السلام انس ويژه‏اى با قرآن داشت چون منزلتى بزرگ براى آن قائل بود. نمونه‏اى از اين منزلت را مى‏توان در حكايت زير مشاهده كرد:

«عبدالرحمان» به فرزند امام حسين عليه السلام «الحمدللَّه رب العالمين» را آموخت، وقتى كه آن را بر پدر خواند، حضرت هزار دينار را به او بخشيد و دهان او را پر از طلا كرد. از آن حضرت دليل آن سؤال شد. حضرت پاسخ دادند: «چگونه مى‏توان كار او را [تعليم قرآن] با اين پاداش مقايسه كرد؟!»(6)

امام هدف قيام خود را اصلاح‏طلبى و امر به معروف و نهى از منكر معرفى كرد از اولين مراحل امر به معروف كه همان اندرز و نصيحت است آغاز كرد و بارها و بارها يزيديان را پند داد و تا آخرين مرحله كه گذشتن از جان خويش است در راه احياى اين عنصر مهم كوشا بود. آن حضرت در اين‏باره چنين مى‏فرمايد: من براى اصلاح در امت جدّم محمد صلي الله عليه و آله قيام كردم و امر به معروف و نهى از منكر را طالبم...»

انس امام حسين با قرآن را مى‏توان در تمام زواياى زندگيش ملاحظه كرد، نصايح و مواعظش، سيره‏ى علمى و عملى‏اش و حماسه خونينش همه و همه در قرآن و الهام گرفته از آن بود. بنابراين كوته‏بينانى كه شخصيت حماسى و قيام مردانه‏اش را زير سؤال مى‏برند و گاه بر چسب خشونت‏طلبى، عدم توجه به مصالح، بى‏سياستى، انتقام‏جويى و ... را به آن حضرت نسبت مى‏دهند اگر ريشه‏هاى قرآنى عمل آن بزرگوار را بدانند و واقعاً در پى حق و يقين باشند نه بهانه‏جويى، به حقيقت رهنمون خواهند شد.

آرى، اهل‏بيت و به ويژه امام حسين عليه السلام فرزندان پيامبر و شاگرد مكتب قرآنند پس چگونه گفتار و مواعظشان متكى به قرآن نباشد حركت و قيام حسينى از همان آغاز بر مبناى قرآن همراه بود. نه تنها ريشه‏هاى اين حماسه را مى‏توان با قرآن به دست آورد بلكه امام عليه السلام خود با استناد به آيات قرآن حركت خود را الهام گرفته از آن مى‏دانست كه نمونه‏هايى از آن را ذكر مى‏كنيم.

الف) در نخستين برخورد با والى مدينه، خود و اهل‏بيت را معدن رسالت و... معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «در حالى ‏كه يزيد مردى فاسق و شرابخوار و ... است پس چگونه امام را شايسته است كه با او بيعت كند.»(7)

ب) هنگامى كه مروان اصرار مى‏كند كه والى مدينه از امام حسين عليه السلام بيعت بگيرد امام عليه‌السلام او را پليد و خود را با استناد به قرآن «مُطهّر» بيان مى‏دارد: «اِلَيك عَنّى، أَنا مِنْ بَيْتِ الطَّهارةِ الّذين أنْزلَ اللَّهُ فيهم عَلى‏ نَبيّه: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.»(8)

ج) آنگاه كه با كاروان خود از مدينه بيرون آمد اين آيه را تلاوت فرمود: «رَبِ‏ّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِين»(9) و اين همان دعايى است كه حضرت موسى عليه السلام به هنگام خروجش با بنى‏اسرائيل آن را بر زبان جارى ساخت.

د) آنگاه كه به مكه رسيد اين آيه را تلاوت نمود: «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَى‏ رَبِّى أَن يَهْدِيَنِى سَوَاءَ السَّبِيل»(10) به اين ترتيب هجرت خود را به هجرت موسى‏ كه هر دو در جهت كوبيدن بيداد و ظلم بود تشبيه مى‏كند.

ه) پس از ورود به مكه نامه‏اى براى سران قبايل بصره نوشت و آنان را به كتاب خدا دعوت كرد: «وَ اَنا ادعوكم اِلى‏ كتابِ اللَّه و سُنة نبيّهِ.»(11)

و) وقتى كه عصر پنج‏شنبه نهم محرم عمر بن سعد فرمان حمله داد و لشكر به حركت در آمد از برادرش اباالفضل عليه السلام درخواست مى‏كند كه يك شب از امويان مهلت بگيريد تا در آن شب فقط دعا، نماز، تلاوت قرآن، استغفار و راز و نياز با خدا داشته باشد:

«فَهُوَ يَعْلَمُ أنّى كُنتُ قَدْ اُحِبُّ الصَّلوة و تلاوة كتابِهِ و كثرة الدَّعاء و الاستغفار»؛ وخداوند مى‏داند كه مننماز براى خدا و تلاوت قرآن و بسيارى دعا و استغفار را دوست مى‏داشتم.» امام آن شب به خيمه باز مى‏گردد و تمام شب را چنين مى‏كند.(12)

اُنس امام با قرآن به دوران حيات جسمى محدود نمى‏شود بلكه بعد از شهادت نيز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گويد، چون سر مطهّر امام عليه السلام را به دمشق آورده بر نى حمل مى‏كردند، من پيش روى او بودم. شخصى سوره‏ كهف را مى‏خواند تا رسيد به آيه‏ شريفه‏ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُواْ مِنْ ءَايَتِنَا عَجَبًا؛(13) آيا پنداشتى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصيح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر نى است.»(14)

«سلمة بن كهيل» گويد: سر مطهّر را ديدم كه بر نى اين آيه را مى‏خواند «فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيم؛(15) خداوند شما را از شر ايشان نگه خواهد داشت و او شنواى داناست.»(16)

امام‏حسين عليه السلام در طول سفر خود به كربلا، خدا را تنها تكيه گاه خود مى‏داند، در دومين سخنرانى خود در روز عاشورا پس از آن‏ كه هر دو سپاه آماده‏ نبرد شدند خطاب به سربازان عمر سعد فرمود: «سخن مرا بشنويد و عجله نكنيد... پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد تا كارتان بر شما مشتبه ننمايد پس درباره من تصميم گرفته مهلتم ندهيد»؛ «بى‏ترديد سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همواره دوستدار شايستگان است.»


2. اخلاص و رضايت الهى‏

اكسير حيات‏بخشى كه به كارها و افكار، رنگ جاودانگى مى‏بخشد اخلاص و انجام عمل براى رضاى الهى است خداوند در قرآن از بندگان مؤمن خويش خواسته است كه كارها را فقط براى رضاى او انجام دهند.

«صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَة؛(17) رنگ الهى بگيريد و چه چيز از رنگ الهى نيكوتر است.»

و در آيه‏ ديگر خداوند به پيامبر مى‏فرمايد: «أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثْنَى‏ وَ فُرَدَى؛ دو به دو و به تنهايى براى خدا به پا خيزيد.»

قرآن در ستايش طبقه‏اى از مجاهدان راه حق و تشويق آن‏ها مى‏فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة؛(18) در حقيقت خدا از مؤمنان جان و مالشان را به [بهاى]اين كه بهشت براى آنان باشد خريده است.»

چنان‏كه ملاحظه مى‏شود خداوند در اين آيه بهشت را بهاى جان و مال مؤمنان جهادگر مى‏شمارد اما در آيه‏اى ديگر در ستايش تعدادى از انسان‏هاى بلند پرواز مى‏فرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه»(19) در اين آيه آنان كه جانشان را با عشق به خدا مى‏فروشند هدفشان در بهشت فقط رضاى الهى است.(20)

امام حسين عليه السلام هدف اصلى سفر به كربلا را تحصيل رضاى الهى مى‏داند از اين‏رو در آغاز سفر و كنار قبر جدّ بزرگوارش صلي الله عليه و آله از خداوند مى‏خواهد كه او را به اين همه موفق بدارد و راهى در پيش رويش بگذارد كه رضاى او و رضاى رسولش در آن است.(21)

اين معنا در خطابه‏هاى ديگر آن بزرگوار نيز كاملاً مشهود است.(22)


3. اخلاق كريمانه

سخاوت، عفو و گذشت، احسانگرى و دستگيرى بينوايان نمودهايى از اخلاق كريمانه‏اى است كه در جاى جاى قرآن مى‏توان آنها را جست و امام حسين، شاگرد مكتب قرآن تجسم عينى اين صفات و اوصاف ديگر قرآنى است و ما در اين‏جا به عنوان نمونه به ذكر پاره‏اى از آن‏ها مى‏پردازيم.

3-1. گذشت‏

گذشت عالى‏ترين كرامت انسانى است به ويژه آن كه آدمى قدرت بر انتقام نيز داشته باشد. آموزه‏هاى قرآنى نه تنها به عفو در مقابل بدى تأكيد دارند بلكه در سطحى بالاتر توصيه مى‏كند كه جواب را با خوبى پاسخ دهيد «وَ أَن تَعْفُواْ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى‏؛(23) گذشت كردن شما به تقوى‏ نزديك‏تر است.»

«وَلَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَن؛(24) و نيكى با بدى يكسان نيست [بدى را] به آنچه بهتر است دفع كن.»

«عصام بن المصطلق» گويد: وارد مدينه شدم، حسين بن على عليه السلام را مشاهده نموده و خوش‏نامى و مقام و منزلتش مرا به شگفت آورد به گونه‏اى كه حسدى كه در سينه نسبت به پدرش داشتم مرا به شدت برانگيخت به او گفتم: تو پسر ابوتراب هستى؟ ايشان فرمود: آرى. شروع كردم به شتم و سب او و پدرش، حسين عليه السلام نگاهى رئوفانه به من كرد و فرمود: «اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم. بسم اللَّه الرحمن الرحيم * خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِين.»

آنگاه فرمود: آرام باش و براى من و خودت از خداوند طلب مغفرت كن اگر از ما يارى مى‏خواستى ما تو را كمك مى‏كرديم و اگر طالب حمايت بودى، تو را پشتيبانى مى‏نموديم و اگر هدايت و ارشاد طلب مى‏كردى تو را رهنمون مى‏شديم... عصّام مى‏گويد آثار ندامت و پشيمانى در چهره‏ام نقش بست. آنگاه امام فرمود: سرزنشى بر تو نيست خداوند تو را مى‏بخشايد كه مهربان‏ترين مهربانان است. آيا تو اهل شامى؟ گفتم: بلى، گفت: خداوند ما و تو را زنده نگه دارد، هر حاجت و نيازى داشتى با ما در ميان بگذار، اميدوارم كه به خواست خدا هر چه مى‏خواهى به بهترين وجهى آن را بيابى. عصّام گويد: زمين با تمام وسعتش بر من تنگ شد. دوست داشتم كه مرا در خود فرو برد. در همان لحظه ناگهان فكر كردم كه در سرتاسر زمين محبوب‌تر از او و پدرش نزد من هيچ كس وجود ندارد.»(25)

دست‏يابى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به آب و نياشاميدن آن، جان‏فشانى دو تن از ياران امام عليه السلام در ظهر عاشورا كه جهت اقامه‏ نماز تن خود را سپر بلاى آن حضرت ساختند و به شهادت رسيدند، ارادت‌هايى كه اصحاب آن حضرت در شب عاشورا ابراز كردند و در روز عاشورا تا زنده بودند نگذاشتند كه از بنى‏هاشم وارد ميدان شود و بنى‏هاشم نيز تا زنده بودند نگذاشتند امام عليه السلام وارد ميدان شود و ... همه و همه نمونه‏هايى بى‏مانند ايثارند كه در قيام امام حسين جلوه‏گر شد.

3-2. تواضع و فروتنى‏

تواضع صفت ارزشمند مردان الهى است و آنان كه پيشواى مردمند و الگوى آنان، وجود اين صفت در آنان لازمتر است. تواضع در مقابل بندگان خوب و انسان‏هاى ستم‏كشيده نوعى جوانمردى، صبر و شجاعت، اما در مقابل مستكبران و كافران نشانه‏ ذلت است. قرآن‏كريم از يك سو به نكوهش تكبر مى‏پردازد: «وَلَا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحًا؛(26) در روى زمين با تكبّر راه مرو»؛ «فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِين؛(27) بد جايگاهى است جايگاه متكبران» و از سوى ديگر لزوم تواضع را گوشزد مى‏كند «وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا؛(28) بندگان خداى رحمان كسانى‏اند كه در روى زمين به نرمى [و بدون تكبّر] گام بر مى‏دارند»؛ «وَ اخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِين»(29) امام حسين عليه السلام نيز صاحب اين سيره‏ ارزشمند قرآنى بود.

«مسعده» گويد: گذر امام‏ حسين عليه السلام به فقيرانى افتاد كه گليم خود را پهن كرده و خود را بر آن افكنده بودند (و غذا مى‏خوردند) و حضرت را دعوت نمودند، حضرت به زانو، نشست و با آنان هم خوراك شد. سپس اين آيه فوق را تلاوت نمود. آن‏گاه فقرا را به منزل خويش دعوت نمود. پس برخاستند و همراه حضرت به منزل او آمدند. حضرت به كنيز خود فرمود: «آنچه را ذخيره مى‏كردى بيرون بياور.»(30)

3-3. سخاوت‏

«جود و سخاوت» از فضايل مهم اخلاقى است، هر اندازه «بُخل» نشانه‏ پستى و حقارت و ضعف ايمان و فقدان شخصيت است «جود و سخاوت» نشانه‏ ايمان و شخصيت والاى انسانى است. در آيات قرآن هر چند واژه‏ى «جود» و «سخاوت» به كار نرفته اما تعبيراتى ديده مى‏شود كه بر اين دو مفهوم منطبق است، انفاق اموال در راه خدا، ايثار اموال و جان‏ها، انفاق از آنچه خود به آن نيازمنديم يا آن را دوست داريم، و... از جمله تعبيرات قرآن براى توصيف سخاوت است كه اكنون به چند مورد آن اشاره مى‏كنيم:

«يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلَا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُواْ وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَة...؛(31)[انصار]... هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرد. دوست دارند و نسبت به آن‏چه به ايشان داده شده در دل‌هايشان حسد نمى‏يابند، هر چند در خودشان احتياجى، [مبرم ]باشد.»

«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى‏ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيمًا وَ أَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَ لَا شُكُورًا؛(32) و غذاى (خود) را با اين كه به آن، علاقه (و نياز) دارند به مسكين و يتيم و اسير مى‏دهند (و مى‏گويند) ما شما را به خاطر خدا اطعام مى‏كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم.»

امام حسين عليه السلام اسوه‏ سخاوت بود. روايت شده كه «ابوهشام قناد» از بصره براى امام حسين عليه‌السلام كالا مى‏آورد و آن حضرت از جاى برنخاسته همه را به مردم مى‏بخشيد.(33)

«ابن عساكر» روايت كرده است: گدايى، ميان كوچه‏هاى مدينه قدم بر مى‌داشت و گدايى مى‏كرد تا به در خانه‏ امام رسيد در را كوبيد و اين چنين سرود «نااميد بر مى‏گردد امروز آن كسى كه به تو اميدوار باشد و حلقه‏ درخانه تو را حركت دهد. تو صاحب جود و معدن بخششى و پدرت كشنده‏ فاسقان بود.»

امام حسين عليه السلام مشغول نماز بود. نماز را به زودى به جاى آورد و بيرون آمده و در سيماى اعرابى اثر تنگدستى را مشاهده كرد. برگشت و قنبر را صدا زد. قنبر جواب داد (لبيّك يابن رسول‏اللَّه) فرمود: از پول مخارج ما چه قدر مانده است. عرض كرد دويست درهم كه فرمودى در بين اهل‌بيت تقسيم كنم. فرمود: آن را بياور، كسى آمده كه از آن‏ها به اين پول سزاوارتر است... اعرابى پول‏ها را گرفت و رفت در حالى كه مى‏گفت: «اللَّهُ اَعْلم حَيْثُ يجعل رسالَتَهُ؛(34) خداوند داناتر است به اين كه رسالت خويش را نزد چه كسى قرار دهد.»

3-4. احسان‏گرى‏

«أنس» گويد نزد امام حسين عليه السلام نشسته بودم در اين هنگام يكى از كنيزان آن حضرت وارد شد و با دسته‏ ريحانى كه به آن حضرت هديه كرد سلام و تحيّت گفت، حضرت نيز به او فرمود: تو در راه خدا و براى خدا آزادى.

أنس مى‏گويد: من به آن حضرت عرض كردم: اين كنيز با چند شاخه‏ ريحان كه اهميتى ندارد به شما تحيّت گفت، حال شما او را آزاد مى‏كنيد؟ حضرت فرمود: حق‏تعالى ما را چنين تربيت كرده و فرموده است:

«وَ إِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا؛(35) و چون به شما درود گفته شد شما به [صورتى‏] بهتر از آن درود گوييد يا همان را [در پاسخ‏] بر گردانيد.»


4. امر به معروف و نهى از منكر

امر به معروف و نهى از منكر محور تحقق يافتن حكميت ارزش‌ها و محو پليدي‌ها است بناى رفيع جامعه‏ اسلامى بر ستون مستحكم امر به معروف و نهى از منكر گذاشته شده و امت مسلمان بهترين امتى هستند كه براى امر به معروف و نهى از منكر برانگيخته شدند.

امام حسين عليه السلام مصداق اين آيه بود: «وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُوْلَكَ هُمُ الْمُفْلِحُون؛(36) بايد از ميان شما گروهى به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند.»

آن بزرگوار هدف قيام خود را اصلاح‏طلبى و امر به معروف و نهى از منكر معرفى كرد از اولين مراحل امر به معروف كه همان اندرز و نصيحت است آغاز كرد و بارها و بارها يزيديان را پند داد(37) و تا آخرين مرحله كه گذشتن از جان خويش است در راه احياى اين عنصر مهم كوشا بود. آن حضرت در اين‏باره چنين مى‏فرمايد: «اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الأِصلاح فى أَمّةِ جَدّى محمد صلي الله عليه و آله اُريدُ أَن آمُرَ بِالمَعروف وَانهى عنِ المُنكر...؛ من براى اصلاح در امت جدّم محمد صلي الله عليه و آله قيام كردم و امر به معروف و نهى از منكر را طالبم...»(38)

امام حسين عليه السلام در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: «الَّلهُمَّ اِنّك تَرى‏ ما يُصْنَعُ بولد نبيّك؛ خدايا تو شاهدى كه با پسر پيغمبر تو چه مى‏كنند.» همچنان كه پس از شهادت طفل شيرخوار دست مبارك خود را زير گلوى او گرفت وقتى كه دستش پر از خون شد آن را به طرف آسمان پاشيد و گفت: آن ‏چه كه اين مصيبت را بر من آسان مى‏كند اين است كه اين مصايب در محضر خدا و منظر او واقع مى‏شود.


5. ايثار

ايثار يكى از جلوه‏هاى عرفانى قيام امام حسين عليه السلام و بلكه از زيباترين آنهاست، جلوه‏اى كه قرآن كريم بسيار بر آن تأكيد كرده و در نمودهاى مختلف ظاهر گشته است، شهادت در راه خدا و انفاق مال كه آيات بسيارى درباره آن‏ها نازل شده از اين جمله است؛ اوج ايثار و از خودگذشتگى را در ليلةالمبيت كه على عليه السلام به جاى پيامبر خوابيد مى‏توان ملاحظه كرد و خداوند مدال «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه...»(39) را درباره‏ آن بزرگوار نازل كرد.

در سوره‏ انسان نيز درخشش ديگرى از اين فداكارى را كه ناظر بر اهل‏بيت است ملاحظه مى‏كنيم «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى‏ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيمًا وَ أَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّه...»(40)

اساس قيام امام‏حسين عليه السلام و ياران آن بزرگوار كه برگرفته از مكتب آن حضرت است بر محور از خودگذشتگى است. عدم قبول بيعت امام با امويان و از خود گذشتن براى اثبات حقيقت نمونه‏ بارز ايثار آن بزرگوار بود.

دست‏يابى حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به آب و نياشاميدن آن، جان‏فشانى دو تن از ياران امام عليه السلام در ظهر عاشورا كه جهت اقامه‏ نماز تن خود را سپر بلاى آن حضرت ساختند و به شهادت رسيدند، ارادت‌هايى كه اصحاب آن حضرت در شب عاشورا ابراز كردند و در روز عاشورا تا زنده بودند نگذاشتند كه از بنى‏هاشم وارد ميدان شود و بنى‏هاشم نيز تا زنده بودند نگذاشتند امام عليه السلام وارد ميدان شود و (41)... همه و همه نمونه‏هايى بى‏مانند ايثارند كه در قيام امام حسين جلوه‏گر شد.

«محمدعلى جناح» سياستمدار پاكستانى در اين‏باره مى‏گويد: «هيچ نمونه‏اى از شجاعت بهتر از آن‏ كه امام حسين عليه السلام از لحاظ فداكارى نشان داد در عالم پيدا نمى‏شود»(42) دانشمند اروپايى «موريس دوكبرى» نيز مى‏نويسد: «امام حسين براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه از جان و مال و فرزند گذشت...»(43)


6. توكّل‏

يكى ديگر از آموزه‏هاى ارجمند قرآنى توكل است، كارها را به خدا سپردن و دل از هر چه غير اوست بركندن، به يك مبدأ خبير قادر تكيه كردن و در راه او گام برداشتن است چرا كه قرآن خود فرموده است: «و مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه؛(44) هر كس بر خدا توكل كند خدا او را كافى است»: «عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُون.»(45)

امام‏حسين عليه السلام در طول سفر خود به كربلا، خدا را تنها تكيه گاه خود مى‏داند، در دومين سخنرانى خود در روز عاشورا پس از آن‏ كه هر دو سپاه آماده‏ نبرد شدند خطاب به سربازان عمر سعد فرمود: «سخن مرا بشنويد و عجله نكنيد... پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد تا كارتان بر شما مشتبه ننمايد پس درباره من تصميم گرفته مهلتم ندهيد»؛ «بى‏ترديد سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همواره دوستدار شايستگان است.»(46)


7. جامع اضداد

عده‏اى چنين مى‏پندارند كه انسان‏هايى كه اهل عبادت و تهجّد، عرفان و خلوت گزينى‏اند در صحنه‏ اجتماع حضورى مؤثر نداشته و بالعكس انسان‏هاى حماسى و قاطع، از روحيه لطيفى برخوردار نيستند.

اما انسان قرآنى در عين صلابت و قاطعيت، رؤوف و در عين تهجّد شبانگاهى چون شير در روز، بر دشمنان مى‏غرّد قرآن رهبانيت را نمى‏پذيرد و در عين حال قطع ارتباط با خالق را نيز رد مى‏كند.

از يك‏سو بر جهاد و شهادت، هجرت و امر به معروف و نهى از منكر به عنوان عناصر كليدى شجاعت و حضور مؤثر در جامعه تأكيد مى‏كند و از ديگر سو مؤمنانى را مى‏ستايد كه شب‌ها به نجواى با معبودشان مى‏پردازند.

قرآن از يك سو نجواى «وَ مِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّك»(47) سر مى‏دهد و از سوى ديگر بانگ «وَ قَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كَآفَّة»(48) بر مى‏آورد و حسين عليه السلام نيز چنين بود، آميزه‏اى از حماسه و دلاورى و شجاعت و عرفان و معنويت، دعاى عرفه‏ امام حسين عليه السلام سراسر زمزمه‏هاى عارفانه او با معبود خويش است: «اِلهى مَنْ كانَتْ مَحاسِنُهُ مساوىِ فكيف لايكون مساويه مساوى؛(49) خدايا كسى كه خوبى‏هايش بدى است چگونه بدي‌هايش بدى نباشد.»

جملات عارفانه‏ امام تنها يك روى سكه‏ شخصيت است اما روى ديگر شخصيت حماسى و قهرمانى است كه با سلاح خون به ديدار شمشير مى‏رود و چنين مى‏سرايد كه:«اِنْ كانَ دينُ مُحَمَّدٍ لَمْ يَسْتَقِم اِلاَّ بِقتلى يا سيوف خذينى؛(50) اگر دين محمد صلي الله عليه و آله جز با كشتن من پايدار نمى‏ماند پس اى شمشيرها مرا دريابيد.»

سرور و سالار شهيدان از جمله كسانى بود كه به اين مقام شريف نائل گشته بود و همواره ياد خدا مى‏كرد موقع حمله به دشمن ذكر «لاحول ولا قوّة اِلّا باللَّه العلىّ العظيم» مى‏گفت. هنگام احساس خطر مرگ «اناللَّه و انا اليه راجعون» بر زبان جارى مى‏ساخت. هنگام رسيدن به كربلا از بلاها و مصيبت‏هاى آن به خدا پناه مى‏برد «الّلهم أَعوذُبِكَ مَنِ الكَربِ وَ البَلاء.»


8. جاودانگى‏

قرآن كريم كتابى است كه با گذشت زمان رنگ كهنگى بر چهره‏ مفاهيم بلندش نمى‏نشيند و همواره ماندگار و جاودانه است. مردى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد چگونه است كه قرآن با بحث و گفتگو در مورد آن فرسوده نمى‏شود و همواره شاداب و تازه است؟ حضرت فرمودند: «بدان جهت كه خداوند قرآن را مخصوص عصر و دورانى خاص قرار نداد. همچنان كه آن را به مردم خاصى اختصاص نداده است بلكه قرآن براى همه‏ اعصار جديد و نزد هر گروهى تا به قيامت تازه است.»(51)

از آنجا كه سرشت سيره‏ گفتارى و رفتارى امام‏حسين عليه السلام با آموزه‏هاى قرآنى عجين گشته است، شخصيت، قيام و سيره‏ او جاودانه است. حضرت زينب، شير زن كربلا، اين جاودانگى را پيش‏بينى كرده و خطاب به امام سجاد در دلدارى آن حضرت بعد از واقعه دلخراش عاشورا مى‏فرمايد: «... بر فراز آرامگاه پدرت قبله‏اى ترتيب خواهد داد كه نشانه‏هايش كهنه نمى‏گردد و گذشت روزگار آن را از بين نمى‏برد، هر چه ستمگران براى نابودى آن كوشش كنند، هرگز به خواسته‏ خود نائل نمى‏شوند، پيوسته شكوه و جلال آن رو به افزايش است.»(52)

شيخ «عبدالحسين الاعم» شاعر متعهّد عرب در سوگ شهادت آن حضرت شعرى ناظر به همين معنا دارد كه:

«گرچه جسم مطهّر حسين عليه السلام در صحراى كربلا مدتى اندك بدون دفن باقى ماند... ليكن قبر او در درون سينه و قلب دوستدارانش تا ابد جاى دارد.»(53)


9. حق تلاوت قرآن‏

در قرآن، ايمان‏آورندگان به اين كتاب الهى كسانى معرفى شدند كه حق تلاوت را به جاى آورند: «الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُوْلئكَ يُؤْمِنُونَ بِه؛(54) كسانى كه كتاب آسمانى به آن داديم و آن ‏را چنان كه بايد مى‏خوانند ايشانند كه بدان ايمان دارند.»

امام صادق عليه السلام درباره‏ چگونگى رعايت حق تلاوت قرآن مى‏فرمايد: «آياتش را روشن و شمرده مى‏خوانند، سعى مى‏كنند معنايش را بفهمند، احكام و فرامينش را به كار مى‏بندند و به وعده‏هايش اميدوارند و از عذابش مى‏ترسند... به خدا سوگند كه حق تلاوت قرآن به حفظ آيات و پشت‏سر هم خواندن حروف و كلمات و تلاوت سوره‏ها و مطالعه حواشى آن نيست...»(55)

امام حسين از كسانى بود كه در گفتار و كردار حق تلاوت قرآن را رعايت كرد از اين‏رو در قسمتى از زيارت‏نامه‏اش مى‏خوانيم: «أشهد أنّكَ...تَلَوتَ الكتاب حَقَّ تِلاوَتِهِ...؛(56) گواهى مى‏دهم كه تو حق تلاوت قرآن را ادا نمودى» و نيز آن حضرت خدا را به خاطر فراگيرى معناى قرآن و رسيدن به مقام فقاهت دينى حمد و سپاس مى‏گويد:«اللهم اِنى اَحْمَدُكَ عَلى‏ ان اَكْرَمْتَنا بِالنَّبُوَّةِ وَ علَّمْتنَا القرآن و فقَّهتَنا فى الدّين.»(57)


10. حق‏گويى‏

قرآن كريم خود سخن حق است «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِين»(58)؛«وَ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏ّ...»(59)

امام حسين عليه السلام نيز زندگى و گفتارش بر مبناى حق و راستى بود چرا كه بر مبناى آيه‏ تطهير امامان از هر گونه ناحق و پليدى مبرّايند. در بخشى از زيارت آن بزرگوار كه خطاب به ايشان است مى‏خوانيم: «أَنَّ الحقَّ مَعَكَ و اِلَيْكَ وَ أنتَ أهْلُهُ و مَعْدِنُه؛(60) همانا حق با تو و به سوى توست و تو اهل حق و معدن آن هستى.»


11. چند بُعدى بودن‏

قرآن كريم كتابى است كه از زواياى مختلف مى‏توان به آن نگريست هر چند همه‏ اين ابعاد در يك جهت و آن هم هدايتگرى است آيةاللَّه جوادى آملى در اين‏باره چنين مى‏نويسد: «آيات قرآن كه خود را هدايتگر مردم مى‏داند «هدىً للنّاس»(61) طورى تنظيم شده است كه هر كس مى‏تواند به مقدار سطح فكر خود از خرمن معارف و مآثر آن خوشه‏اى بر گيرد، هم براى عارفان، حكيمان و ساير انديشوران برنامه‏ هدايتى دارد و هم براى توده‏ مردم و اعراب بيابانگرد. سالار شهيدان، حسين‏بن على عليه السلام همانند قرآن در چهره‏هاى گوناگون براى مردم جهان درخشيد، براى عارفان در چهره‏ دعاى عرفه، براى زمامداران حامى قسط و عدل و حامى مستضعفان و محرومان در چهره‏ نهضت و قيام عليه طغيانگران امويان، براى پرهيزكارى در چهره‏ تارك دنيا و براى ديگران در چهره‏هاى ديگر...»(62)


12. حضور در محضر الهى‏

عارف، عالَم را محضر خدا مى‏داند و او را شاهد و ناظر بر جميع امور مى‏شمارد. در قرآن كريم مى‏خوانيم كه «قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون ...؛(63) و بگو [هر كارى مى‏خواهيد] بكنيد كه به زودى خدا و پيامبر و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست.»

امام حسين عليه السلام در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: «الَّلهُمَّ اِنّك تَرى‏ ما يُصْنَعُ بولد نبيّك؛(64) خدايا تو شاهدى كه با پسر پيغمبر تو چه مى‏كنند.» همچنان كه پس از شهادت طفل شيرخوار دست مبارك خود را زير گلوى او گرفت وقتى كه دستش پر از خون شد آن را به طرف آسمان پاشيد و گفت: «هَوّن عَلىّ ما نَزَل بىِ أنّه بعين اللَّه؛ آن ‏چه كه اين مصيبت را بر من آسان مى‏كند اين است كه اين مصايب در محضر خدا و منظر او واقع مى‏شود.»

امام در قتلگاه و عروجگاه، عصر عاشورا در نيايشى عاشقانه با تن و بازوى زخمدار چنين عرضه مى‏دارد: «بر قضا و حكم تو صبر مى‏كنم، اى خداى من، جز تو خدايى نيست. اى فريادرس فريادگران.»


13. خوف و خشيت الهى‏

قرآن كريم مؤمنان را مى‏ستايد كه فقط از خدا مى‏ترسند و جز او از كس ديگر هراس ندارند:«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّه ...؛(65) كسانى كه پيام‏هاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند... .»

سيره‏ عملى امام حسين در جريان كربلا مصداق واقعى اين آيه است چرا كه اگر ترس از نابودى خود و فرزندانش را داشت هرگز پاى به اين صحنه‏ پرمخاطره نمى‏گذاشت. امام در زمره‏ عارفانه خود در دعاى عرفه چنين مى‏فرمايد كه: «الّلهم اخشاك كأنى أراك؛(66) خدايا مرا آنچنان قرار ده كه از تو بيمناك باشم به طورى كه گويا تو را مى‏بينم.»


14. مقام ذكر

از ديگر اوصاف پارسايان رسيدن به مقام ذكر است. ياد خدا را در دل داشتن و همواره به ياد او بودن، ياد خدا مايه‏ آرامش است: «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَنُّ الْقُلُوب»(67) و مؤمنان راستين آنانند كه خريد و فروش و مشغولات دنيوى آن‏ها را از ياد خدا غافل نمى‏سازد. «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تَجارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّه...»(68)

سرور و سالار شهيدان از جمله كسانى بود كه به اين مقام شريف نائل گشته بود و همواره ياد خدا مى‏كرد موقع حمله به دشمن ذكر «لاحول ولا قوّة اِلّا باللَّه العلىّ العظيم» مى‏گفت(69) هنگام احساس خطر مرگ «اناللَّه و انا اليه راجعون» بر زبان جارى مى‏ساخت(70) هنگام رسيدن به كربلا از بلاها و مصيبت‏هاى آن به خدا پناه مى‏برد «الّلهم أَعوذُبِكَ مَنِ الكَربِ وَ البَلاء.»(71)

و بالاخره دشمنان خود را سرزنش مى‏كند كه: «شيطان بر شما مسلط شده و ياد خداى بزرگ را فراموشتان ساخته، ننگ بر شما و آنچه مى‏خواهيد، ما از خداييم و به سوى خدا باز مى‏گرديم.»(72)


15. صبر و تسليم‏

صبر در برابر مصيبت‏ها و تسليم در برابر اراده الهى يكى ديگر از خصلت‏هاى نيك عارفان است. عارف معتقد است كه آنچه در عالم وجود واقع مى‏شود قضاى الهى است و تا چيزى از جانب او مقدّر نشده باشد واقع نمى‏شود. اگرچه حركت و تلاش براى دگرگونى وضع موجود و تغيير ناهنجارى‏هاى خود، قضا و قدر الهى و مرزى جدا از آن ندارد.

امام حسين عليه السلام عبد صالح خدا بود و تجسم عينى آيات الهى. در عين حال كه پهلوانى بزرگ بود، عابدى تمام عيار و عارفى كامل در پيشگاه الهى بود. از «مصعب زبيرى» روايت شده كه گفت: « حسين عليه السلام با فضيلت و متمسّك به دين بود و نماز و روزه و حج او بسيار بود.»

در قرآن كريم هفتاد بار مقوله‏ صبر مطرح شده كه ده مورد آن مرتبط با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله است. خداوند به مؤمنان دستور داده از صبر و صلوة براى حل مشكلات كمك بگيريد. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوة»(73) و در آيه ديگر «صبر و تقوا» از استوارترين امور شمرده شده است «وَ إِن تَصْبِرُواْ وَ تَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور.» (74) «تسليم» نيز اگرچه از جنس صبر است اما مقامى بالاتر است در مقام تسليم «خود»ى باقى نمى‏ماند تا انسان بگويد آنچه را جانان مى‏پسندند مورد پسند من است بلكه خود و هرچه را در اختيار دارد تسليم مولاى خود مى‏كند.

سخن حضرت اسماعيل كه در جواب «يا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى‏ فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُك» (75) گفت: «يَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّبِرِين؛(76) مأموريت خود را انجام بده كه اگر خدا بخواهد مرا صابر خواهى يافت» نشانه‏ دست‏يابى آن حضرت به مقام تسليم و تفويض است.» (77)

حسين عليه السلام قهرمان صبر و تسليم است و گفتار و كردارش بر آن گواه. آن بزرگوار در وصيت‏نامه‏ خود كه به محمدبن حنفيه نوشته فرموده است: «هر كس مرا رد كند و از يارى من سر باز زند صبر مى‏كنم تا خدا بين من و قوم اموى حكم كند كه او بهترين حكم‏كنندگان است.» (78)

صبحگاه عاشورا ياران خويش را چنين به صبر فرا مى‏خواند كه: «اى كريم زادگان! صبورى كنيد زيرا مرگ چونان پلى است كه شما را از سختى‏ها و آسيب‏ها عبور داده و به بهشت‏هاى پهناور و نعمت‏هاى جاودانه مى‏رساند...» (79)

در ظهر عاشورا نيز كه تنور جنگ به شدت گرم شده بود، به شخصى كه وقت نماز را به ايشان يادآورى كرد فرمود: «نماز را به يادمان آوردى خدا تو را از نمازگران قرار دهد، بلكه اكنون وقت آن است، از دشمنان بخواهيد كه دست از جنگ بشويند تا نمازمان را بخوانيم.» و چون آنان حاضر به اين امر نشدند، سعيدبن عبداللَّه حنفى و زهير بن قين، پاسدارى از جان امام را بر عهده گرفته و در اين راه شهيد شدند.

در قتلگاه و عروجگاه، عصر عاشورا در نيايشى عاشقانه با تن و بازوى زخمدار چنين عرضه مى‏دارد: «بر قضا و حكم تو صبر مى‏كنم، اى خداى من، جز تو خدايى نيست. اى فريادرس فريادگران.» (80)


16. عبادت‏

«عبادت» پيوند مخلوق با خالق و اوج كمال انسانى و ارج بخشيدن خداوندى است كه نعمات فراوانى به ما عطا كرده است. قرآن كريم، گاه پرستش را هدف آفرينش و گاه عامل نفى سلطه‏هاى شيطانى، و گاه زمينه‏ وحى و پيامبرى و ... معرفى مى‏كند. خداوند در اين زمينه مى‏فرمايد: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون؛(81) و جن و انس را نيافريديم جز براى آن كه مرا بپرستند.»

امام حسين عليه السلام عبد صالح خدا بود و تجسم عينى آيات الهى، در عين حال كه پهلوانى بزرگ بود، عابدى تمام عيار و عارفى كامل در پيشگاه الهى بود. از «مصعب زبيرى» روايت شده كه گفت: « حسين عليه السلام با فضيلت و متمسّك به دين بود و نماز و روزه و حج او بسيار بود.» (82)

«عقاد» نيز گويد: علاوه بر نمازهاى پنجگانه نمازهاى ديگر بجاى آورد و علاوه بر روزه‏ ماه رمضان در ماه‏هاى ديگر هم روزهائى را روزه مى‏گرفت و در هيچ سال حج خانه‏ خدا از او فوت نشد مگر آن‏ كه ناچار به ترك شده باشد. (83)

امام حسين عليه السلام انس ويژه‏اى با نماز داشت. چنان‏كه قبلاً بيان شد از برادرش حضرت اباالفضل خواست يك شب از امويان مهلت بگيرد تا در آن شب فقط به دعا، نماز، تلاوت قرآن و استغفار و راز و نياز با خدا بپردازد.

در ظهر عاشورا نيز كه تنور جنگ به شدت گرم شده بود،به شخصى كه وقت نماز را به ايشان يادآورى كرد فرمود: «نماز را به يادمان آوردى خدا تو را از نمازگران قرار دهد، بلكه اكنون وقت آن است، از دشمنان بخواهيد كه دست از جنگ بشويند تا نمازمان را بخوانيم.» و چون آنان حاضر به اين امر نشدند، سعيدبن عبداللَّه حنفى و زهير بن قين، پاسدارى از جان امام را بر عهده گرفته و در اين راه شهيد شدند. (84)


17. عزت‏طلبى و ذلّت ستيزى‏

عزّت از آن خداست و هر كس طالب عزت است بايد آن را نزد خدا بجويد «مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا.»(85) در قرآن كريم خطاب به پيامبر خود مى‏فرمايد كه: «وَ لَن تَرْضَى‏ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصارى حَتَّى‏ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم؛ (86) يهود و نصارى‏ هرگز از تو خشنود نخواهند شد تا زمانى كه از آنان تبعيت كنى.» بنابراين در صورتى كه پيامبر ذلت تبعيت از آنان را بپذيرد تا آن‏ها از او خشنود مى‏گردند و توطئه نكنند. اما در ادامه آيه خداوند به پيامبر دستور مى‏دهد كه بگويد: «إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى‏» (87) به طور قاطع و با عزت تمام سخن آنان را رد كند.

اساساً نفوذناپذيرى از صفات قرآن است، هرگونه بطلان، دروغ، تحريف، تغيير و شكست در آن راه ندارد. از اين‏رو درباره‏ صفت قرآن در اين كتاب مى‏خوانيم «إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لَّا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِه؛ (88) اين كتاب نفوذناپذير [و صاحب عزّت] است هيچ باطلى چه از پيشِ رو يا از پشت سر به آن راه نمى‏يابد...»

امام عليه السلام در روز عاشورا در مقابل سپاه دشمن فرياد بر آورد كه: «آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخيّر ساخته يا شمشير كشيده آماده جنگ شوم و يا لباس ذلّت بپوشم و با يزيد بيعت نمايم ولى ذلت از ما بسيار دور است.»

سيره‏ امام حسين عليه السلام نيز بر مبناى همين حبل متين الهى بود و لحظه‏اى تن به ذلت و سر به خوارى نداد و سطر سطر قيام او نشانگر عزت‏مدارى و پايدارى بر راه هدايت الهى بود.

امام عليه السلام در روز عاشورا در مقابل سپاه دشمن فرياد بر آورد كه: «آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخيّر ساخته يا شمشير كشيده آماده جنگ شوم و يا لباس ذلّت بپوشم و با يزيد بيعت نمايم ولى ذلت از ما بسيار دور است.» (89)

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:6  توسط اسلام  | 

2-بسیج

                      بسیج :

بسیج، پایگاهی فرهنگی و انتظامی است که در دوران دفاع مقدس، شهادتها و شجاعتهای زیادی از خود نشان دادند. در این میدان، بسیج، عنصری کارآمد در دفاع از حد و مرزهای فرهنگی کشور به شمار می رود.

* بسیج و عوامل مؤثرش بر مسجد:

فضای مسجد :

وجود پایگاههای بسیج در مسجدها، علاوه بر ایجاد آمادگی نظامی در جوانان و امنیت ساکنان محله، در ایجاد تقویت فرهنگ شهادت و جذب افراد به ویژه جوانان مؤثر است. روحیه پرشور و پرتحرک جوانان، با فضای پر نشاط انعطاف پذیری همچون بسیج هماهنگ است و آنان را جذب می کند. 

فعالیتهای فرهنگی :

پایگاههای بسیج باید در زمینه فعالیتهای فرهنگی، کارهای حساب شده ای انجام دهند. یکی از این کارها، چاپ مجله است. یعنی هر یک از اعضا، مطلبی را فراهم می کند و به رییس بسیج تحویل می دهد، تا پس از بررسی و موافقت امام جماعت، چاپ شود و با تکثیر در اهالی محل، حس خودباوری در میان جوانان و در افزایش قدرت پژوهش و تقویت بنیه علمی آنان مؤثر می باشد و اوقات فراغت آنان را پر می کند و از تهاجم فرهنگی جلوگیری می شود.

3- آموزش و پرورش :

کودکان و نوجوانان، ساعتها به صورت مستقیم یا غیرمستقیم با این سازمان در ارتباطند و اینکه یکی از جنبه های مسجد، بُعد آموزشی آن است فعالیت های زیر از سوی آموزش و پرورش، سبب تقویت مسجد می گردد: 

- تربیت دینی :

کودکی و نوجوانی، دو مرحله مهم تربیت و شکل گیری شخصیت است. آموزش و پرورش با شیوه های تربیتی زیر می تواند دانش آموزان را در رفتن به مسجد تشویق کند.

الف) کتابهای درسی با بیان مطالبی در مورد مسجد و ثواب و آثار رفتن به مسجد را گوشزد کند.

ب) گفتار و رفتار خوب معلمان و مدیران بر دانش آموزان بسیار تأثیرگذار است.

ج) فضای داخلی مدرسه به طور غیرمستقیم دانش آموزان را به سوی فراگیری آموزشهای دینی هدایت می کند؛ مثل بخش اذان در مدرسه.

- برگزاری نماز جماعت :

برگزاری مناسب و منظم نماز جماعت، زمینه مناسبی را برای ورود دانش آموزان به مسجد را فراهم می کند. همچنین برگزاری مراسم دعاها و نیایش در مسجد محل و برگزاری کلاس قرآن در ماه مبارک رمضان در مسجد از کارهایی است که آموزش و پرورش می تواند در تقویت مسجد انجام دهد و بی توجهی به این مسائل تضعیف مساجد می شود.

4- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی :

با توجه به گستره فعالیتهای این وزارتخانه و گوناگونی ابزار فرهنگی به نظر می رسد نقش مثبتی بر مسجد داشته باشد، چاپ کتاب و رمان، تهیه و پخش فیلم و تهیه سرود و شعر در سنین گوناگون از فعالیت مهم مؤثر این وزارت است. در مقابل تهیه فیلم و نوار غیر مجاز و چاپ کتابهای ضد دینی به گونه غیرمستقیم سبب تضعیف مسجدها می شود.

5- امور مساجد :

امور مساجد، نهادی است که به طور مستقیم با مسجد در ارتباط است و کارهایی از جمله تعیین صلاحیت هیأت اُمَناء و انتخاب اعضای جدید، انتخاب امام جماعت و نظارت بر فعالیتهای مسجد را بر عهده دارد.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:6  توسط اسلام  | 

چرا "دين و دنيا"

                        عنوان مقاله: چرا "دين و دنيا" 
                        نام نويسنده: حسن رحيم پور ازغدي
                        سال انتشار: تابستان ۱۳۷۷ 
                        منبع: كتاب نقد۷- فقه دولت 


                        چرا "دين و دنيا"

                               مقدمه
"كتاب نقد" بفضل خدا مورد اقبال و توجه فرهيختگان دانشگاه، حوزه ومطبوعات قرارگرفته و اغلب شماره‏هاى آن به چاپ دوم و حتى سوم رسيده‏است.شمارگان فصلنامه، اجبارا تا ده هزار و سپس 15 هزار نسخه رسيده و اينك جاى‏شايسته خويش را در محافل علمى، پژوهشى و انتقادى يافته‏است. ممكن است‏كليه خوانندگان "كتاب نقد" با همه مفاد آن لزوما موافق نباشند اما آنچه مهم است،توجه و انتظارات اهل‏نظر نسبت‏به نشريه مى‏باشد كه رو به تزايد است. ما از خداى‏متعال مى‏خواهيم كه شايسته اعتماد و توجه افكار عمومى و محافل فرهنگى بوده‏باشيم و كفران نعمت نكنيم. همچنين لازم است از جشنواره مطبوعات سال جارى‏77 كه سه مقاله از كتاب نقد را تا مرحله نهايى مسابقات جشنواره بالا برد و به يكى‏از آن سه، يعنى سرمقاله كتاب نقد (2 و 3)، جايزه برترين سرمقاله با داورى هيئت‏داوران جشنواره را هديه نمود، تشكر كنيم. و مفيد مى‏دانيم كه گزيده‏اى ازسرمقاله مزبور را جهت اطلاع خوانندگان محترم، به چاپ برسانيم: 

                                 
"دين و دنيا"؟!
واقعيت، آن است كه معلومات دهه‏هاى اخير، در برخى محافل، دوباره مجهول شده‏اند و كسانى براى صرفه‏جويى‏در ادراك حقايق، از خود آن حقايق، صرفنظر كرده‏اند. تاكنون تقريبا اجماع بوده (و حتى مستشرقين، عليرغم اغراض‏خود، بدين اجماع، معترف بودند) كه اسلام، دين دنياساز و محيط بر مسائل انسان و مشرف بر همه حوايج او و ناظر به‏كليه كمالات و استعدادهاى اوست.
اما دستگاه فرهنگساز "ترجمه"هاى جهت‏دار و رسانه‏هايى كه متخصص دستكارى در دانايى‏هاى مردم‏اند، ثنويت‏كليسايى و تفكيك ابعاد گوناگون انسان از يكديگر را (كه بايد آن را مثله‏سازى "شخصيت انسانى" ناميد)، به فرهنگ‏اسلامى نيز نسبت داده‏اند تا در واقع، نرم‏افزار كلام آسيب‏خورده مسيحى‏ را در سخت‏افزار تعابير مذهبى مصطلح درجامعه اسلامى، به جريان انداخته و تكثير كنند. تفكيك دين از دنيا (كه مورد اتفاق كليسا و نيز رويكرد سكولار، هر دو،قرار گرفته) و تقسيم كار ميان مسيح و قيصر، ريشه در كلام كليسايى قدما (در همان قرون ميانه) داشت، گرچه شاخ وبرگ خود را بعدها داد. اما امروز، سوءتفاهم بزرگى در جريان تكوين است. سرانگشتانى آگاه به لطف بازوانى غافل، به اين‏سوءتفاهم دامن مى‏زنند. تحت نام "كلام جديد"، عقايد و حقايق مهمى، ممكن است در جهان اسلام، دستكارى شود.
سكولاريزم، گرچه مشكل اصلى‏اش با دين، در برابر "خداى شارع"، ظهور مى‏كند و على‏الظاهر با خداى خالق‏،مسئله ندارد، اما فى‏الواقع، مخالفت تعصب‏آلود سكولاريزم با "شارع و شريعت" (بويژه در تفكيك دين از حكومت)، ريشه‏در يك " الهيات" منحرف دارد. هر گونه "وضع‏گيرى اصولى" (سلبى يا ايجابى) نسبت‏به فقه، دقيقا ملهم از نوعى ربوبيات‏و مبادى كلامى خاصى است.
تقابل "دين و دنيا" و تقسيم امور به "مقدس - عرفى" يا "دينى - دنيوى"، و تقسيم حوايج انسان به "حوزه‏هاى دولتى وعمومى" (پابليك) و "خصوصى و دينى"، استناد دانش حقيقى به گزاره‏هاى تجربى و تفكيك آن از حوزه ارزشها و عدم‏تنقيح مفهوم"جوهر تخيلى اعتبار ساز"و...،جزء حلقه‏هاى وصل(بلكه فصل)"الهيات" با "احكام عملى" در غرب بوده است.
تفسير سوء يا ناقص كه از "خدا" (و صفات ربوبى) صورت گرفت و غلبه يافت، به نفى احكام خدا و حقوق‏الهى بشر ونفى تعريف دينى "حيات" و "مسئوليت" و "انسانيت" و ... انجاميد و بنابراين است كه معتقديم اگر تنقيح استوار و دقيقى‏در " الهيات" صورت نگيرد، راه سكولاريزم، مسدود نخواهد بود.
در اين شماره (كتاب نقد 2 و 3) به ابعاد كلامى سكولاريزم و نتايج فقهى آن، هر دو، پرداخته شده ولى حق، همان‏است كه عرض كردم و رخنه خطر از همان منفذ كلام آسيب‏خورده مسيحى به ذهنيت متكلم مسلمان قابل تصور است.
در اينجا مناسب مى‏بينم كه وجه نگرانى خود (به عنوان طلبه‏اى كه اشتغال اصلى او كلام‏وفقه است)، ونگرانى‏بسيارى از دوستان‏وهمفكران را دراين‏خصوص توضيح‏دهم:
اين توضيح را از نقطه‏اى شروع مى‏كنم كه اثبات و تبيين آن، شانى و فرصتى ديگر مى‏طلبد اما از مفروضات‏مسلمانى ماست: (كلام چندپاره مسيحى، "الهيات بشرى" است نه "الهيات الهى").
مراد از "الهيات الهى"، الهيات وحيانى و تحريف نشده است: "خداوند"، آنچنانچه خود را تعريف و توصيف كرده است.
و "الهيات بشرى"، تصويرى بشرى (مخلوطى از خرافه و آموزه‏هاى مكاتب فلسفى و مكاشفات غيرمنسجم وبى‏اعتبار يا كم‏اعتبار شخصى و انواع ملاحظات اجتماعى نهاد كليسا و شبه ماثوراتى از يهود و بودا و يونان و ...) درباره"خداوند" است. اينك دومين نوبتى است كه ما مسلمانان، با كلام مسيحى، از نزديك مواجه مى‏شويم. نخستين بار، دردهه‏هاى نخست صدر اسلام بود كه قرآن كريم، مستقيما و به صراحت، كلام مسيحى و يهودى و صابئى و الهيات‏مشركانه بت‏پرستان و توتم‏پرستان و تمثال‏پرستان را تخطئه فرمود. موضعگيرى كلامى پيامبراكرم(ص)، دقيقا نوعى‏اعتراض به تصويرسازى ساير اديان و فرق از "خداوند" و نحوه رابطه "ملك - ملكوت" و "ماده - معنى" و "دنيا - آخرت" بود،بعلاوه ادعاى خاتميت و جامعيت.
پس از پيامبراكرم(ص) و در دورانى كه عترت معصوم(ع)، (مفسران الهيات اصيل اسلامى)، در زنجير و تبعيد وسكوت تحميلى به سر مى‏بردند، ترجمه الهيات مسيحى و يونانى (و يهودى و مجوسى و ...)، اصول عقايد اموى و عباسى(نه اسلامى) را در حوزه تاثير خود قرارداد. دورى از معصومين و صاحبان قرآن، در مواردى، باعث ايجاد التقاط و خرافه‏ميان برخى متكلمين مسلمان شد و مدرسه‏هايى كلامى تحت‏تاثير رويكردهاى الهياتى غيراسلامى بوجود آمد.چيزهايى " مسئله" شد كه مسئله مسلمانان نبود. مسئله ديگران بود كه به حوزه‏هاى كلامى مسلمين، تزريق مى‏شد وچون گوشها بدهكار معلمان حقيقى الهيات قرآنى (اهلبيت پيامبرص) و همنشينان "ثقل‏اكبر") نبود، بتدريج صورت‏مسئله‏ها و نيز پاسخ‏هايى غيراسلامى به آنها (در باب جبر و اختيار، شرور و ...) با ظاهرى اسلامى، وارد ذهن و زبان‏محافل مسلمان مى‏گشت و منشا اختلافات و انحرافات مى‏شد.
اينك بار ديگر، آموزه‏هاى كلام متاخر مسيحى، كه به كلى، در زير ضربات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...تغيير ماهيت داده است، با هيئت و ماهيت جديدى، به سرعت ترجمه مى‏شود و مسئله‏هايى را كه در سده‏هاى اخير، درغرب، " مسئله" شده‏اند، به همراه "پاسخ‏هاى تلفيقى" (تلفيقى از مسيحيت‏با مكاتب بشرى) وارد "گفتمان كلامى"محافل اسلامى و شيعى شده‏اند.
اين نخستين تجربه جدى و جديد ما در تماس با "كلام جديد مسيحى" (پس از تاثيرات عميق "كانت" و "هيوم" و"هگل" و .. .. "ماخر" و "بولتمان" و ....) است. تصوير وسيعى در برابر ماست كه هنوز در ذهن ما با ابعاد كاملا مشخصى، شكل‏نگرفته ولى داريم از آن مى‏آشاميم و بى‏مهابا و بدون تصور درستى از مدخل و مخرج بحث، به گرداب زده‏ايم. حال آنكه"كلام مسيحى"، امروزه، حتى از آنچه در صدر اسلام بود نيز، زخم‏هاى بيشترى برداشته و خرافاتى بر خرافات پيشين‏افزوده شده است. روحى ضعيف در قالب كالبدى حجيم، در برابر ماست. شاكله‏اى منظم كه مضمون دينى ناچيزى راحمل مى‏كند. اما وقتى هاضمه قوى و ذهنيت منسجمى در اين سوى، در كار نباشد، حتى "ترجمه" هم به جاى گسترش‏افق ذهن، به تاريكى و ابهام بيشترى انجاميده و زمينه‏هاى التقاط را فراهم مى‏آورد. طلاب نوخاسته كه مايه‏اميدوارى‏اند، اگر عجول باشند و پيش از تنقيح عقايد كلامى خود (براساس نصوص قرآنى و روايى)، بر كرسى "تحليل" و"آموزگارى" تكيه زنند، مايه نگرانى خواهند شد. بويژه كه شهرت زودرس، مرد "علم" را عقيم مى‏كند. ما نبايد كاريكاتورى‏از "كلام جديد و منفعل مسيحى" را (كه به همان اندازه كلام كليسايى و قدمايى، بلكه بيش از آن، غيردينى است)، درمباحثات كلامى اسلام، بازسازى كنيم. بسيارى چيزها در اين دو سازمان كلامى (اسلامى و مسيحى) از همان ابتدا، بايكديگر متفاوت بلكه متناقض بوده است و نام مشترك "دينى"، نبايد كسى را اغفال كند.
در كلام مسيحى، از همان ابتداء و در قرون وسطى، مفاهيم متافيزيكال، به شدت در معرض تفسيرهاى‏ماترياليستى قرار داشت و نمونه "انسان دينى" كه ابداعات آقايان (و تبانى كليسا با مكاتب الحادى و خرافى) بوجود آورد،اكنون پيش چشم ماست. اينك چه داعى بر تكرار آن در جهان اسلام داريم؟! نبايد با سردى و تحقير به ماثورات الهياتى‏و تراث كلامى جهان اسلام نگريست. اردوى مقابل، اردوى مقابل است. مذاكره، منطقى است اما تقابل را نبايد از ياد برد.اين همه حساسيتهاى غلاظ و شداد كه قرآن كريم راجع به كفار و مشركين نشان مى‏دهد، آن همه مرزبندى‏هاى روشن‏نظرى و عملى ميان مؤمن و كافر، اين همه حساسيت در باب مسئله بدعت و سكوت در برابر بدعتگزاران و تحريف "كلام"از مواضع الهى خود و انتساب آموزه‏هاى بشرى به خداوند يكتبون الكتاب بايديهم‏ثم يقولون هذا من عندالله‏ (2) و... همه و همه براى آن است كه متكلم اسلامى، خود را مرزبان عقايد ناب اسلامى بداندو مسامحه و مصانعه نكند. بايد دقيق و جدى بود.
مخالفت‏بدوى كلام مسيحى با عقل، در حالى كه از "نقل" و منصوصات مورد وثوق و كافى نيز محروم بود، اينك به‏يك سمسارى (نه اصول عقايد منقح دينى) انجاميده است زيرا هر مدرسه و نظريه‏اى كه در جامعه‏شناسى دين،روانشناسى، معرفت‏شناسى و... از كمونيزم تا ليبراليزم، پديد آمده، اثرى بر آن گذارده است و هر نحله، سهمى در آن‏يافته است.
كلام جديد مسيحى، در بعد تبيينى (Discriptive) و در بيان مفاهيمى كه موضوع يا محمول قضاياى كلامى ومبادى تصورى آنها قرار مى‏گيرند، تحت تاثير مكاتب بشرى است. همچنين در بعد اثباتى (Positive) كه از تصديقات وعقايد دينى مى‏گويد و نيز در بعد سلبى (Apologetic) ، نه معلوم است كه مفاد "كان تامة" در اصول عقايد خود را از كجامى‏آورد و نه روشن است كه تفاوت "شبهه" و "مسئله" را در چه چيز، توضيح ميدهد و از كدام بنيادهاى دين و از كدام‏مدافعه كلامى، سخن مى‏گويد؟!
از روزگارى كه اصطلاح "تئولوژى" در جهان مسيحى، در آثار اريگن (3) در باب "معرفت‏خداى مسيحى" بكار رفت ودر زبان آباء كليسا، جاى اصطلاح افلاطونى "تئولوژى" را گرفت، گرچه على‏الظاهر از ميتولوژى و الهيات اساطيرى فاصله‏گرفت، اما بايد بررسى كرد كه فى‏الواقع، متكلمان مسيحى، چه مقدار توانسته‏اند از دكترين باصطلاح مؤسسان الهيات‏يونانى (شاعرانى كهن چون هومر و هسيود كه در باب خدايان سروده‏اند)، فاصله گرفتند؟! و چه مقدار در چاه و چاله‏التقاط و خرافه‏پردازى در غلتيدند؟!
اين را مى‏پرسم زيرا همه مى‏دانيم كه ترجمه آثار كلاسيك لاتين به يونان، و انتقال آموزه‏هاى اساطيرى يهودى، ازهمان آغاز، ناخالصى‏هاى بسيار در عقايد مسيحى به وجود آورد. نوع منازعات كلامى درون دينى در جهان مسيحيت،دقيقا دعواى "عقلگرايى" و "نص‏گرايى"، نبود زيرا نه نصوص اصيل و واضح بقدر كافى در دست آباء كليسا بود و نه‏عقلانيت منقح و فوق ايدئولوژيك و مهذب از مفروضات شرك‏آلود يونانى و ... وجود داشت كه به نقد ماثورات مسيحى‏بپردازد. و تقابل ( Rationalism) و (Revelationism) ، يك نامگذارى صورى و يك تفسير غيرمستند از ماجرى است.
اين است كه جشن ارتدوكسى (Fest of Orthodoxy) در 834 م كه اوج پاسداشت اصول مسيحى است، چيزى‏جز بازگشت‏به بت‏پرستى رسمى و اعتراض به شمائل‏شكنى نبايد تلقى شود و سنت‏شرق يونانى كليسا، از قرن 4ميلادى تماما صرف دفاع از تجسد كلمه ا... و الوهيت مسيح شده و مناقشات مربوط به مكتب پالاما (عقلانيت زدايى ازالهيات)، بجاى احياء دين، به فوندامنتاليزم شرك‏آميز مى‏انجامد. ضابطه آگوستينى در استعمال نوعى عقلانيت، نيز درحكمت مدرسى، گرچه تلاشى در جهت تنقيح نسبى اين الهيات بشمار آمد اما مآل روشنى نداشت.
در قطب مقابل جزم‏گرايى ارتدوكسى، جزميت لوترى بوجود آمد كه گرچه از جهاتى به حقيقت مسيحيت نزديك‏شد و بر برخى بدعت‏هاى شرك‏آميز ارتدوكسى و كاتوليكى فايق آمد اما چون از نقطه عزيمت نامنقح آغاز شد، به‏خطاهاى ديگرى انجاميد و "سكولاريزاسيون مسيحيت" را تسريع كرد. شخص لوتر، تحت‏تاثير ويليام اكامى و "راه‏نو"او (4) و زبان باستانى اومانيزم يونانى، در برابر حكمت مدرسى كاتوليك و نيز مفاهيم فلسفى قيام كرد و به مفهوم ايمان‏ناب و "بشارت لطف" و ارتباط "نجات" با كتاب مقدس پرداخت و به نوعى عرفان شخصى بدون ضوابط دست و پاگيركلامى!! ارجاع داد، اما حتى سنت لوترى، پس از او و در آغاز قرن 17، مابعدالطبيعه ارسطويى را دوباره وارد الهيات‏پروتستان كرد.
عاقبت‏خصلت ارتدوكسى شديدى، شبيه حكمت مدرسى كاتوليك بر "ربوبيات پروتستانى" نيز غالب شد. اين جنگ‏و گريز با "عقل"، محصول بدعتگزارى‏هاى مكرر، و اختلاط "وحى" با خرافات بود و اگر در قرن 18، "آيين تورع" (Pietism) ، الهيات را به حوزه تجربه آزاد شخصى، عقب راند و الهيات نظرى را "اصول جزمى" خواند و درايمان‏مابعدالطبيعى، بدعتى بزرگ را مضمرديد، درواقع، اعتراف به بن‏بست‏بزرگ كلام مسيحى بود.
در قرن 19 كه از سويى راسيوناليزم شرك‏آميز، در الهيات تاثيراتى سنگين‏گذارد و از سوى ديگر، پوزيتويزم نيزاساسا دين را فاقد مفاد "معرفت‏بخش" دانست، حس فرار از "عقل و معرفت"، در كلام جديد مسيحى تقويت‏شد. هگل،فيشته، شلينگ، فوئرباخ، و... بسيارى از رويكردهاى متعارض يا متقارب نيز در تغيير عقايد مسيحى مشاركت ورزيدند.اين تغييرات، برخى صحيح و برخى مشركانه بود.
از نيمه قرن نوزده، ديدگاههاى "فردريش شلايرماخر"، الهيات را از "مابعدالطبيعه" و حتى از "اخلاق"، تفكيك وصرفا در احساس شخصى ارتباط با خدا متمركز كرد و تا امروز، همواره، الهيات پروتستانى در نوسان ميان "رمانتيسيزم"ماخر و " راديكاليزم" كارل بارث، بسر مى‏برد.
آنچه بايد محققان جوان در حوزه كلام اسلامى را بدان توجه داد، اين است كه آنچه مآلا در جهان مسيحى تحت‏عنوان " الهيات فرا فرقه‏اى" (Meta - Confessional) مطرح شده، به نام قيام عليه الهيات فوندامنتاليست (بنيادگرايى‏دگماتيك)، در واقع، به غربال كليه الهيات قدمايى از فرقه‏هاى مختلف پرداخته تا با نوعى مصالحه، كلى‏گويى‏هاى بى‏ثمرو سمبليك را جايگزين كلام و عقايد مسيحى كند. به عبارت ديگر، تعاليم كليسايى (5) كه قرار بود به جاى حكمت اولاى‏ارسطويى و مابعدالطبيعه فلسفى او (6) بنشيند، در برابر هجوم الهيات طبيعى و بشرى (Natural Theology) و براى‏دفاع از خرافاتى چون تثليث، تجسد، تصليب و عشاء ربانى و...، ابتداء از "الهيات ماوراء عقل" ( Super Natural) گفت وسپس در برابر فشار پوزيتويزم و ... دست از مدعيات اصلى باصطلاح الهيات خود كشيد و لب الهيات و اصول عقايد دينى‏خود را به عنوان (Dogma) (آنهم با تفسير ضدارزشى و غيرعقلانى اين عبارت در " مابعد كانت") كنار گذارد، به نحوى كه‏الهيات‏عملى (پراكتيكال) مسيحيان‏رانيزبه شدت‏متزلزل وآسيب‏پذيرنمود و رابطه‏دين و دنيا، بكلى قيچى‏شد.
كار به جايى رسيد كه در كلام جديد!! اساسا معضلات قول به عيساى تاريخى، متكلم جديد را وامى‏دارد كه درعيساى اساطيرى (بخوانيد عيساى واقعى!) بيش از اين، معطل نشود و براى امروزى كردن عيسى، او را از جزميت‏تاريخى و سنت‏ها رها كند!! زيرا عيساى عصرى، عيساى تاويلى است. آن عيسا كه خدا با او سخن گفت!! به روزگارخودش تعلق دارد. او يك معماى مقدس است و فرهنگ قدسى، يادگارى از فرهنگ باستانى است پس آموزه‏هاى‏وحيانى به جهان فكرى منسوخ تعلق دارند و مبادى مسيحى، جزء توالى رستاخيزشناسى اساطيرى يهود و يا تراوشات‏جهان يونانى‏مآب همچون مكتب غنوصى‏گرى (Gnosticism) شمرده خواهد شد.
خواننده عاقل، ملتفت است كه در اينجا - و دقيقا در اينجا - "الهيات و كلام"، ديگر منتفى است و از اين پس، تنها به‏دنبال فوايد اجتماعى، روانى، فرهنگى، سياسى و اخلاقى دين بايد رفت و باصطلاح، نه از "ماهيت دين" (كه بكلى زيرسؤال است) بلكه از "وجود دين" (آثار خارجى ديندارى) بعنوان يك عنصر آبجكتيويتى مى‏توان سخن گفت.
پس "كلام جديد" با اين تعبير، همان نفى "كلام" است. "كلامى" است كه بى‏دينان براى دينداران مى‏نويسند. امروز،"كلام جديد" در غرب، بجائى رسيده كه حتى واژه "خدا" را مشروط مى‏پذيرد. مشروط بدانكه از دلالت‏هاى غيرمادى ومدلولهاى مابعدالطبيعى سنتى‏اش!! پيراسته شود. و تصريح مى‏كنند كه خدا، تنها و حداكثر مى‏تواند بصورت يك وحدت‏خيالى‏ازارزشهاى آرمانى و سمبل انسانيت ايده‏آل، ادراك شود تا دستكم باعث تحريك علايق مردم (عوام متدين) شود.
كاركردهاى پيشنهادى براى "خدا"، ديگر نه ربوبيت و الوهيت و تشريع، بلكه چيزى در حد كاركرد آموزش و پرورش، رسانه‏هاى ارتباطى و مواد مخدر و ... خواهد بود. فاصله كلام مسيحى با عقايد توحيدى، چنان شده است كه به سختى‏مى‏توان ارتباط منطقى ميان آنچه امروز در غرب، "الهيات" مى‏خوانند با آنچه يك موحد، از توحيد و معاد و نبوت‏مى‏فهمد، يافت. وحى عيسوى (تازه اگر به عيساى تاريخى قايل باشيم!!) حداكثر، يك تجربه شخصى براى خود اوست. اواز تجربه خود، تعابيرى كرده است اما اين تفاسير و تعابير، نبايد حجيت تاريخى و سنتى پيدا كند وگرنه مانع از تجربيات‏باطنى "من" بعنوان يك "انسان آزاد"!! مى‏شود. كشيش متجدد، آلفرد فرمين لويزى (7) كتابى دارد به نام .et Leglise)(Levangile
در آن كتاب، وى معتقد است كه "وحى"، اساسا يك آموزه نامشروط و خلاصه شده در حقيقتى ثابت و واضح واستوار ( Stedfast) نيست‏بلكه يك علاقه زنده است، يك حقيقت‏سرمدى و نامتعين (بمثابه نوعى جوهر افلاطونى) درافلاك و آسمانهاست كه هر كس در هر دوره‏اى، تعبيرى از اين حقيقت مى‏كند و آنچه تحول و تكامل مى‏يابد، شيوه فهم‏ما و نحوه تعبير و تبيين بشرى از آن حقيقت است (كه نام‏اش و صفاتش، نه مهم و نه ثابت است.)
اما اين حقيقت ثابت (كه همواره دچار تعبيرهاى متغير و فهم‏هاى عصرى ماست)، آيا خود، براستى حقيقت است وواقعا ثابت است؟ او، درباره اين حقيقت ثابت كذايى (كه قاعدتا بايد محور الهيات باشد) مى‏گويد:
"حقيقت"، حاضر و آماده، وارد اذهان نمى‏شود و نمى‏توانيم بگوييم كه "حقيقت"، خودبخود، كامل و ثابت است."حقيقت"، در حال ساخته شدن است و ما آن را مى‏سازيم زيرا حقائق، صرفا نمادهائى ناقص و محصول تجربه‏هاى‏شخصى مايند". (8) و جالب است كه اين متكلم مدرن، اين سخنان را در نقد هارناك‏ نوشته است كه خواسته بود با حذف"افزوده‏ها" (9) ، باصطلاح، محتواى اصلى و ثابت دين و گوهر مسيحيت را (كه بقول وى اخلاق‏ است) نگاه دارد وبنابراين از يك حقيقت ايستا و غيرپويا و سنتى دفاع كند!!
بعبارت ديگر، رئاليزم مسيحى، حداكثر، به خداى غيرثابت و حقيقت در حال ساخته شدن و كاملا نسبى و شخصى وذوقى و مبهم تن مى‏دهد و بگفته لابرتونى يره‏: حقيقت، نفس‏الامرى نيست تا با تامل، بتوان بدان رسيد و آن را كشف‏كرد. امرى درونى است كه در زندگى بايد حاصل شود. (10) بعبارت ديگر، حقيقت، ساختنى است نه يافتنى. (و كيست كه تاثير معرفت‏شناسى كانت و هيوم و نيز پوزيتويزم رادر اين نوع مكاشفات!! درنيابد).
متكلم مدرنيست ديگرى (ادوارد لى‏روى) با يك برهان دو حدى، مؤمنين را بر سر اين دو راهى قرار مى‏دهد كه:اگر عقيده دينى، حقيقت مطلق را با اصطلاحات تمام و كمال، روايت كند - بفرض كه محال نباشد - در آنصورت ما قادربه درك آن نيستيم و اگر با اصطلاحات ناقص و نسبى، روايت كند، در اينصورت نمى‏تواند بطور مطلق، الزام‏آور باشد. تنهادو تلقى از دين، مقبول است. يكى معنى سلبى و دوم، يك دگم عملى و فرمان مقدس براى سلوك عملى بدون توجيه‏نظرى‏. (11)
بنابراين، محصول اين قضيه مانعة الخلو ادعائى مدرنيستها، بايد و بايد الهيات عقلى شده‏ را - كه انتزاعى وايستاست!! - كنار گذارند. (Dogmaet Critique)
حساب مدرنيستهاى كاتوليك و كليساهاى رومى كه اين باشد، تكليف پروتستانها معلوم است. كشيشهاى متجددپروتستان، اتحاديه‏اى عليه بنيادگرائى (Fundamentalism) تشكيل دادند بنام (maden Churchmens union) .اين اتحاديه، معتقد شده است كه كتاب مقدس، صرفا گزارشى شخصى از تجربه‏اى شخصى از خدائى شخصى است واين تجربه، امروزه رو به تكامل است و وحى‏، مطلقا گزارشى از يك رستگارى عام بشرى و يك حقيقت قطعى الوهى،"يكبار براى هميشه" و "يكنفر بجاى همه" (One-For-all) نيست و بعبارت ديگر حجيت‏ ندارد. (12) اين رويكرد. شديدا تحت تاثير پراگماتيزم ديوئى‏، از شرح عملى، نسبى و غيرجزمى و سودمند!! در تجربه‏اى كاملاشخصى، سخن مى‏گويد.
چنانچه سانتايانا در كتاب خود مى‏نويسد: اين تلقى، دعوت دين به خودكشى است. مدرنيزم و تجددطلبى دينى،ظاهرا، همه مدعيات دين را تصديق مى‏كند حال آنكه درواقع، همه آنها را تكذيب مى‏كند زيرا تصديق مى‏كند كه همه‏مفاد دين، پندار است ولى اين پندارها مى‏تواند مفيد واقع شود. (13)
تنها پراگماتيزم وانسترومنتاليزم، نيستند كه مفاد معرفت دينى‏ را لاى فكين خود، خورد كرده‏اند. در كليه ساحات" كلام جديد"، چنين بلايائى بسراغ حقيقت "وحى" آمده است. در جامعه‏شناسى دين، آنچه دوركيم، پارسونز، ماركس وماكس وبر و... گفتند، در كلام مسيحى، تلاطم انداخت. (تئورى انجيل اجتماعى‏ در آمريكا Social Gospel - در باب‏كفاره، نجات امت، فداى عيسى، و... دقيقا و فقط از منافع اجتماعى سخن مى‏گويد.)
در روانشناسى دين نيز، از روزى كه ويليام جيمز، در كتاب انواع تجربه دينى‏ ,(The Varieties of Religions Experience) عملا دين را به پراگماتيزم در روانشناسى معطوف كرد تا امروز كه ال- اس - دى‏ و مسكرات قوى، رقيب جدى مكاشفات عرفانى و تجربيات باطنى دينى شده‏اند!!، ظاهرا راهى مهم پيموده‏شده است. واقعيت، آنست كه نظريات انسان‏شناختى برگسون، يونگ، فرويد و جيمز و... هركدام، خواسته يا ناخواسته، دركلام مسيحى، تغييرات مهمى وارد آوردند.
و حتى به اخلاق‏ كه مى‏رسيم، كلام جديد، ديگر به غاياتى كاملا مادى انجاميده است. از روزى كه "ايمانوئل كانت" ، برروى تفسير مابعدالطبيعى از واقعيت‏، قلم قرمز كشيد و وصول به نتايج اخلاقى و عملى يك نظريه را ممتنع دانست وحكمت عملى را مستغنى از حكمت نظرى، و گزاره‏هاى حكمى و الاهى را "جدلى‏الطرفين" ناميد، در واقع باب‏الاهيات‏ را بست و كلام دينى پس از "كانت"، ديگر عبارتى فاقد ما بازاء حقيقى و دقيق است. اخلاق نيز، ديگر فلسفه‏ندارد. اخلاق " منهاى آخرت" و "منهاى وحى" و "منهاى عقلانيت"، يك آتوريتى‏ بى‏وجه است. زيرا در اخلاق كانتى ونئوكانتى، مابمثابه " فاعل اخلاقى" عمل مى‏كنيم چنانچه گوئى مفاهيم مابعدالطبيعه درست‏اند (حال آنكه درستى آنهامحرز و اصلا قابل اثبات نيست و همه پايه‏هاى نظرى و استدلالى اخلاق، مشكوكند.)
عده‏اى مدعى شده‏اند كه نقد عقل عملى كانت‏ (Critique of Practical Reason) ، ضربه‏اى را كه او به حكمت‏نظرى [در نقد عقل نظرى‏ [(Critique of Pure Reason) وارد آورده، جبران كرده‏است اما حق، آنست كه چنين‏نيست و امروزه نوكانتى‏ها به "دين"، از منظر يك اخلاق مجهول‏الهويه و غيرمستدل مى‏نگرند و اين‏اخلاق‏هم، اتفاقاوجهه‏پوزيتويستى‏يافته و معطوف به فوائد عينى دراخلاق شخصى شده‏است.
اين است كه تفكيك ارزش از دانش (و قول به امتناع "دانش مابعدالطبيعى" و قول به عدم حجيت معرفت وحيانى‏)و سد باب حكمت نظرى، مآلا به نوع پيچيده‏ترى از پراگماتيزم مى‏انجامد زيرا تحكم اخلاقى نمى‏تواند جاى حكمت‏نظرى (حقيقت و مابعدالطبيعه) را هم بگيرد.
واقعيت ديگر، آنست كه وقتى راه را بر حكمت نظرى و الاهيات بربنديم، جاى خالى آن را چيزهايى مشابه‏ناتوراليزم‏ بوخنر و پوزيتويزم‏ اسپنسرى پرمى‏كند. زيرا شكاكيت در مابعدالطبيعه‏، جزم‏هاى ماترياليستى‏ را در پى‏مى‏آورد و كلام دينى، اينگونه جديد و متجدد مى‏شود!!
بنابراين، كلام جديد، كلام كسانى است كه ديگر به چيزى اعتقاد ندارند و از ماده اصلى عقائد دينى و از الاهيات، عقب‏نشينى كرده‏اند با اين تفاوت كه در جهان مسيحيت، "الاهيات سنتى" از آغاز نيز، آغشته به بدعت و خرافات بود امااصول عقائد اسلامى، مستند به متن اصيل و دست‏نخورده وحيانى‏ و تفسير مستقيم نبى‏اكرم(ص) و اهلبيت‏عصمت(ع) از آن است.
اينك و اين دوران، دومين ملتقاى جدى ما با كلام مسيحى است. بار نخست، ما اين كلام را پس از دخل و تصرفات‏كليسائى قرون وسطى، قرائت كرده‏ايم و اينك پس از دخل و تصرفات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...
آنچه پيش چشم ماست، كلامى است كه در قرون ميانه توسط كليساهاى گوناگون و پس از آن در چهار سده اخير،توسط مكاتب غيردينى، موضوع تجديد نظرهاى اساسى (گاه در جهت قرب به "حقيقت مسيحى" و گاه در خلاف آن)قرار گرفته است. محققان حوزه كلام اسلامى (بويژه طلاب جوان و فضلاى نوخاسته كه با متون غربى محشور مى‏شوند وان‏شاءا... سهم‏هاى مهمترى در بارورى كلام اسلامى بايد ايفاء كنند) مراقب باشند كه نمى‏توان ترجمه (با رفرنس يابدون رفرنس) چند مقاله از يكى دو دائرة‏المعارف دين، چون "پل ادواردز" و "ميرچاالياده" و...، را "كلام جديد اسلامى"ناميد. نبايد هيجان زده شد و بدنبال روزنه‏هائى مشابه كلام مسيحى، در اصول عقائد قرآنى و روائى گشت و سوار بر موج‏شكاكيتها و نسبيتهاى اپيستمولوژيك، سخن از تعدد قرائات و از قرائت‏سنتى و جديد!! بميان آورد و با اين قرائت‏بازى‏ها، عملا راه داورى را بست و حق قضاوت در باب "دينى" يا "غير دينى" بودن يك "نظريه" و تشخيص حق از باطل‏را، از متكلم مسلمان، سلب كرد. "كلام جديد"، نبايد بمعناى تجديد نظر در مبانى عقائد اسلامى، گرفته شود. آن قرائت ازوحى‏ كه به تكذيب نبوت بيانجامد، آن قرائت از "معاد"، كه به تاويل آخرت منجر شود و...، ديگر قرائتى از آن "حقيقت"نيست‏بلكه تكذيب يا تحريف آن حقيقت‏ است. طبيعى است كه از عقائد غلط و الاهيات من عندى‏، نمى‏توان و نبايددفاع كرد اما التقاطگرى نيز به همان اندازه خرافه پراكنى، مضر است زيرا همه خرافات، روزى، بدعت‏بوده‏اند و بدعتها،خرافات جديد خواهند بود.
جهان اسلام از قاضى عضدايجى كه كلام‏ را متكفل اثبات عقائد دينى و دفع شبهات دانسته (المواقف) تاابن‏خلدون، كه آن را عقائد ايمانى خوانده (احتجاج بر عقائد دينى با ادله عقلى و رد بدعتگزاران) (14) و تفتازانى و غزالى‏كه موضوع كلام‏ را هستى در تعريف اسلام‏ (موجودبما هوموجود على‏نهج‏الاسلام) خوانده‏اند (15) و لاهيجى كه كلام‏را صناعت نظرى بر اثبات عقائد دينى خوانده (16) و فارابى كه آن را ملكه‏اى براى يارى آراء و افعالى كه واضع شريعت،آنها را بيان كرده و غيرآن را ابطال مى‏كند (17) و ساير متكلمان اسلامى (قاموس البحرين و...)، همه و همه، براى اسلام،معارف واضح و مرزهاى روشن عقيدتى، قائل بودند. امروز نمى‏توان بنام تجديد كلام‏، اين مرزها را برچيد و اين وضوح‏را آلود. مسلمين، حتى در ترجمه كلام مسيحى درصدر اسلام، اين دغدغه را داشته‏اند. (اگرچه گاه قادر به تامين از اين‏خطا نبودند).
دقائقى كه حضرت باقر(ع) و صادق(ع)، و بويژه حضرت رضا(ع) در مناظرات كلامى خود با متكلمان مسيحى(جاثوليق كاتوليك) و ... نشان دادند (18) و گاه حتى مخاطب را به ماثورات اصيل‏تر كلامى خود او ارجاع مى‏دادند،همه، خبر از اين حساسيت مى‏دهد. در آنوقت، تئولوژى غربى، با اين ملاحظات، ترجمه مى‏شد و معادلاتى كه براى آن‏آوردند، از قبيل مباحث ربوبى‏ (اثولوجيا) يا دفاعيات دينى‏ (ابولوجيا) و يا معرفة العلل‏ (اتولوجيا) و علم اللاهوت‏و... همگى، بنحوى خبر از تعيين مرزهاى عقائد دينى و اصرار بر سر آنها و مبارزه با در هم ريختگى و انفعال مى‏داد.
اما آنچه اينك مايه نگرانى است، آنست كه امروز ترجمه‏ها، با ملاحظات و تاملات كافى توام نباشد و دستپاچه‏صورت گيرد.
وقتى مبدء كلام جديد اسلامى‏را، حمله ناپلئون به مصر (1798) (19) يعنى تنفيذ قاهرانه فرهنگ غربى با كمك‏صنعت چاپ و سلاح آتشين مى‏خوانند، معلوم است كه مراد برخى از كلام جديد، چيست.!!
از سراحمدخان هندى و عبدالرزاق و شميل تا آركون و فضل‏الرحمان و نصر ابوحامد زيد و...، در جهان اهل سنت وعمدتا در بستر كلام اشعرى بارآمدند و بسترسازى براى انواع التقاطها را در كلام اهل سنت، تمهيد كردند و گرچه برمقاومتهاى ارتدوكسى اشاعره، غلبه نكردند اما پايه‏هاى گرايش مادى را در الاهيات اهل سنت، بنيان گذاردند و بويژه‏امروز، ترجمه‏هاى مكرر فلسفه تحليل زبانى (تحت تاثير نئوپوزيتويسم) از سوئى و مدرسه اگزيستانس از سوى ديگر، بعنوان قرائت‏بديل!! براى قرائت‏سنتى از كلام اسلامى توصيه مى‏شود!!
واقعيت نيز همين است كه "اشعرى‏گرى" در كلام و "طالبان‏گرى" در فقه، بهترين بستر براى رشد "كلام جديد"(الاهيات زدائى) و "شريعت جديد" (فقه زدائى) است.
مدرنيزم غربى و تحجر اشعرى، هيچيك به احياء فكر دينى نمى‏انجامد و انتقال‏گفتمان كلام مسيحى به جهان‏اسلام (بويژه حوزه علميه قم) بايد با تمركز و شعور و احتياط عقلى صورت گيرد و "معاصرانى كه متكلم نيستند" يا"متكلمانى كه معاصر نيستند"، هر دو، بحال رشد كلام اسلامى، مضر خواهند بود. نمونه‏اى از مضرات كمبود متكلم‏معاصر را كه براستى متكلم (اسلام شناس) و براستى معاصر (شبهه‏شناس) باشد، در همين تقرير غلط از رابطه دين بادنيا ملاحظه خواهيد كرد. زيرا بنابه قرائت‏سنتى!!، دين به دنيا سروكار دارد ولى براساس قرائت مدرن، "دين"، امرى‏شخصى است و حاكميت و سياست، بايد سكولاريزه گردد!!
                                                          والحمدلله اولا وآخرا
                                                                مدير مسئول


پى نوشت‏ها:
1) سوره نساء، آيه 46 و سوره مائده، آيه 13 : تحريف و تلويث مفاهم الاهى.
2) سوره بقره، آيه 79 يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل‏لهم ممايكسبون‏.
3) Origen - قرن سه ميلادى
4) Viamoderna - ويليام اكامى، نقش منفى مهمى در نشر مكتب ضد عقلى "نوميناليزم" در قرون ميانه، ايفاء كرد.
5) Doctorina Fidei
6) Prote Philosophia
7) AlferedFimin Loisy
8) در: Autourd,um Petit Liver
9) accretions
10) در (Realism chretien et l,ldealism Grec)
11) فلسفه و ايمان مسيحى، كالين براون، طاطه ووس ميكائيليان.
12) تفكر دينى در قرن بيستم، جان مك كويرى - عباس شيخ شعاعى و محمد محمدرضايى.
13) در ( Modernism and christiority, inwinds Of doctrine - P.57 )
14) مقدمه ابن خلدون - / 458
15) شرح المقاصد تفتازانى - 1/76
16) شوارق الالهام فى شرح تجريدالاعتقاد - صفحه 5.
17) احصاء العلوم - صفحه 114
18) عيون اخبارالرضا(ع)، 1/195-144 - مسند الامام‏الرضاء، احتجاج طبرسى
19) مصر و شبه جزيره هند، از دوران استعمار انگليس و فرانسه، نخستين دروازه‏هاى ورودى فرهنگ معاصر غربى به جهان اسلام‏بوده‏اند و دستمايه‏هاى روشنفكرى، معمولا نخستين‏بار از اين دو مدخل به ساير نقاط سرازير مى‏شده و اكنون نيز فعال‏ترين‏مجارى ترجمه و انتقال مفاهيم غربى مى‏باشند و اغلب نكاتى كه در جامعه روشنفكرى ايران (مذهبى و غير مذهبى) موردبحث قرار مى‏گيرد، با تاخير حدود يك دهه پس از مصر و شبه جزيره هند وارد گفتمان روشنفكرى در مقوله دين، فلسفه، هنرو علوم اجتماعى مى‏گردد. (از جمله بحثهاى مربوط به "معرفت دينى").

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:4  توسط اسلام  | 

تصاویر ویژه

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:4  توسط اسلام  |